سربهراه
چند میلیون نفر هر شب کفِ خیابونیم؟ میخوام بگم اگه لازم شد جونِ همهمون رو بذارین روی میزِ مذاکره و
این متنم رو گذاشتم پروفایل ایتا و شاد و روبیکا و هرجا که هستم.
یکی از دوستام برام این رو فرستاده😍😍😍
سربهراه
رفتم داروخونه، نسخهٔ پزشک رو بگیرم. دکترِ داروخونه برگشت گفت میدونی رنگ سیاه، آفتاب رو جذبِ صورتت میکنه، پوستت خراب میشه؟ روسری سفید بپوشی بهتره، این سیاهیای که تنت کردی پوستت رو خراب میکنه.
خندیدم گفتم شما نگرانِ من نباشید، من سالهاست با این سیاهی پوستم خوبه :)
گفت نه دقت نکردی، من چون وظیفهمه علمی دارم بهت میگم. علم ثابت کرده. الآن شبا هم از خیابون عبور میکنی مراقب باش، این پارچهٔ سیاه رو ماشینا نمیبینن...
به چادرِ اربعینم گفت پارچهٔ سیاه(!)
گفتم چهل شبه با همین سیاهی خیابونم، تا آمریکا من رو دیدن، رانندهها که چیزی نیستن :)))
دکتره عصبانی شد، گفت من چی میگم، تو چی میگی! خب ماشین، چادر سیاهت رو نبینه میزنهت حزباللّه میره هوا، راننده بدبخت میشه.
همچنان با خندهای کُشنده که دستای دکتر رو لرزونده بود جواب دادم، حزباللّه هواشدنی نیست دکتر، این رانندههان که باید دقتشون رو بالا ببرن بدبخت نشن :) شما شبا با روپوشِ سفیدِ الآنتون از خیابون رد میشید؟! :)
دیگه همه داشتن صحبتای من رو گوش میدادن. همکاراش، چهار آقای منتظر، دو خانمِ منتظر.
یکی از خانما محجبه بود و به من مشت گرهکرده نشون داد، ولی نیومد جلو تکصداییِ من رو بشکنه، برای همین من محلش نذاشتم. خودم برای هفتاد تا دکتر بس بودم الحمدللّه :) اونه که رزق یاریِ حزباللّه رو از دست داد😉
دکتره عصبانیتر گفت من دارم با تو علمی صحبت میکنم.
دستام و گذاشتم روی پیشخون و خم شدم تو صورتش و لبخندبهلب و قاطع گفتم دکتر! من رتبهٔ ۷۴۰ کنکورسراسریام بدون هیچ سهمیهای! شاگرداوّلِ دانشگاه فردوسیام. معلّمم. پس علم و علمی صحبت کردن سرم میشه. شما دردت چیز دیگه است، باشه؟ :)
گفت ما بهجای حزباللّه به علم و پیشرفت نیاز داریم. وقتی اینجا خالیه (اشاره کرد به سرِ خودش :) )...
من حرفش رو قطع کردم و با همون زبان بدن قبلی گفتم رتبهٔ چهار نانوتکنولوژیِ دنیاییم. با کلی دارو که فقط ما ساختیم و اونم با هستهای. موشکهایی هم که جنگندههای آمریکا رو که هییییییییچکس تا حالا نگرفته، گرفتیم خودمون ساختیم، علمِ بچههای حزباللّه :) شما به ایمان نیاز داری دکتر، با ایمانه که دیگه دستات نمیلرزه :)
همهٔ اون داروخونه با حیرت من رو نگاه میکردن :)
دستای دکتر هنوز میلرزید :)
گفتم دکتر؛ علم هم دستِ ما حزباللّههه :) شما وظیفهت رو درست انجام بده و نسخهم و حساب کن :)
با دستای لرزون حساب کرد. اومد کارت بکشه گفتم کمتر حساب کردین، بیشتر میشه، دوباره محاسبه کنین.
اینقدر عصبی شده بود که نمیتونست :)
همکارش و خودم اومدیم محاسبه کردیم و کارت کشید :)
داروهام و گرفتم گفتم دکتر دلت قرص، ما مشکیپوشای شب هستیم که شما سفیدپوشای روز نترسید😂😂😂
سربهراه
بسم اللّه. «جهادگر» بهوفور ریخته. البته «فرهنگ جهادی» قحط است... اما «جهادگر» بهوفور ریخته. اگ
اگر درسنخونده بودم و یه مذهبیِ پشتِ کنکوریِ تنبل یا یه شاگردِ متوسطِ حالا همینقدر بگذرونه، میتونستم اینطوری سینهستبر کنم و با دکتر حرف بزنم؟!
