eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
322 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
شب‌ها نیستم. روزها اگر باشم هم روبه‌راه نیستم. آسمون خی‌لی جدی بعد از نهم اسفند کمتر آفتابی بوده. نور به گلدونام نمی‌رسه. از نهم اسفند نشده براشون موسیقی بذارم‌. نشده حال‌شون رو بپرسم. فقط هراز گاهی خم شدم و بوسیدم‌شون. وَ شاید زیر لب گفته باشم دَووم بیار... چیزی به طلوع نمونده... تا حالا نشده بود خودم باشم و گلدونام بیمار بشن یا از دنیا برن... این اتفاق همیشه وقتی سفر بودم و می‌سپردم‌شون به مامان می‌افتاد... این اولین‌باره خودم هستم و شاهدِ از بین رفتن‌شونم... چه کاری ازم برمیاد؟ جز بوسیدن‌شون و مراقبت از آب‌شون، چه کاری ازم برمیاد؟ آفتاب به اشارهٔ من نمی‌تابه و من هم دل‌ودماغِ موسیقی ندارم. این‌قدر بیرونم که وقتی می‌رسم مثلِ مُرده بیهوش می‌شم و حرفی هم نمی‌زنم. مهمان‌ها میان و می‌رن. با لباس‌های رنگی. با خنده‌ها و شادی‌ها. زندگی براشون در جریانه. خدا رو شکر. من رو که می‌بینن، تمام تحلیل‌های جنگ و روز رو یا می‌خوان به خوردم بدن یا از من بکشن... من روزی هزار بار خدا رو شکر می‌کنم که اشتباه ازدواج نکردم... می‌تونست خی‌لی خی‌لی بدتر و وحشتناک‌تر از حالا باشه اگر به یه غیر هم‌سر بله گفته بودم... وَ هم‌زمان زیرِ بارِ این تنهاییِ سنگین و کُشنده، دارم مثلِ گلدونام تلف می‌شم... شب‌ها اگر تجمعات نبود، بدون شک خیلی‌ها بدون موشک و گلوله پیش از این‌ها شهید شده بودیم... دیشب حاج‌آقای تجمع یه حرف جدید زد... حرفی که صداش و ضبط کردم و برای دوستام فرستادم... حرفش و فقط ما می‌فهمیم و فقط ما براش گریه کردیم و فقط ما تا ریزترین رگِ قلب‌مون براش گرفت... هرشب می‌گفت دست‌بوسِ خونواده‌هام... دست‌بوسِ پدرایی هستم که خسته از سر کار اومدن ولی دست زن و بچه‌شون و گرفتن و اومدن جبههٔ خیابون... دست‌بوسِ مادرایی هستم که بچه‌به‌بغل ایستادن... دست‌بوس عروس و دومادایی هستم که باید روزای اول زندگی‌شون به خوشی بگذره ولی کف خیابون می‌گذره... هرشب اینا رو می‌گفت. اما دیشب... دیشب آخرش گفت دست‌بوسِ هرکی هستم که تنها میاد جبهه و هم‌فکر و هم‌عقیده و هم‌پایی نداره... از نصفهٔ حرفش بود که به خودم جنبیدم و صداش و برای دوستام ضبط کردم تا دل‌شون گرم شه... تا با هم گریه کنیم که سخت‌ترین روزهای عمرمون رو تنها گذروندیم... فقط به‌جرمِ «عقیده»... رفیق با بغض برام تعریف کرد که دهم اسفند خاله‌م اومد توی اتاقم و پرسید رهبرت شهید شده حالت چطوره؟ گفته باید چطور باشم؟ کسی عزیز از دست می‌ده چطوره؟ بغض کرده بود که خاله‌ش از اتاق رفته... بی اون‌که بهش تسلیت بگه... نه نه نه! حرف درک و بغل و هم‌دردی نیست! نه! اینا برای ما خنده‌داره و سال‌هاست دل ازش کندیم... مسأله اینه که خالهٔ اون و مادرِ من و برادرِ اون‌یکی حتی یه تسلیت بهمون نگفتن... نه نه نه! این‌که نذاشتن عکس‌ش رو روی در بزنیم... براش روضه بگیریم... اینا هیچی! یه تسلیت... یه تسلیت بهمون نگفتن... برای شما عجیبه ولی من تا ده روز بعد از شهادتِ آقاجانم لب به فرنی و نوشابه نزدم فقط برای این‌که نشون بدم شرایط دیگه عادی نیست... اگر با دوست و رفیقام بودم شیرینی هم بود می‌خوردم چون فرهنگِ تقویت بنیه برای سر پا بودن مفهومه و از دم همه‌مون عزاداریم... ولی من تو خونه مجبور به رعایت چیزهایی بودم که فقط نشون بدم زندگی به روال عادی نمی‌گذره و نائب امام زمان علیه السلام رو شهید کردن! وَ با همین ریاضت روز دوم مادرم برام چیپس خریده بود(!) به‌قول رفیق با گفتنِ این چیزها برای جماعتی که هرگز نخواهند فهمید ما چی می‌کشیم، روی این زخمِ باز نباید نمک پاشید... حرفِ دیشبِ حاج‌آقا برای ما یه روضهٔ مجسّم بود... برای رفیق فرستادم که تنها اون سر شهر وسط تجمع بود و برای دوستم که تنها، سرِ دیگهٔ شهر بود و مشغول شعار دادن... شب رو آروم و بدون نقاب برگشتم خونه. آش‌ولاش و ویران. چون خونواده نبودن. صدای پدافندِ مشهد بلند بود که روغن ریختم تو ماهیتابه بی اون‌که بدونم قراره چی برای خودم بپزم. مثل همیشه سیر رنده کردم و بدون اون‌که سراغ اینترنت برم، یه بسته گوشت از فریزر درآوردم. گرسنه بودم، نه ذوق‌مندِ آشپزی. نمی‌دونم چه کار کردم. حاصلش بوی خوبی داشت و طعم افتضاحی. افتضاحم رو خوردم و گردن گرفتم. غرض سیر شدن بود و تقویت که حاصل شد. لذت؟ نمی‌دونم دیگه باشه کِی... دو روز پیش رفیق گفت هوس چیپس و پفک کردم ولی دل‌ودماغش و ندارم... وَ تخمه‌هایی که برای من هم آورده بود، نشکسته برگشت توی کوله... هر تعهدی به دوش‌مونه سخت و جدی انجامش می‌دیم. من سخت درس می‌خونم و در همین روزهای پررفت‌وآمد دارم ساعتِ درسیِ روزانه‌م و افزایش می‌دم‌. به پیام‌های روزانهٔ شاگردام پاسخ می‌دم و تنها دبیر فعالِ مدرسه در ایام تعطیل و جنگ هستم... تنها دبیرِ عزادارِ فعالِ ایستاده در اشک و خون...
سربه‌راه
همه‌چیز سر جای خودشه جز... گلدونی که نهم اسفند از طاقچه افتاد و شکست... که گمان داشت که روزی تو سفر خواهی کرد؟! روزِ ما را ز شبِ تیره بِتَر خواهی کرد... خیمه در کوه و بیابان زده با لاله‌رُخان خانهٔ عیش مرا زیر و زبر خواهی کرد... که خبر داشت که یک شهر در اندیشهٔ تو! تو نهان از همه، آهنگِ سفر خواهی کرد...
