سربهراه
من از تدریسِ مجازی بیزارم! خواب و خوراک و زندگی رو ازم میگیره. وقتی باید بخوابم، بیدار میمونم و
بچه رو یادتونه؟
اربعین با ما اومد؟
یادتونه که من همکارام و چندین نفر از دوستام رو پیچوندم و نخواستم اربعین با ما بیان؟
من با هر کسی همسفر نمیشم.
همسفر مهمه.
یکی از دلایلی که بچه رو همسفرم کردم اینه که با وجود آزمونهای وحشتناکی که در زندگی از سر گذرونده... بچهٔ جداییه... روی آرامش رو ندیده... پر از حسرت و کمبود و عقده است...
اما بهانهطلب نیست!
بیتجربه و نابلد و کوچولو و لجباز هست،
اما بهانهطلب نیست!
سه سال پیش اربعین مصادف بود با کنکور سراسریش.
بدون نیاز به مشورت،
موند و کنکورش رو داد،
وَ سه ساعت بعد از کنکور
با بلیط هواپیمایی که حاصل دو سال کار کردنش بود و براش برنامه داشت
خودش رو رسوند پیادهروی اربعین!
یه بچه!
یه بچهٔ ۱۸ ساله
با کلی رنج و سختی
چنین ضرورتهایی رو تشخیص داد!
سر یه تجمعِ ساده و درک ضرورتش
بزرگای نمازشبخون ما موندن(!)
مادرِ دو تا بچه مونده(!)
مردی که لم میده جلو تیوی و برای مدیریت جنگ تز میده مونده(!)
اونوقت یه بچه
هم فهمید امام حسینی که بهش ضرورتِ درس رو نفهمونده، قلابیه!
هم فهمید درسی که ختم به امام حسین علیه السلام نشه به درد نمیخوره!
من با چنین بچهای همسفر شدم😍
سی سالشه.
دانشگاهرفته،
سفرکرده،
کارکشته.
ولی ذهنش شبیه خانمهای کاشتِ ناخنِ صبح تا شب جلوی ماهواره است(!)
بچهها هر کدوم، از راههای مختلف، تلاش داشتن بهش اثبات کنن داره اشتباه میگه.
قبول نمیکرد.
رو کردن به من و گفتن تو یه چیزی بگو!
گفتم ما پیروزیم. وَ دنیا رو واردِ مرحلهٔ جدیدی کردیم. دروازههای نظمِ نوینِ جهانی گشوده شده. غربِ آسیا دیگه خاورمیانه نخواهد شد! این رو دنیا میگه، نه رسانههای جمهوری اسلامی.
با ذوق پرید و گفت خب نمیذارین دنیا رو گوش بدیم که! اینستاگرام قطعه!
موبایلم رو درآوردم.
پیامهای ذخیرهٔ ایتام رو باز کردم.
دادم دستش.
گفتم بالا و پایین کن.
ببین.
بالا و پایین کرد.
دید.
گفتم همهشون توئیتهای خارجیهاست.
دارم روی اصطلاحاتِ زبانم کار میکنم.
باعث تقویت زبان میشه.
از دنیا هم باخبرم.
بدون ماهواره.
بدون اینستاگرام.
بدون اتلاف عمر و روح.
همیشه هم مرجعِ خبرهات، من بودم.
همیشه هم زودتر از تو مطلع میشدم.
درسته؟
ساکت نشسته و داره پیامهای ذخیرهم و میبینه.
همه انگلیسی.
روشون هم کار کردم و فسفری و یادداشتیان.
با صدای آرومی میگه خب اینا رو از کجا میاری؟
میگم قبلاً بهت گفته بودم. نخواستی از جامِ بلورین و تمیز سیراب شی. آبِ توی آفتابه رو سر کشیدی!
گفته بودم مهم اینه سایتشناس باشی. کانالشناس باشی. وبلاگشناس باشی.
مهم اینه ببینی کدوم سایت ممکنه بازخورد کمتری داشته باشه، اما سریعتر خبر رو کار میکنه.
مهم اینه بدونی فلانی که خالهزنکطور مینویسه، ولی لای حرفاش داره خبرِ روز میده.
