برگشتم خونه و از اونجا که مغزم هشیار و بیداره،
درس خوندن رو شروع میکنم با یک ساعت طراحی سؤال برای شاگردام.
میخوام این نماهنگه که میگه اللهم اجعل من خیر اعوانه رو تحلیل کنم ازش سؤال دستوری بکشم بیرون، تست کنم بدم بچههام :)) خیلی اون نماهنگ رو دوست دارم :)))
اذان صبح براشون برنامهٔ درسی اون روز رو میذارم،
اذان مغرب هم تست دستوریِ اون صفحات رو.
الحمدلله که هنوزم میتونم درس بخونم❣😍
ثوابش هدیه به پیکرِ عزیزِ بر زمینموندهم...........
سربهراه
خدا رحمتتون بده😭 دستم شکست از تایپ کردن😩 همممممه پیاماتون و جواب دادم. اگه پیامی دارید که بیجوابه
یک ساعته دارم پیاماتون رو جواب میدم!
بهخدا گلی از گلهای بهشتم، قدر نمیدونین که!
هر پیامی هم پاسخ ندادم لازم نبوده.
برای صدهزارمین بار میگم در ناشناس هیچ نشونی ازتون نیست! یا اسمتون رو بنویسید یا هشتگ بذارید بدونم کی به کیه یا پیامتون ادامهٔ چیه. کلاً هم وقتی بشناسمتون دقیقتر براتون وقت میذارم. چون پیشینهٔ ذهنی دارم و دوستی شکل گرفته. مگر پیشینهٔ ذهنی بدی برام ساخته باشید که با شاهد بهتون هجوم بیارم!
مورد دیگه اینکه ممکنه الآن بیاعصاب پاسخ داده باشم. بدانید و آگاه باشید تقصیر ابزارکه. فوقالعاده مزخرفه.
دایگو مرتب و تمیز بود. میتونستم هر پیامی پاسخ دادم رو بعد از چند روز حذف کنم و محیط مرتب و تمیز باشه. این ابزارک حذف نداره... من باید بیام صفحهٔ آخر... بعد بگردم ببینم چی رو پاسخ ندادم... افتضاحش اینجاست که وقتی پیامای یک صفحه از تعداد خاصی بیشتر میشه، پاسخهای خودم رو نشون نمیده... اگر دو بار یا چند بار بهتون پاسخ دادم خل نشدم، بلکه پاسخم رو نمیبینم و میترسم از اساس بهتون پاسخ نداده باشم... افتضاحه... افتضاحه این ابزارک... یه عالمه صفحه پیامای قدیمی رو نگه داشته... باید هر بار بازش میکنم بیام صفحه بزنم... صفحه شلوغ و کثیف... دیگه ببخشید اگه بیاعصاب جواب دادم. خصوصاً به هشتگزنهای آشنای قدیمی که به همصحبتی باهاتون علاقه دارم.
یه چند روزی هم پیام ندید سبک باشم ناقصیهای کانال رو کامل کنم، این کانالم از لیست کارام هفتک بخوره مغزم آروم شه.
قاصدک زندهای؟ جزو رفتگانی یا هستی هنوز؟ خیلی وقته پیامی ازت نداشتم، نگرانت شدم :/
شهیده...
تو تشییعمون شهیده داریم...
هزااااااااار کلمه دارم برای حالا و میخوام سکوت کنم...
از کنار میدان شهدا پرچم خریدم. باب میلم نیست. باسلیقه و دوطرفه نیست. ولی پرچم ایرانه با تصویر سیدناالقائد امام خامنهای نائب امام زمان علیه السلام.
پرچم گرفتم که بتونم یه وقتی... یه جایی... وسط یه خیابونی... بکشم سرم و بزنم زیر گریه... مثل مشّایه... مثل مشّایه...
پرچم گرفتم که عَلَم از دستِ علمدار نیفتد هرگز.
