سربهراه
@sarbehrah
شش تا از بچههای هفتم که به اصرار خواستن من وارد گروهِ پژوهش کنمشون (یعنی اولِ صبح... هر زنگِ تفریح... قبل از هر کلاس دمِ درِ دفترن و منی که یه چای هنوز سر نکشیدم گلوم صاف شه رو صدا میزنن و التماس التماس که بیارمشون تو گروهی که هیییییییییچ نمرهای بهشون نمیدم و هر کاری رو هم نزدیکِ پنج بار برمیگردونم و تأخیر هم قبول نمیکنم و تهشم میگم نشد اونی که میخواستم!) دیگه پیویِ شادم امون نمیدادن که کار بهشون بسپارم.
دیوارِ پژوهش رو با بچهها تکمیل کردیم و فوقالعاده زیبا شده و به چشم اومده و بچهها دوست دارن بهشون کار بدم.
با مشورتِ رفیق کار دادم بهشون چه کاری😂
سه تاشون تا دوازدهم باید یه روزنامهدیواری شکیل با دانش حقیقی از خانم دکتر طناز بحری بیارن و سه تای دیگهشون تو همون تاریخ یه ماکت سهبُعدی از خانم دکتر فائزه کاشانیان :)
نوشتم کپی از سایت و کتاب نمیخوام، دقیق و جامع و کامل تحقیق میکنید، جوری که بفهمید و بتونید دفاع کنید و سخنرانی داشته باشید، بعد خلاصهی هرچی فهمیدید تو روزنامهدیواری و ماکت شکیل، نه مثلِ کاغذپارههای بیسلیقهای که به در و دیوار کلاساتون زدید و بابتش کیلوکیلو نمره گرفتید بیارید!
یکیشون از ترس نوشته خانم مقوا بخریم جریمه نمیشیم؟😂
آخه من این مرفهینِ بیدرد و جوری بار آوردم که خودشون باید همهچی و بسازن و مهرماه بابتِ پاوری که داده بودن کافینت ازشون نمره کم کردم، بابتِ کاغذی که داده بودن پرینت و خطاطی نکرده بودن ازشون نمره کم کردم، بابتِ تحقیقی که کپی کرده بودن ازشون نمره کم کردم، بابتِ برگهای که تمامش رو استفاده نکرده بودن و اسراف داشت ازشون نمره کم کردم و... اوووووو! پوستِ این پولدارای مصرفکنندهی مُسرف رو کندم تا رسیدم به پاورا و کلیپای خودساختهشون😍
گفتم قبل از روی مقوا بردن روی کارتنپاره کار کنید که بد بود برگردوندم اسراف نشه😂
هیچی! شیشتایی دارن روی شاد خودشون رو شرحهشرحه میکنن😂😂😂😂😂
عکسی هم که میبینید گذاشتم پروفایلِ شاد؛ اختصاصیِ همکارام✌️😂
@sarbehrah
یکی از نهمام آورده بود بخونم نظرم و بگم. تندخوانی کردم نمونه اتاقم روی کارای تلنبارشدهم. خب البته که محتوا عزیزه و مقدس، اما...
سردارِ عزیزِ ما سال ۹۸ شهید شدن، یعنی چهار سال پیش. تو این چهار سال بیش از ۷۰۰ عنوان کتاب دربارهشون نوشته شده...
به عبارتی سالی صد و هفتاد و خردهای کتاب...
ارقام براتون عجیب نیست؟!
نمیدونم چطور بگم... انگار ما به «تاریخنویسی» علاقه داریم تا «تاریخسازی»!
منظورم اینه اثرِ این هفتصد عنوان کتاب رو کجا میشه دید؟!
تو چهار سال، هفتصد عنوان بیشتر!
پس باید سیره و سلوکِ حاجقاسم در افراد نهادینه میشد دیگه!
شده؟!
اصلا بیایم قشرِ غیرمذهبی و زاویهدار رو کنار بذاریم، تو مذهبیا که این مدل کتابا رو میخونن، شما تغییری میبینید؟! مثلا درصدِ امر به معروف و نهی از منکر بالا رفته؟ تعدادِ آمرین و ناهین بیشتر شده؟ مذهبیها درکِ سیاسیشون رشد کرده؟ عشقشون به امام خامنهای از داشتن پوستر و عکس، رسیده به گوش دادنِ سخنرانیهاشون؟ رسیده به دغدغهی اجرای اوامرشون؟
نمیدونم! با هفتصد عنوان کتاب تو چهار سال، دیگه نباید مذهبیای داشته باشیم که برای امام حسین علیهالسلام سینه بزنه اما بگه من رأی نمیدم(!)