مهم اینه بدونی فلان کانال ایتا که هیچی بارش نیست، بازنشرهاش همه از خارجیزبانهاست.
وَ بلد باشی کدوم روزنامه و نشریه داره متقن و مطمئن کار میکنه.
اینا رو قبلاً بهت گفته بودم. شاید پنج سال پیش! وقتی با تعجب ازم پرسیدی تو چطوری این و از فیلمی که با سانسور و دوبله دیدی فهمیدی؟ در حالی که من مقیدم فیلم رو بدون سانسور و دوبله ببینم اما بازم نفهمیدم!
یادته؟
سکوت کرده چون یادشه!
چهل و پنج شب میشه که تو خیابونیم؟
فکر کنم آره. نشمردم.
امروز یه بمب دستی تو تهران ترکیده.
خواستم بگم اگه تو خیابون نبودیم، با همین بمبهای داخلیِ دستی، تموم شده بودیم!
من یه معلم هستم؛
یه معلم از تکرارِ درس خسته نمیشه!
اینقدر مسیر رو برای تدریس تغییر میده تا شاید بالاخره اونی که نمیفهمه بفهمه...
از هرکی نفهمیده خسته نشید.
این بمب دستی زیاد خواهد شد... هجده و نوزده دی و هجومِ وحوش اتفاق خواهد افتاد...
اگر ما شبها خیابون نیایم...
باور کنید همین خیابون اومدنهای ما، دفاعه...
پرچم، سلاحه...
وَ فریادهامون، موشک.
پرسید امشب رو به نیابت از کی اومدی تجمع؟
گفتم حکیم ابوالقاسم فردوسی.
هنوز داره با ذوق برای بقیه تعریف میکنه که این دختره امشب رو به نیابت از فردوسی اومده شعار بده و پرچم بگردونه :)
نمیدونم بهش بگم سه شبِ پیش به نیابت از ابوالفضل بیهقی اومدم و شبِ قبلش که مالِ شهید حسن باقری بود هیچی، اما شبِ قبلترش به نیابت از بوعلی سینا اومدم چقدررررررر تعجب کنه :))
فرداشب هم به نیابت از مرحوم امیرحسین فردی قراره بیام :))
من دارم مردمی رو میبینم که با بچه، پیر و جوان، بدون چتر چون نمیدونستن، بدون پلاستیکی که بکشن به سر،
ایستادن زیر بارونِ شدید و کمی سردِ آسمونِ مشهد...
خودم بهوضوح و واقعی دارم میلرزم... پرچمهامون خیس و سنگین شده...
اما هنوز هستیم.
هستیم.
هستیم.
پای خونِ مردی که هنوز تدفین نشده، هستیم.
ما همه حرفامون رو چهل و هفت شبه کفِ خیابون زدیم.
من دیدم.
تو دیدی.
همهْ دنیا دیده.
خدا هم میبینه.
روی تاولِ بخارسوختهام پمادِ آلفا میزنم. با وسواس روی تشکم میخوابم. مبادا پماد به تشک بگیرد و زرد و چرب شود. رفیق پیام میدهد و حالم را میپرسد. مینویسم خوبم. الحمدللّه دستم بهتر است. بعد همان لحظه توی دلم میگویم نکند جای این هم بماند؟! حواسم را از دستم پرت میکنم و از رفیق میپرسم اخبار چطور پیش میرود؟ خبری داری؟
پیام نمینویسد. پیامآوا میفرستد. با صدایی خسته و کلافه میگوید اعصابم نکشید، پی اخبار نرفتم. فتح میخوانم و میخوابم. توی دلم یک کوه رختچرک ریختهاند و بشور و بسابی راه انداختهاند! جای ردِ مذاکره روی تنِ همهمان مانده... از ناچاری آلفا زدیم روی تاولش... واگرنه همه با وسواس روی تشکِ آتشبس دراز کشیدهایم! حواسم را پرت میکنم و فتح میخوانم. درازکشیده و مضطرب که زردی و چربیِ پمادِ روی دستم، به تشک نگیرد! کاش عسل میزدم. عسل به تشک هم بگیرد قابل شستشوست. لک روی پارچه نمیاندازد. کامِ آدم را هم شیرین میکند. آدم را هم یادِ «أحلیٰ مِنَ العسل» میاندازد. بهخدا مرگ برای ما شیرینتر است.
