eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
فردای پیروزیِ «وطن» تکلیفِ مستضعفینِ جهان چی می‌شه؟ ظهور باز هم یه قصه است برای صبح‌های جمعه و غروب‌
وقتی می‌گن برای وطن، یادم میاد معاویه و ابوسفیان و یزید و عثمان و اینا، هم‌طایفه و هم‌قبیله و فامیل امام حسین علیه السلام بودن... اصلاً معاویه، استان‌دار عثمان بود... همه یه سمت. یه تیم. خودی. هم‌وطن. درواقع «هم‌وطن»ِ امام حسین علیه السلام بودن‌... اما امام حسین علیه‌السلام باهاشون وارد جنگ شدن و به گوشِ تاریخ تا قیامت فریاد زدن: من برای امربه‌معروف و نهی از منکر می‌جنگم! برای احیای دین خدا! وقتی می‌گن وطن به این فکر می‌کنم که چرا آقاجانِ شهیدم نفرمودن «منِ ایرانی با ترامپِ آمریکایی بیعت نمی‌کنم»؟! چرا گفتن «امام حسین علیه السلام فرمودن مثل منی با مثل یزید بیعت نمی‌کنه»! چرا پای دین و نمادهای خیر و شرِ دین رو وسط کشیدن؟!
با من هم مصاحبه کنید؛ منِ آمربه‌معروف و ناهی از منکر رو دور نریزید :) از من هم بپرسید برای چی سی و چند شبه در برف و باران و سرما و گرما و شلوغی و فعالیت پدافند و خطر هجوم کفتارها و تنها... کفِ خیابونی؟ نخواهم گفت برای وطن (که جانِ من فدای ایران❣) خواهم گفت: برای تمامِ بشر... برای تمامِ نسل‌ها... برای تمامِ آزادی‌خواهان... برای تمامِ مستضعفین... برای شیعیانِ مطرودِ کشمیر... برای شیعیانِ مظلومِ پاکستان... برای عِراقِ عزیزم... برای سوریه... لبنان... یمن... برای شیعیانِ در اضطرابِ آذربایجان... برای دخترانِ فرانسه... جوانانِ انگلیس... برای مردمِ آمریکا... برای رؤیاهای چمران و متوسلیان... برای آرزوهای قاسم سلیمانی... برای روایتِ فتحِ آوینی... برای دل‌های شکستهٔ ۶۱ هجری قمری... برای هشت سال با دست‌های خالی جنگیدن... برای ۴۷ سال تحریم... برای «اللّه» ِ وسطِ پرچم... برای ظهور... برای دولتِ کریمه... برای بندهای نهاییِ دعای افتتاح... برای «لثاراتِ الحسین»... برای اضطرابِ فاطمه در کوچه‌های مدینه... برای اشک‌های زینب در کوچه‌های کوفه... برای بی‌تابیِ رقیه در کوچه‌های شام... برای وصیتِ خمینی. برای گامِ دومِ خامنه‌ای. برای «حرم» ِ حاج‌قاسم. برای وصیتِ شهدا. برای قرآن. برای خدا. خدا امر کرده با مستکبرانِ عالَم بجنگید. برای «اطاعت از خدا».