این حجم از کتاب تو چهار سال... بدونِ اثر... یعنی مسیر اگه غلط نباشه، صحیح هم نیست! یا جاده خاکیه و دیر و آسیبدیده میرسونه... یا سرابه و از یهجایی باید برگردیم که بیمِ خستگی و استهلاکه...
نمیدونم گرفتید حرفم و یا نه!
البته که این تفسیر و نظرم رو به شاگردم نمیگم، مناسب ذهنِ این سن نیست.
@sarbehrah
شصت_هفتاد_هشتاد_نود!
(قسمت چهارم_قسمت آخر)
من کلی سفر رفتم و با همه سنّی بودن رو تجربه کردم. تو تدریسم هم از پیشدبستانی داشتم تااااااااا تدریس در مدرسه بزرگسالان و خانمهای مُسنّی که با هفتاد سال سن، خودکارای رنگی میگرفتن دستشون و قواعدِ سخت و پیچیدهی اِعلالِ عربی رو از تدریسِ من نکتهبرداری میکردن.
بودن با هر سنّی هم خوبیهایی داره، هم بدیهایی.
مثلا با دانشجوجماعت اعتکاف رفتن خیلی قشنگه چون بیشترِ ساعاتِ عمرمون بهجای عبادتِ ظاهری به درس خوندن و عبادتِ حقیقی میگذشت :) مسجد گوهرشاد رو تصور کنین با کلی دانشجو، سه روزِ آخرِ ماهِ رمضان، با کلی کتاب و دفتر و خودکار و لپتاپ بهجای قرآن و مفاتیح و تسبیح :) نیمهشب میدیدی یکی دو رکعت نماز شب خوند، بعد نشست پای درس خوندن :) خب اینا قشنگیهاشه ولی همین قشرِ درسخونِ مثلا تحصیلکرده به شدت پَلَشت و شلخته و کثیفن! در جهادی... در راهیان نور... در اعتکاف... در اربعین... در طرح ولایت... اصلا دانشجوجماعت کثیفه و شلخته!
از اونطرف با سنّ مادرا و مادربزرگا سفرِ اربعین رو تصور کنین؛ قشنگیش اینه که موکب به موکب که میرسیدیم همیشه دورت کلی مامان و مامانی بود که برات دل بسوزونه، یه کیف پر از قرص و دارو داشته باشه که بخواد به حلقت بریزه، هر یک ساعت پاشه جارو از عراقیا بگیره دوروبرمون رو تمیز کنه، اینقدر قرآن و دعا بخونه که تحریکت کنه تو هم باید کمی مناجات داشته باشی :) ولی از بدیهای بودن با این قشر هم درگیریِ مداااااام با عقلِ معاشه! اینکه پولِ کاروان دقیقا کجا خرج شده؟ چرا غذا بده؟ چرا تو کاسهی اون یکی ۴۹ تا نخود ریختن، برای من ۴۸ تا؟ بدوبدو بریم که جای گرم و نرمِ موکب مالِ ما باشه! به کسی جا ندیم که بتونیم راحت بخوابیم و غلت بزنیم(!) تو صفِ دستشویی جا بزنیم و هی در بزنیم و اون بدبختی که اون تویه رو مریض کنیم!
راستش با زنانِ بزرگسال و مُسن سفر رفتن سختیاش بیشتره... زیادی عافیتطلب و منفعتگران...