دقت کردید بعد از چهلم، موکبهای ارگانهای دولتی زیاد شده؟!
بعد از چهلم ارگانهای دولتی اومدن تجمعات و پیشنهادِ کمک دادن؟!
دیدن نه، نظام سقوط نکرد، پسفردا عکس و فیلمی از موکب و تجمع ندارن رزومه کنن، چیزی بهشون بماسه، آستین بالا زدن(!)
همینقدر لجن :))
سربهراه
دقت کردید بعد از چهلم، موکبهای ارگانهای دولتی زیاد شده؟! بعد از چهلم ارگانهای دولتی اومدن تجمعات
اینکه فقط بگم میشه نِق زدن و بیهودهگویی و کارِ بزدلان.
اینکه بنویسم یا بگم و راهکار بدم و باتفاوت باشم، میشه نقد و کارِ شجاعان.
لذا همین👆 رو نوشتم انداختم تو صندوق نذوراتشون☺️
سربهراه
2⃣سؤال: چرا ابوبکر و عمر پیروز شدن و با رضایتِ جامعه قشنگ و راحت خلافت کردن، اما امیرالمؤمنین علی عل
ما هیمنهٔ آمریکا رو فرو ریختیم؛
اُبُهّتِ ترامپ رو حتی در تصورِ کودکانمون شکستیم؛
اسرائیل رو شخم زدیم؛
علم و ایمانمون رو به رخ کشیدیم؛
دنیا رو واردِ نظمِ نوینی کردیم؛
من ارشد رفتم آموزش زبان فارسی یاد گرفتم چون آقاجانم فرموده بودن که کمتر از پنجاه سالِ آینده، این دنیاست که رو میاره به فارسی یاد گرفتن؛
فقط نمیدونم/ نمیدونیم با «ریا» چه کنیم؟!
با کارتهای بسیجِ تازهصادرشده... با تشویقیهای سازمانی... با طلبدارها و باد به گلوانداختهها برابر جمهوری اسلامی... برابرِ «مردم»...
من اگر حوزویِ حقیقی و میراثدارِ خمینی بودم؛
اگر بسیجیِ حقیقی و پیروِ مصطفی چمران بودم؛
اگر ستادِ نمازِ واقعی، امام جماعتِ راستکی، مسجددارِ حقیقی بودم؛
اگر فرهنگی و معلمِ راستین و دنبالهروِ رجایی و مطهری باشم؛
از همین حالا
برای مسألهٔ «ریا»
در لایههای فردی و اجتماعی
برای بعد از این جنگ و پیروزی
برنامهریزی میکنم!
چون «الغارات»خوندهها میدونن
هرچه نظامی، اسلامیتر باشه
ریا
در اون نظام
شدددددت میگیره!
از من گفتن بود!
سربهراه
ما هیمنهٔ آمریکا رو فرو ریختیم؛ اُبُهّتِ ترامپ رو حتی در تصورِ کودکانمون شکستیم؛ اسرائیل رو شخم زدی
رفتم سراغِ سرچشمه؛
گفتم ببینم امام خمینیِ عزیزم چه راهکاری برای حل ریا دادن؟
باید حدیثِ دومِ «شرح چهل حدیث» رو بازخوانی کنم.
سربهراه
ما هیمنهٔ آمریکا رو فرو ریختیم؛ اُبُهّتِ ترامپ رو حتی در تصورِ کودکانمون شکستیم؛ اسرائیل رو شخم زدی
«شهید صیاد شیرازی:
به آیتالله دستغیب گفتم: من را نصیحتی کن.
بعد از اصرار فراوان فرمودند:
اگر خود را بدهکار انقلاب و مردم بدانی، در صراط مستقیمی و اگر از انقلاب طلبکار شدی در مسیر هلاکتی»!
#شاهدمثال