بهم گفته بودید در چشم باد داره پخش می‌شه. ساعت یک نشستم نگاه کردم. حین دیدنش شبکه‌های دیگه رو هم رصد کردم‌. این‌همه برای نقد زنگ زدم صداوسیما، این‌بار برای تشکر زنگیدم. الآن وسط‌شیم و متوجه نمی‌شیم. سال‌ها بعد معلوم می‌شه که چی شده و چه کردیم! ما بعد از ۴۷ سال تحریم، یکّه و تنها ایستادیم روبه‌روی دو تا اَبَرقدرتِ هسته‌ای که از همه دنیا کمک خواسته(!) از جنگ و شهادت و هسته‌ای وحشتی نداریم و تنها ترس‌مون مذاکره است... نه! مطمئنم حتی خودم هم که دارم می‌نویسم متوجه نیستم وسط چه شاهکاری‌ام! بعدها می‌فهمیم ما چقدر چقدر چقدر آدمای خفنی هستیم... اون‌وقت وسط چنین جنگی شبا کف خیابونیم، روزا زندگی می‌کنیم، عیدمون به‌راهه، نماز فطرمون و خوندیم، چهارشنبه‌سوری‌مون رو تبدیل و برگزار کردیم، مغازه‌هامون بازه، بلیط قطار سفرای نوروزی و اسکان فرهنگیان به‌راهه، درس و مدرسه رو ادامه دادیم، دانشگاه رو ادامه دادیم، قحطی نداریم، سرگردونی نداریم، تلویزیون هم هنوز همهٔ سلیقه‌ها رو پوشش می‌ده! هم خبر داره، هم سریال، هم طنز، هم ورزش، هم مستند، هم ادبیات، هم اقتصاد، هم کودک، هم سریالای قدیمی برای کهنسال‌ها، خدای من... ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله! ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله! ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله! ما سوریه نبودیم، عراق و افغانستان نیستیم، غزه و یمن و پاکستان و کشمیر و هیچ‌کجای دیگهٔ دنیا نیستیم! ما ایرانیم؛ چادرنشین‌های فاطمهٔ زهرا سلام اللّه علیها... من از صداوسیما بابتِ این‌که محکم و استوار پای وظایف‌شون موندن و با وجود خطراتی که مبرهنه، موندن و برای همهٔ سلیقه‌ها دارن زحمت می‌کشن و اخبار جنگ رو هم پوشش می‌دن و هیچ‌کس با روشن کردن تلویزیون ناامید و دست خالی برنمی‌گرده تشکر کردم و براشون آرزوی سلامت و اجر اخروی داشتم و بهشون نوید پیروزی و عزّت دادم. چون همیشه دعوت‌تون کردم به نقد و مطالبه، این‌بار هم دعوت‌تون می‌کنم به تشکر و قدرشناسی. یه تلفن می‌خواد، دو_سه دقیقه وقت، زبانی باتفاوت و سبک زندگیِ بادغدغه.
خدایا من ازت بابت زمان و مکان تولدم، زمانه و زیستم، نژاد و زبان و دین و مذهبم، به‌خاطر جغرافیای حیاتم، به‌خاطر این نعمتِ عظیم ازت متشکرم و التماس می‌کنم بهم توفیق توبه از کم‌کاری و نق‌وناله و جبران و شکرِ حقیقی رو بدی.❣
سربه‌راه
پرده‌نمایش آبی از کوهسنگی‌مونه❣ انیمه از آموزش و‌ پرورشه😍 سخنگوی سپاه رو نمی‌دونم از کجا دارم😂 #
آفرین به هرکی که اینا رو با قدرت و عزّت می‌سازه❣ آفرین به هرکی که خلّاق و تمیز کار می‌کنه❣ آفرین به هرکی که داره وظیفه‌ش و به بهترین شکل ممکن انجام می‌ده❣ من بیش از لذّت بردن از این کلیپ‌ها، به فکرهای پشت‌شون دقت می‌کنم و اینایی که به وجدم میارن، شاخصه‌های عمیقی پشت‌شون دیدم. من کلیپ‌ها رو با این معیار می‌بینم که کدوم‌شون می‌مونه؟ قضاوت می‌شه؟ می‌سازه؟ شکل می‌ده؟ مبنا می‌ریزه؟ وَ عمر تلف نمی‌کنه؟ کدوم‌شون دلِ خودی رو محکم می‌کنه و دلِ دشمن رو می‌لرزونه؟ کدوم‌شون با حداقل‌ترین منابع، نتیجهٔ حداکثری دارن؟ کدوم‌شون موندگاره برای نسل‌های آینده؟ کدوم‌شون معرّفِ درستِ ما هستن در مقابلِ نگاهِ دنیا؟ آفرین به هرکی داره «تمدنی» کار می‌کنه و نفس نفس می‌زنه برای مرحلهٔ سوم... ❣❣❣
دارم می‌رم شب‌کاری. به نیابت از من جبهه برید. خصوصاً که امشب بارونیه شدیده و اگر بودم پلاستیک می‌کشیدم سرم و می‌رفتم. لطفاً هرکی جام رفت، پویا و فعال بره. من صرفاً سیاهی‌لشکر نیستم. طوری شعار می‌دم که صدام می‌گیره. طوری پرچم می‌چرخونم و عَلَم می‌گیرم که بازوهام درد می‌گیره. امربه‌معروف می‌کنم. ارتباط می‌گیرم. دوست‌یابی دارم‌ و با همه آشنا می‌شم. نسبت به موارد مشکوک حساسم و اطلاع می‌دم :) ایده می‌دم. کاغذ می‌نویسم می‌رسونم دست مجری. لازم باشه خم می‌شم آشغالم جمع می‌کنم. مادری خسته باشه بچه‌ش و بغل می‌گیرم. حوصله‌م سر بره دفترچه‌هام و درمیارم درس می‌خونم. تسبیح برمی‌دارم ذکر می‌گم. شعار تولید می‌کنم. هر کاری. لطفاً هرکی به جام می‌ره قشنگ به نیتِ اون گنجشکی بره که می‌دونست آبِ توی دهانش آتش رو خاموش نمی‌کنه ولی می‌خواست با نمرودی‌ها نباشه! تو دهن‌تون آب باشه یعنی با هرچه توان و امکان‌تونه جای من برید. ممنون🇮🇷
سربه‌راه
"...آرى، آرى، جانِ خود در تير كرد آرش كارِ صدها صد هزاران تيغهٔ شمشير كرد آرش.‌.‌."