اما این هشتادی_نودیها❤️
نمیدونم؛ شاید چون معلم این سنّم دوستشون دارم... ولی رفیق که معلم نیست هم دوستشون داره❣
میتونم بگم اگه به سروصدا حساس نباشین و این نکته رو منفی نگیرین، بودن با این وروجکا نکتهی منفیای نداره و همهش مثبته :)
عقلِ معاش که هیچ! نه سرِ جا دعوا میکنن، نه حساسن پات بخوره گوشهی زیراندازشون، نه پتویی که نصفهشب از رو اسبابشون برداشتی کشیدی روت رو از روت میکشن، نه تنهایی خوراکی میخورن، نه دربارهت پچپچ میکنن و زودی میان از خودت میپرسن یا به خودت میگن، نه سر دستشویی دعوا دارن، نه در میزنن وقتی اون تویی، نه براشون مهمه یه ظرف بیشتره، یه ظرف کمتر، وای خدا! ماهن! ماه :)
شما فاطمهکوچولو رو تصور کنین؛ صلواتشمار گرفته بود دستش و لاالهالااللههای ماه رجب رو میگفت و نقاشی میکشید😍
دورِ ما پر بود از دخترایی که نیمی از روز رو که ما مناجات میکردیم اونا موهای هم رو میبافتن😍
بعد شب که هیئت شروع میکرد به سینه زدن، کلی دخترکِ موبافتهی قِرتی میومدن وسط و سینهزنان با چشمای گریون حسین حسین میگفتن😍
يَطُوفُ عَلَيْهِمْ وِلْدَانٌ (نوجوان) مُخَلَّدُونَ❣
یه عدهشون پاسور آورده بودن😂قشششششنگ نشسته بودن به بازی😂خدام حواسشون نبود، من و رفیق دیدیم، رفتیم به خدام گفتیم جوری که دعواشون نکنین و یهویی هم تو پرشون نزنین، فرهنگی و شیک بهشون بگید این ابزار حرامه و اینجا هم مسجد و شما معتکف. آگاهشون کنین.
یکی از خادمین خیلی زیبا و اصولی رفت نشست تو حلقهشون و دوستیدوستی نمیدونم چی گفت که بساط حرامشون رو جمع کردن😍
شورشون عالی بود؛ افزایشِ شعورشون با ما بزرگتراست که الهی کم نذاشته باشیم که گردنمون قیامت میشکنه...
این اعتکاف... این بغلِ خدا... واقعا رزقی بود از سمتِ آقا امام زمان ارواحنا فداه که عجیب چسبید... یه تجربهی ناب با هشتادی_نودیها❤️
یه تجربهی باطراوت و شاداب... زنده و پرتکاپو...
اینکه چقدر ازش بهره بردم مهمه که... هزار استغفرالله...
امیدوارم با خوندنِ این کوتاهنوشت از اقیانوسِ معارف و خاطراتِ اعتکاف، شما هم حظّی برده باشید🌻
اَلْحَمْدُ لِلّهِ الِّذي هَدانا لِهذا وَ ما کُنَّا لِنَهْتَدِي لَوْ لا أَنْ هَدانَا الله🙏
#اعتکاف
@sarbehrah
بعد از ۳۲ ساعت بیخوابیِ محض که به شبکاری و مدرسه و کلاسخصوصی گذشته و بدنم خسته و بیرمقه، از زنگِ تفریحِ دوم که حالم بد شد، تا زنگِ آخر که با نهم دوییها داشتم، سرِ پا موندم و استوار، با لبخندی که چسبونده بودم روی صورتم و با صدای قاطع و استوارم، خوب همه رو فریب دادم، اما تا واردِ کلاسِ نهم دوییها شدم...
دخترام اومدن دورِ میزم، یکی گفت خانم از زنگِ دوم شما رو میدیدیم حالتون خوب نبود... اون یکی گفت امروز خانومِ همیشگیمون نیستین... فاطمه از آخرِ کلاس بلند شد اومد جلو کنارِ میزم و گفت با شما صحبت دارم. خلوت کردم و دخترا رو نشوندم و فاطمه ایستاد روبروم و گفت خانوم! امروز ناراحتید! از دستِ ماست؟
مهدیه سر به خلوتِ ما کشید و گفت خانوم چون درس نمیخونیم؟ خندیدم و گفتم این برای من مهمه اما از شما ناراحت نیستم.
یکی از دخترا دلش طاقت نیاورد، از آخرِ کلاس بلند شد اومد بغلم کرد و گفت پس چرا ناراحتید؟
نهم دوییها جانِ مناند! همین کلاسی که معضلِ مدرسه شده و اشکِ خانم ورزش رو درآورده و با خانم علوم کاری کرده که واقعا عجیب و خجالتآوره و کلاسِ درسِ خانم ریاضی رو مقتدرانه تعطیل کرده و طغیانگرانه شوریده و مدرسهای رو تحتِ کنترلِ خودش درآورده!
عمیق نگاهشون میکنم. اینجا و در این کلاس لزومی نمیبینم با لبخندِ مصنوعی سرِپا باشم. وقتی اینقدر دقیقن که میدونن از کدوم زنگ حالم بده، یعنی همون دختربزرگاییان که حواسشون به یواشکیهای مادر هم هست...