پرچم گرفتم که بذارم روی شونهم و همهجای شهر این امانت رو... این میراثِ گرانبها رو... که بهاش خون بود... خونهای مقدس و جاری... ببرم و خیابون به خیابون و آسمون به آسمون رو متبرّک کنم...
شهیده داریم امروز... من چسبیدم بهشون... دست راستم رو گذاشتم روی کلمهٔ شهیده و...
هزااااااااااار کلمه دارم برای حالا و میخوام سکوت کنم.
سربهراه
به بابا فکر میکنم که اگر بدونه دربهدر دنبال گروهی جهادی هستم که من رو تهران ببره، چه واکنشی خواهد داشت. به اربعینِ زمانِ داعش فکر میکنم که تونستم راضیش کنم. دخترِ مغرور و دماغپربادش، اینقدر گریه کرد و اینقدر التماس کرد تا بابا با پای خودش اومد محضر و اون رضایتنامهٔ وحشتناک رو امضا زد:
مسئولیتِ ربوده شدن، قطع عضو، شهادت... بهعهدهٔ ولیّ زائر میباشد و کاروان دانشجویی عهدهدار هیچ مسئولیتی نیست!
دارم به مامان فکر میکنم که هم اون زمان براش این توضیح رو دادم، هم این روزها:
مامان! شهادت اتفاقی نیست! اتفاقی نیست! هیچکدوم از این بمب و موشکها، همینجوری و الکی جایی منفجر نمیشه! شهادت... اتفاقی نیست! من امضا میدم بهت شهید نمیشم!
اونسال گفتم امضا میدم بهت سالم از عِراق برمیگردم،
این روزها هم بهش میگم امضا میدم بهت سالم از تهران برمیگردم...
دارم به سالم برگشتنم فکر میکنم...
به شهیدههایی که تشییعشون کردم...
به اینکه چرا از اون سال تا به امروز چیزی رو تغییر ندادم که اینقدر محکم و مطمئن نگم
شهید
نمیشم!
عصبانیام از خودم.
پرچم روی دوشمه و باد میوزه و صورتم پنهان میشه در اهتزاز پرچمم.
گُر گرفتم از خشم.
پی تنهایی میگردم.
پی خلوت.
برمیگردم میدون شهدا.
تشییع تموم شده.
هیچکس نیست.
میرم پایین که مرقد شهدای گمنامه.
تا وارد میشم یکی از جهادیها من رو به آغوش میکشه...
بازم خلوت ندارم...
مثل دو شبی که حرم بودم و شاگردهای این دوازده سالم من رو دیدن و به آغوش کشیدن...
شبهای تجمع هم خلوت ندارم...
هر چقدر به کنارهٔ خیابون پناه میبرم، یه همکلاسی... یه همجهادی... یه همسفر... یه همدانشگاهی... یه همکار... یه همسایه... یکی من رو به آغوش میکشه...
خدا ارتباطات بین مؤمنین رو دوست داره. وصبروا و صابروا و رابطوا.
منم اونی رو که خدا دوست داره دوست دارم که همهجا یکی من رو میشناسه...
فقط خستهام.
از دست خودم.
از دست خودم.
خلوتی میخوام که داد بزنم.
سر خودم.
سر خودم.
که از اون سال
تا الآن
چرا هیچ غلطی نکردی که هنوزم مطمئن نگی شهید نمیشی؟!
چرا شهید زندگی نکردی که
امروز
ته دلت روزنههایی باشه و ناز کنی برای خدا که حالا نه... حالا جوانم و میخوام والعادیات ضبحای ظهور باشم...
چرا این ۳۵ پوچه؟!
چرا منفیه؟!
چرا؟
چرا هنوزم محکم و مطمئن میگی شهید نمیشی؟!
تو که میدونستی اتفاقی نیست...
میدونستی...
دوستِ بسیجیم
با دو تا بچهش
به سمتم اومد و
به آغوشم کشید...
دادهای بر سرم
نکشیده
خاموش شد...
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...