چون امروز خونه‌ام و می‌گیرم می‌خوابم، روزه گرفتم. شاید به دعای افطارم دل خدا بسوزه و به خبر هلاکت ذلت‌بارِ ترامپ و نتانیاهو دلم رو نوازش کنه... چون تموم دیشب مقنعه سرم بوده و چادر، دلم می‌خواست موهام و باز کنم. بدون روسری تو جام دراز کشیدم و تنها نگرانیِ این روزها و روزهای جنگ خردادم اینه که بدون پوشش از دنیا برم... به خدا می‌سپارم که من رو پوشیده و طاهر شهید کنه. حمام‌کرده، غسل‌کرده، با لباس تمیز و موی شونه‌زده، معطر و مسواک‌کرده، ساعت‌به‌دست و روسری‌گره‌زده، کفشای تمیز و برق‌زنان، وَ با چادر حین انجام‌وظیفه. همین‌ها رو به عکست می‌گم.‌ که برام دعا کنی. دعای رهبرِ یه امّت، در حق اون امّت پیش خدا محترم و مستجابه دیگه، مگه نه؟ دعای پدر در حق دختر چی؟ دراز کشیدم تا نماز ظهر بخوابم. به خوابم بیا. با من حرف بزن. دلتنگت هستم و هنوز روی شنیدنِ صدات حساسم و از شنیدنش فرار می‌کنم که گریه نکنم...‌ گریه‌هام و نگه داشتم برای سیزده مرداد... تا اون روز می‌خوام این‌قدر با قاتلت بجنگم تا زانو بزنه و سر خم کنه و من در قصاصت خیابون‌های شهر رو کِل بکشم. نمی‌ذارم دشمن اشکم رو ببینه. من اشکِ دشمن‌ت رو درمیارم. به خوابم بیا... به امام حسین علیه السلام قسمت می‌دم به خوابم بیا... با من حرف بزن... دلم برات تنگ شده... و نمی‌دونم دیگه باید چه کار کنم که به دنیا بفهمونم نمی‌خوام دهانی از مذاکره و آتش‌بس حرف بزنه... من نمی‌دونم چطور باید ثابت کنم از همهٔ ته‌های ممکن اضطراب دارم ولی نمی‌خوام از قصاصت کوتاه بیام. نمی‌خوام مذاکره بشه. نمی‌خوام جنگ تموم شه. من از همون شبی که تو رو از دست دادم بی‌وقفه و بی فوت جهاد، تو خیابونم... داره می‌شه یک ماه... وَ هرچه لازم بوده همه بفهمن رو انجام دادم... دیگه چه کار کنم که بشکنه دهانی که از مذاکره حرف بزنه؟! به خوابم بیا... من خسته‌ام. من دل‌شکسته‌ام. من دیگه نمی‌دونم باید چه کار کنم. من... دلتنگتم.
سلام چند روزی نیستم. اگر هم برنگشتم بدانید و آگاه باشید که از دنیای شما سه چیز را دوست داشتم: مشّایه حرم امام حسین علیه السلام وَ تلاش. خداحافظ🇮🇷