صندلیم رو میکشم جلو و از بچههای آخرِ کلاس عذرخواهی میکنم که امروز در دیدنِ چهرهم ممکنه اذیت شن و میشینم روی صندلی. من معلمِ صندلینشین نیستم و همیشه حواسم هست آخرِ کلاس سخت معلمِ نشسته رو میبینن. دخترای آخر میگن قربونتون بریم خانوم، ما امروز برای دیدنتون میایستیم.
و دو ردیفِ آخر بلند میشن و ایستاده کلاسم رو ادامه میدن.
بعد میانهی حلقهی جلوییها که از پشتِ صندلیهاشون اومدن کنارِ من، به کلاس که منتظرن از حالِ من بشنون میگم امروز حالم خوش نیست و از نگاهِ دقیق و مهربانِ شما یاغیهای مدرسه نمیشه پنهانش کرد. امروز حتی نمیتونم سرِ پا باشم و ارسطووار با قدم زدن کنارِ میزهاتون تدریس کنم. زانوهام سسته و بدنم خالی کرده، اما نه از شما و از دستِ شما، خیالتون آسوده.
کلاس شلوغ میشه که کی ناراحتتون کرده؟
وَ شاخوشونههای مخصوصِ خودشون برای عاملِ ناراحتیم. میگم عاملش مهم نیست، مهم اینه که میدونم کنارِ شما و تو این کلاس حالم خوب میشه. قلبم سبک میشه و کنارِ شما جونِ تازه میگیرم.
وَ در میانهی غَلَیانِ احساساتِ دخترانِ بزرگم، درس رو شروع میکنیم.
صندلیِ من رو گذاشتن وسطِ کلاس و دو ردیفِ میزها که نزدیکِ خودشون باشم. یکیشون سرش رو تکیه میده به بازوی من و وقتی دارم ارائهی پروین رو به زبانِ انگلیسی گوش میدم، روی دستم مشغولِ نقاشی میشه. از این کار خوشم میاد و فقط با نیتِ کار فرهنگی بهش میگم نکش! واسه وضو اذیت میشم.
میگه پاک میشه خانوم. وَ به نوشتن و کشیدن روی دستم ادامه میده.
پشتِ دستم پُر میشه از ستاره و قلب و صلیب و حلقه. بعد شروع میکنه به نوشتن و من دیگه غرقِ کنفرانسِ پروینم و یادم میره بخونم چی رو دستم نوشته.
بعد از مدرسه رفیق زنگ میزنه و شروع میکنم به تعریف کردن.
ایستگاهِ کجا بودم نمیدونم که متوجه شدم دو نفر از مسافرای اتوبوس دارن چپچپ به دستِ خطخطی و پر از نقاشیِ منِ چادری نگاه میکنن که باهاش موبایل رو کنارِ گوشم گرفتم.
دستم رو عوض میکنم و وقتی دارم به رفیق میگم این حجم از هجمه و بیوجدانی تو هر مسیری داره از پا میندازتم، نوشتهی دخترم رو میبینم... دختری که ابداً مذهبی نیست... اما تَتومانند روی مچِ دستم نوشته:
«حسبی الله
خدایم برایم کافیست»
زنگِ دوم آقای شارلاتان اومد مدرسه. شکایتی که تو اداره به جایی نرسیده و نمرهی دهِ جدیدِ دخترش حسابی وحشیش کرده! انگار پارچهی قرمزی گرفتم روبروش و اون و به خشم آوردم و کفکرده از حرص در حالِ دورِ خودش چرخیدنه و من هی جاخالی میدم و نمیتونه شاخم بزنه!
مدیرم با نگرانی واردِ کلاسم شدن و کنارِ گوشم گفتن اومده دفتر و گذاشته روی سرش که بگو خانم فارسی بیاد بگه چرا دخترم ده شده و فلانی بیست.
گفتم ده و بیست رو به اداره نشون دادم، بگید بره از اداره بپرسه، من حتی یک ثانیه با این مردکِ هیزِ آلوده و بددهن حرف نمیزنم.
وَ در حالی که اون داشت توی دفتر دادوهوار میکرد، من زنگِ تفریح رو بین دخترا گذروندم و بعد هم رفتم سرِ کلاسِ سومم.