سربه‌راه
وقتی میان با مردم مصاحبه می‌کنن که چرا اومدی خیابون و می‌گن برای وطن، تو ذهنم کورانی از سؤال پیش میا
فهمیدین چرا با دو تا شعار دادن راضی نمی‌شم و آروم و قرار ندارم و روابط اجتماعی‌م بیش‌فعاله؟! :)
از سه تا الآن به نماز عصرم گذشت و قرآن روزانه‌م که امروز به سورهٔ یونس علیه السلام رسیدم و تفسیرش خی‌لی خی‌لی خی‌لی قشنگ بود😍❣😭 اصلاً حضرت یونس علیه السلام خی‌لی ماجرای غریب و لطیفی دارن... جون می‌ده برای داستان کودک و سینمایی تخیلی برای نوجوان که نمی‌دونم چرا کسی روش سرمایه‌گذاری نمی‌کنه؟! این‌که واقعاً یه نهنگ یه انسان رو بخوره و اون انسان توی شکم نهنگ تسبیح خدا رو بگه و توبه کنه و خدا هم صحیح و سالم اون رو به ساحل برگردونه... وااااااااااای خدای من برای اقتباس ادبی محشره... دوست دارم بتونم از دلش رمان بکشم بیرون... استخوون‌دردِ رمانم... فکر کنم پنج_شش سالی می‌شه سمت رمان و نوشتارِ طولانی نرفتم به‌خاطر مشغله‌م و فقط به داستان کوتاه پرداختم... بین نماز مغرب و عشام دو رکعت می‌خونم و از خدا تقاضا می‌کنم بهم توفیق نوشتن رمانی براساس سورهٔ یونس علیه السلام بده😍❣😭 بعدش ناهارِ دیری خوردم و ظرفا رو شستم و چای‌هل دم کردم و اتاقم رو مرتب و شب هم احتمالاً با رفقا برم کاروان ماشینی. خب تا اون موقع چه کنیم؟ درس می‌خونیم😍 تا ۹ شب بکوب درس می‌خونیم به یادِ گریه‌های مهندسِ پل B1 که گفت «بهترش و می‌سازه»، منم درس می‌خونم و آینده‌ای بهتر و خفن‌تر از همین حالای خفن‌مون برای «دنیای در ظهور» می‌سازم😎✊🇮🇷 هی دختر؛ بازم از پسش برمیای. زانو زدن و نشستن و آروم گرفتن باشه برای سیزده مرداد.
حنّانه توام بیا بشین پای درست. بکوب سختت بود فقط می‌تونی سه بار تا ساعت ۹ پاشی و هر بار ده دقیقه (غیر از نماز مغرب). جز این باشه شب سهیمت نمی‌کنم😂
مسجدمون نماهنگاش و شروع کرده پخش کردن تا ساعت هشت شه و برنامه به‌طور رسمی شروع شه. دارم وسط نماهنگ و اللّه اکبر و لا اله الا اللّه درس می‌خونم😍 انگار وسطِ مشّایه است و مثل روزهایی که دانشجوی ارشد بودم و با جزوه می‌رفتم اربعین، دارم تو جاده و موکب درس می‌خونم... 😍😍😍😍 چشیدین؟ چند رکعت شکر بخونم به‌ازای روزهایی که در مشّایه چشیدم؟! از مشّایه برمی‌گشتم بازم بیستِ کلاس من بودم و بازم هم‌کلاسی‌های پهلوی‌چی‌م علیل و افلیجِ جزوه‌ها و توضیحات من😍 از برکتِ مشّایه... از برکتِ مشّایه...