میتونستم رتبه و دانشگاهم رو به رخ بکشم و بزنم سرش که من علم سرم میشه؟!
امشبِ دکتر به گلگاوزبون میگذره :)
العلمُ سلطان!
زمان:
حجم:
179.4K
ممنونم از موکبدارهایی که زحمت میکشن و هرچی خوراکی و چای دارن، تو سینی میچینن و مثلِ عِراقیها کنارِ خیابون هم میارن و بهفکرِ مجاهدینِ ماشینیِ تنبل هم هستن😍
امشب پدرِ چای و عدسی رو درآوردیم و اگر زودتر برگردیم خونه، بهدلیلِ نیازِ فوری به سرویس بهداشتیه😂
دارم عدسی رو بهجای با قاشق خوردن، با کاسه سر میکشم. دوست دارم. دلم میخواد. به یادِ اربعین😂
یه ماشین که توش سه تا پسر بودن رسیدن سمتِ پنجرهٔ من و گفتن بهجا عدسی، جوجه میدیم، بیاین تو تیمِ ما.
سرم و از پنجره بردم بیرون و گفتم ۱۸ و ۱۹ دی که دستِ خالی برگشتین، جوجه کجا بود؟! خر داغ میکردن نفهمیدی😂 جیبِ خالی وپُزِ عالی؟!😁
کاسهٔ عدسیم و گرفتم سمتش و گفتم؛ یه کاسه بزن ببین جوجههای آخرِ قصه رو کی میشماره🇮🇷😂
افتادن دنبالمون، ولی بردیمشون سمتِ تجمع و ماتحتسوخته مجبور شدن برن😁😂✌️😎😉😁
سربهراه
پیششرط گذاشتیم برای رفتن پای میزِ مذاکره... ما! جمهوریِ اسلامیِ ایران! پیششرط! برای آمریکا! برای ت
رادیو داره میگه سرِ تنگهٔ هرمز بین عراقچی و ویتکاف کلکل اینقدر بالا گرفته که کار داشته به دعوای فیزیکی میکشیده!
واقعاً آقای عراقچی؟😍😍😍😍😍
واقعاً؟😍😍😍😍😍
من تاریخ خوندم.
مذاکره یکی از بخشهای جنگه.
مذاکره خودش جنگه.
حاکمِ فارس موقعِ حملهٔ مغول با چنگیزِ وحشی مذاکره کرد و به زبلی استانش رو از بلایی که سرِ نیشابور اومد حفظ کرد.
برای همین شیرازیهای غرق در گل و بوستان، اینقدر لطیف و خوشروحیهان و سعدی و حافظِ عاشق وعارف دارن و ما خراسانیهای هوای خشک و مرز و بیشترین آسیبِ حملهٔ مغول، فردوسیِ مبارز و اخوانِ منتقد و مولویِ مُبَیِّن داریم😎
یعنی این کلمه، مذاکره، بارِ معناییِ جنگی داشته و بهوقت، استفاده میشده.
یعنی به ذات، مثبته، خوبه، «درسته».
اما دولتِ روحانیِ ملعون و ظریفِ خبیث با این کلمه کاری کردن که ما بهش حساسیت داریم... با شنیدنش عصبی میشیم... پرخاشگر میشیم... کهیرِ احساسی میزنیم... یادِ خاطراتِ بد میفتیم... یادِ سالِ ۹۸ و شکستنِ کمرمون، یک و بیست دقیقهٔ نیمهشب میفتیم... یادِ خندیدن و قهقهه با قاتلش میفتیم...
این کلمه،
مذاکره...
ما رو زخم زد...
خندههای کوتولهفکرهای درسخوندهٔ آمریکا، به اون زخم نمک پاشید...
ما با این کلمه
زخمهای چرککرده و خونپسدادهمون رو
به دندون روی جگر گذاشتن
تنهاو تنها به تبعیت از امامِ شهیدمون
تحمل کردیم...
آقای عراقچی!
من به خدا قسم میخورم که اگر دفعاتِ قبل هم اینچنین از موضعِ قدرت، وَ «برای اِحقاقِ حقِ کشورم و جبههٔ مقاومت»
با چنین یکپارچگی و ایمان و اقتداری،
«فقط برای پیروزیِ کشور»
«بدون هیچ ترسی از اینکه بشه یا نشه»
مصمّم پای شروطمون
و عوعوی طرفِ مقابل به کتفِ چپمون نبودن،
میبود
من همیشه پایهتونم بودم😍
آفرین آقای عِراقچی❣
مشهدیها وسطِ دعوا میگن صلوات بفرست و بگذر.