اون زنگ میزنه اداره. بعد پا میشه یهراست میره اداره. بعد اداره رو هم میذاره روی سرش. بعد اداره خسته میشه و برای اینکه از شرّ این راحت شه پا میذاره روی همهی حرفای چهارشنبهش و زنگ میزنه مدرسه که این ما رو دیوانه کرده بگید دبیرتون دو نمره به این بده فقط این دیگه اینجا نیاد!
@sarbehrah
مدیرمون من و از بینِ کلاسِ سومم صدا میزنن. خبر رو بهم میدن. میگن مؤسس و مدیرِ اصلی تو راهن و دارن میان مدرسه. ناظرِ اصلیِ اداره دارن میان کلِ اوراقِ امتحانیِ شما رو ببرن بازدید.
با نگرانی بهم میگن نمیخواید برگههاتون رو، دفتر نمرهها رو بررسی کنین یا چیزی کم و زیاد کنین تا نیومدن؟ لبخند میزنم و میگم نه!
با نگرانی میگن این مرحله، مرحلهی صوریه... دارن میان که حتی شده به توهم اما ایراد پیدا کنن بزنن به سرتون که شما کوتاه بیاین! با همون لبخندم میگم میدونم... یازده ساله معلمم...
لبخندِ من رو که میبینن کمی آروم میشن. میگن نگرانتونم... دست میذارم روی شونهشون و میگم نباشید! ما مأمور به انجامِ وظیفهایم، نتیجه با خداست.
میگن شما نمیدونین میتونن چه دروغا و تهمتایی بزنن!
میگم میدونم. بعد وقتی دارن با نگرانی بهم نگاه میکنن میگم فقط اگر دست به نمراتم برده شد بهم بگید که فرداش دیگه مدرسه نیام.
چشمای مدیرم خیس میشه. بغلشون میکنم و میگم متشکرم که کنارم ایستادگی کردید و آزاده موندید. کارِ ما همینه. بقیهش و بسپارید به امام زمان.
آرومشون میکنم و برمیگردم کلاس.
طوفان بهپا شده. آقای شارلاتان برای به کرسی نشوندنِ حرفش شکایت رو سنگین کرده؛
به مدیرمون تهمت زده... ایراداتِ اجراییِ مدرسه رو پرونده کرده... با یکی از همکارا تیم شدن و برخی مسایلِ مدرسه رو علنی کردن...
همهجانبه فشار آورده که همه رو خسته کنه تا روی من فشار بیارن.
دخترش تنها دخترِ مدرسه است که فرم نداره چون پدرش دوست نداره... تنها دخترِ مدرسه است که تو مراسماتِ مذهبی شرکت نمیکنه چون پدرس دوست نداره... با دو تا تَشَر تونست نمرهی مطالعات و علوم و تفکر رو تغییر بده... حرفش رو همیشه به کرسی نشونده و فقط حریفِ یه الفبچهی حکومتی نشده(!)
همون مردی که چهارشنبه تا کمر جلوی من خم شد و مؤسسم رو روی ابرا بُرد، زنگ زده که هرچی کارشناس و ناظر دارن میفرستن کلاسای من رو... دفترنمراتِ من رو... اوراقِ من رو... پروندهی من رو بررسی کنن...
چون دو نمرهای که امر کردن رو اضافه نکردم و از شرّ این مردک راحت نشدن و وجدان و انصافِ ایستادگی پای حرفشون که «کنارتون هستیم» رو ندارن...
هفتهی دیگه سفر هستم و غیبتم بهانه دستشون میده و طوفان سهمگینتر میشه...
رفیق میگه همهش از بعدِ جلسهی شورات شروع شده... رفتی تو چشم و افتادی سرِ زبون و صدقه ندادی...
جلسهی شورا مدیر دبیرها رو توبیخ کردن... گفتن تنها دبیری که اکسلِ نمرات دادن خانم فارسی... معاون گفتن تنها دبیری که سربرگای اوراقِ امتحانی و بارمشون صحیح بود خانم فارسی... تنها دبیری که نهم دوییها گفتن باهاشون مشکل ندارن خانم فارسی... تنها دبیری که گروههای مجازیش غیر از روزهای آنلاین هم فعاله و محتوا داره خانم فارسی... تنها کسی که به خانم علوم ایده داد از نهم دوییها عذرخواهی کنین و از راهِ دوستی و محبت وارد شید و این کار رو کردن و بینشون صلح شده خانم فارسی... تنها دبیرِ فعال و پیگیرِ جشنوارهی خوارزمی خانم فارسی... مدیر، حامیِ تنها یک ارائه و سخنرانی بودن و اونم خانم فارسی...