دوستام با تانک اومدن دنبالم😂😂😂😂😂😂😂 پیش به سوی جبهه😍😍😍
سربه‌راه
دوستام با تانک اومدن دنبالم😂😂😂😂😂😂😂 پیش به سوی جبهه😍😍😍
هرکی هرچی داشته چسبونده و آویزون کرده و برافراشته😂😂😂😂 ماشین نیست که؛ سیستم شوک و فشاره به وطن‌فروش😍😍😍😍
سربه‌راه
بعد مدیره زمان داد که می‌تونیم بریم زیارت و حتما نماز ظهر و عصرمون و با نماز اول بخونیم و بلافاصله ر
واااااااااااای بیاین بگم چی دیدم امشب😂😂😂 تعزّ من تشاء و تذلّ من تشاء! دو تا پفیوزی که نیمه‌شعبان ۴۰۳ تو صف بازرسی حرم سامرّا بلندبلند به هم می‌گفتن واسه شوهر گرفتن تنها پا شدن اومدن کشور غریب رو یادتونه؟ هر کسی از ظنّ خود شد یارِ من! خودش این‌کاره بوده که ما رو هم به چشمِ خودش دیده! یه موکبی آش می‌داد. صف داشت و من نرفتم تو صف. ایستادم کنار. مسؤول بسیجی‌های آقا داشت توضیحاتی به نیروهاش می‌داد.‌ بعد اونا اومدن توضیحات و به نیروهای خانم دادن. یکی از این نیروهای خانم، یکی از همون پفیوزای سامرّا بود. همه رفتن پی کارشون، این رفت تو صف آش، آش گرفت برد برای مسؤول آقا(!) مسؤول آقاهه این‌قدر باحیا بود که مُرد از خجالت یه دختر جوان براش آش آورده... فرسته‌هام دربارهٔ گروه خواهران مذهبی در هر ارگانی رو که یادتونه؟ خدا مرگت بده که امثال تو باعث می‌شن بخش زنانهٔ اردوهای جهادی تعطیل شه... بخش خواهران بسیج رو در امور دخالت ندن و آدم حساب نکنن و تو هیچ مسجد و هیئتی نشه کارگروه حقیقی دختران زد... پفیوز با نیش بااااااااز رفت که توهم بزنه شوهر پیدا کرده(!) مسؤول آقاهه آش و‌ داد به یکی از مردم و خودش نخورد. آیا گذشت کردم و به‌روی پفیوز نیاوردم؟! سخت در اشتباهید😊 این‌جا دیگه قولی به مدیر کاروان ندادم! نشون دادم کافر همه را به کیش خود پندارد! دو سال گذشت و خدا دنیا رو گردوند و گردوند و گردوند و پفیوز و سر جاش نشوند😍😎 اونم چطوری...😁 ای بگردمت نعم المولی و نعم الوکیل❣
خدا رو شکر از شاگردام فحشای مادرپدرسوز یاد گرفتم😇 یکی از واجباتِ حضور در کاروان ماشینیه وقتی از مناطقِ خاصِ شهر که جانورانِ وطن‌فروش داره عبور می‌کنی😎 البته تا این لحظه هدیه به ذبیحِ پاکدامنم که محترم و مؤدب، ابرقدرتِ دنیا رو از هم فروپاشید، از دونسته‌هام استفاده نکردم که پیش بهشتی‌ها خجالت‌زده نشن از امّتی که من باشم😭 دارم با «خوب کردیم»، «جگرش و داریم»، «عُرضه داری بسم اللّه»، «النگوهات قُر نشه»، «بسوز که خووووووووب می‌سوزی» وَ مُشتِ گره‌کرده‌م که از سان‌روف (معادل فارسیِ فرهنگستان چی بود؟) می‌برم بیرون، پاسخ‌گویی می‌کنم😒
سربه‌راه
مسعودِ وجودم فقطططططط تو معلمی و کار فرهنگی و امربه‌معروفه، مابقیِ زندگی‌م کمالم و الآن دوستام دست‌وپام و گرفتن که پسره موتوریِ وطن‌فروش رو مثلِ خیارِ سالاد، نامتقارن ریز نکنم! متأسفانه پلاکش ثبت شد تا به گونی هدایت شه و روزیِ من نبود... اللّهم اغْفر لیَ الذّنوبَ الّتی تُغیِّرُ النِّعَم!
با این‌که در روبیکا کلاس دارم و ترافیک شاد رو نداره، امروز ویدئوهام برای دخترا باز نمی‌شد. هفتصد بار ذخیره کردم تو گالری‌م و باز هفتصدباره ارسال کردم تا مشکل حل شد. حالا هر ویدئویی که می‌فرستم ازشون می‌پرسم باز می‌شه براتون؟ بعد دونه دونه میان شخصی بهم می‌گن آره خانوم، این‌قدر نگران نباشید🥲 دوازدهمام خی‌لی خانومن❣