منِ مشهدی اومدم بگم اینبار صلوات بفرست و دندوناش و بیار پایین😎
من همون یکی از چند میلیون نفری هستم که میتونی محکم بکوبی روی میزِ مذاکره و باد بندازی به گلوت و بی اونکه مردمکِ چشمت بلرزه، زل بزنی تو چشمِ دشمن و بگی این گزینهٔ روی میزِ ماست.
یا همونی که ما میگیم
یا هر گ...
غلطی خواستین بکنین.
بعدم بزنین زیر میز و متنشون رو شرحه کنین تو صورتشون و، بگین تیمِ رسانهتون «تو رستمِ تهمتنی» پخش کنه و پشت به جونورای اپستین برگردین به آغوشِ مردمی که داره بهتون افتخار میکنه❣
به ادبیاتِ جدیدِ توئیتهاتون که بوی خداترسی میده و شجاعت😍
به تصاویری که ازتون منتشر میشه و زانوزده پای هیچ قاطری نیستید و بلکه زبان بدنتون، حیدریه یکقدمیِ کندنِ درِ خیبر😍
به ۲۳ خبرنگاری که با خودتون بردید و یعنی دارید شفاف مذاکره میکنید و اینقدر کارتون درسته و همصدا با فرمانِ امام خامنهای و فریادهای مردمتون که ترسی ندارید و فرداروزی صداش درنمیاد نخونده امضاش کردید(!)
به اسمِ تیمتون... به پیکسلای روی کتهاتون... به مشکیِ تنتون... به وقار و متانتِ چهرهتون که شبیه دهاندریدههای ظریفالعقلِ ضخیمالقهقهه نیستید...
خدای خامنهای مراقبتونه و دعای امامتون و مردمتون پشتِ سرتون❣
آقای عراقچی؛
من بگردم دورِ رگِ غیرتت که نزدیک بوده به عشقِ تنگه، گشادیِ دهانِ دشمن رو هم تنگ کنی✌️❣🇮🇷
سربهراه
رادیو داره میگه سرِ تنگهٔ هرمز بین عراقچی و ویتکاف کلکل اینقدر بالا گرفته که کار داشته به دعوای ف
عزیزانِ وطن؛
نشد؟
فدای سرتون😊
بارهای قبل جلوی پاشون زانو میزدن...
به قهقهه میخندیدن...
بارهای قبل غیرت و ناموس و خونمون رو کادوپیچ تقدیمشون میکردن...
فرشهای دستباف تحفه میدادن...
قربونصدقهشون میرفتن...
فحشِ مادر و خواهر هم میدادنشون، بابتِ این شایستگی و رزق و روزی(!) ممنون و مدیونشون بودن...
اووووووو حتی با ویلچر و از موضعِ افلیجی به دیدار میرفتن اما خندههاشون روی بالکن، ایستاده و سرِ حال بود و موفق و سربلند برمیگشتن و باد به غبغب مینداختن و سکه، سکه طلا هدیه میگرفتن که چی؟
دادیم رفت!
یه مشت چیزای دستوپاگیر رو دادیم رفت!
هستهای رو... داروهامون رو... پانسمانِ پروانهایها رو... پولهای نفتی و گازیمون رو... آزادیِ سفیرها و خبرنگارهامون رو... ارزشِ ریال رو... اعتبارِ حرفامون رو... حق و حقوقِ مسلّممون رو... قاتلِ سردار رو... سوریه رو... امنیتِ ایران رو... خونِ شهدامون رو... حرفِ آقامون رو... ناموسمون رو... غیرت و مردونگیمون رو...
عوضش چی گرفتیم؟
جنگ☺️
آره جنگ!
اقتصادی و نظامی!
بارهای قبل، همهچیز رو میدادن و جنگ میشد☺️
اینبار که دورتون بگردم چیزی ندادین بره و تازه دستبهیقه هم شدین😍
اینبار اتفاقاً خوشحالتریم😍
برگشتین ایران میبینین😍
به دنیا نشون دادیم ما اهل دعوا نیستیم، اما اهلِ ذلت هم نیستیم. هرچی قبل از این از ما دیدید،
از ما نبود!
از همون کوتولهفکرهای دهاندریده بود و ربطی به ما
«مردم»
که شبها در خیابون میبینین نداره!
نشد؟
فدای سرتون مردانِ وطن❣
برگردید به آغوشِ خاکِ غیرتخیزمون و کنارِ هم از نو «بزن که خوووووب میزنی» بذاریم و برنوهامون رو کوک کنیم و موشکهامون رو صورتی و برای آمریکا واسرائیل موجِ صد و ده رو بنوازیم😎
ما؛
داریم سوی معرکه
پرواز میکنیم❣