حسرت و حسادت از اون روز شعله کشید...
«خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت باش!»
چهارشنبهی سختی دارم که میدونم هیچ ناظر و کارشناسی نمیاد مشکلی رو منطقی و اساسی حل کنه... داره میاد که مجبورم کنه بگم بله! حق با شماست! این هم نمره!
وَ من... تو این یازده سال سه بار اخراج شدم و یک صدم ناحق ندادم.
اولینبار نیست که تا قله بالا رفتم... وقتی بقیه پایینِ کوه ایستاده بودن و بهانه میاوردن بلنده... سخته... نمیشه... بقیه هم نتونستن...
من حرکت کردم... بالا اومدم... از گردنهها نترسیدم... هزار بار غلتیدم و زخمی شدم... باز راه افتادم و بالا رفتم... خودم رو به قله نزدیک کردم و چون بقیه دیدن من دارم حرف و رفتارشون رو نقض میکنم و به نفعشون نیست، شروع کردن سنگ پرت کردن...
تا زمینم نزنن ولکُن نیستن!
دانشگاه... جهادی... بسیج... آموزش و پرورش... شبکاری... خانواده... گروهِ دوستی... تمومِ زندگیم... تمومِ زندگیم نزدیکِ قله شدم و اینقدر سنگم زدن که پرت شدم تهِ درّه...
خونه که میرسم با همون لبخندِ مصنوعی غذا میخورم... چای میخورم... با برادرم گپ میزنم و وقتی میام اتاقم... درِ اتاقم رو میبندم و میشینم کنارِ بخاریم و اشکام میریزه...
نگاهم به روی مچِ دستم میافته که دخترم روش تَتو کشیده:
«حسبی الله
خدایم برایم کافیست»
@sarbehrah
سلام🌻
ممنونم از احوالپرسیتون. سهشنبهها مدرسهی خودم نیستم، پس امروز اگر خبری بوده نمیدونم، چون نگران بودید که چی شد. ولی فردا باید با مدیرِ خودم برم اداره.
باکیتون نباشه :) دعایی اگر در حقم کردید این باشه که در دو سوی ظالم و مظلوم، من ظالم نباشم، همین🌿
@sarbehrah
تو ماجرای من و آقای شارلاتان؛ حرفی که هم در حقیقی و از زبونِ دوستام شنیدم، هم در مجازی و پیامای شما دیدم، اینه که آقای شارلاتان رو فحش میدید!
ببینید؛ آقای شارلاتان تکلیفش مشخصه، علنی و شفاف میگه دین نداره، خدا رو قبول نداره، حرفم باید حرفِ خودش باشه. مثلِ اسرائیل، مثلِ آمریکا. اینا سمت و سوی مشخص و شفاف دارن.
اما این وسط کللللللللللی آدمِ دیگه وجود داره که بخشیشون نه تنها خداباورن، که مذهبیان و عقیق دستشونه و ریش گذاشتن و نمازشون قضا نمیشه، بخشیشون ادعای انسانیت و آزادگی دارن و دم از وجدانِ بیدار میزنن. اینها چرا کاری نکردن؟
بذارید جورِ دیگهای بگم؛
اگه کسی که امر به معروف و نهی از منکر نمیکنه کنارِ من باشه و بیحجابی رو فحش بده، میگم خودتی! بگه خدا لعنتشون کنه، من جواب میدم خدا تو رو لعنت کنه!
اونکه بیحجابه و حالا یا جاهله یا بیدین، به هرحال تکلیفش مشخصه. تو که ادعای دینداریت میشه چرا کمترین وظیفهت رو انجام نمیدی؟! چرا با امر به معروف و نهی از منکر مانعِ گناه نمیشی؟! اگه همممممهی ما دیندارها آمر و ناهی بودیم، کسی جرأت میکرد برهنه بیاد تو خیابون؟!
اگه همممممهی معلمها و دبیرها پایبندِ نمراتِ حقیقی و بر مبنای تلاش بودن، کسی جرأت میکرد حتی تلفنی شاخوشونه بکشه؟!
اگه اداریهای ما پایبندِ اصول بودن، کسی جرأت میکرد به ناحق ادعای شکایت کنه؟!
من با آقای شارلاتان مبارزه میکنم چون وظیفمه! چون رسالتِ معلمیِ منه! وقتی میگن معلمی شغلِ انبیاست، منظورشون فقط تعلیم و تزکیه نیست، منظورشون فقط عزت و احترام و کادوی روز معلم نیست، بلکه بخشهای مبارزاتی و خونِ دل خوردن و شب و روزهای تبعید و طرد و تنهایی و استهزا و شکست و پیروزیشونم هست.
من از آقای شارلاتان خوشم نمیاد، اما متنفر هم نیستم! یه غدهی سرطانیه که باید درمان شه، ولی از منافقا و ساکتای این وسط متنفرم!
از دبیری که با اولین تشر نمرهی ناحق داد و من رو در رسالتم یاری نکرد... به رسالتِ خودش خیانت کرد... بسترِ گناه و ظلم رو گسترش داد... ظالم رو حریص کرد... متنفرم!
از اداریای که زحمتِ تدریس و امورِ فرهنگیِ معلم رو نیومد بازدید و تقدیر نکرد اما با اولین دادِ ناحق ترسید و لشکر فرستاد بازدید که خوبیها رو نبینن و ایراد پیدا کنن که بتونن نمره بگیرن... متنفرم!
از ولیّ دانشآموزی که موقعِ بیست گرفتنِ بچهش نیومد از زحمتِ معلم تشکر کنه و نرفت اداره بگه این معلم همیشه پاسخگوی سؤالای بچمه و داره خارج از زمانِ مدرسه هم به دخترم بها میده، میخوام براش پروندهی تقدیری درست کنم، اما با اولین نمرهی کمِ بچهش اومد دفتر به هوار کشیدن... متنفرم!
من هرکس به قالیباف و مجلس فحش بده، میگم خودتی! جد و آبائته! اون وقتی که باید مثلِ آدم تحقیق میکردی که آدمِ نزدیکتر به تقوایی رو انتخاب کنی و هی بهانه آوردی، باید فکر اقتصاد و سفره و جوونت رو میکردی! اون وقتی که احمقانه تَمَرگیدی تو خونهت و گفتی رأی نمیدم چون اینا هیچ غلطی برامون نکردن و نرفتی کسی رو انتخاب کنی که به تلاش و کار نزدیکتره باید فکر بیحجابی و بدحجابیِ جامعه رو میکردی!
دکتر شریعتی میفرمایند این مظلومه که ظالم رو جَری میکنه و بسترِ ظلم رو فراهم!
بنابراین به آقای شارلاتان فحش ندید؛ بلکه فحشاتون رو نثارِ دبیران و مسؤولین و هر فردی کنین که دم از خدا و پیغمبر میزنه اما پای منفعتش که میرسه لال میشه و توجیهاتِ شبهشرعی میاره(!)
اسرافِ بیتالمال تو اردوهای جهادی رو میبینه اما حرف نمیزنه که بیسیمِ فرماندهیش رو ازش نگیرن و زر میزنه باید معتدل بود(!)
تو محلِ کارش بیعدالتی رو میبینه و یک کلمه حرف نمیزنه که پُست و مقامش رو ازش نگیرن و زر میزنه باید مردمدار بود(!)
تو حرم بدحجاب رو میبینه و حرفی نمیزنه که سیلی و فحشی نخوره و زر میزنه نباید دافعه داشت(!)
راهپیمایی نمیاد چون میترسه مثلِ کرمان بمبی، چیزی بترکه و شهادت اشتباهی به پروپای این بگیره و زر میزنه شوهرم اجازه نداده و تمکین از شوهر واجبه(!)
رأی سفید میده چون کسی رو نمیشناسه و بیل به کمرش خورده بوده از دو تا مطمئن بپرسه و دو تا سایت رو جستجو کنه و زر میزنه بدونِ شناخت رأی دادن خودش ظلمه(!)
شما فکر میکنین اگه همهی همکارانم پایبندِ نمراتِ حقیقی بودن و دانشآموزِ تلاشگر، کسی حتی به خودش اجازه میداد بیاد مدرسه یه درخواستِ ناحقِ کوچیک بده؟!
بهش فکر کنید و خودتون رو در این موقعیت بسنجید!
فحش دادن به گناهکار رو هر معلولِ ذهنیای از پسش برمیاد!
@sarbehrah