سربهراه
همیشه خواستهام از خدا فقط او را چنان که خستهتنی چای قند پهلو را! تو شاعرانهترین اتفاقِ عمرِ منی ب
کجا گذاشتهای رفتهای عزیزِ دلم؟...
خوبه که بوی محرّم به مشام میرسه؛
پارسال که از نگرانی جونمون به لبمون رسیده بود
شما شبِ عاشورا پرده رو کنار زدین و اومدین...
خدا رو چه دیدی... شاید این شبِ عاشورا هم پرده رو کنار زدین و اومدین...................
۱. زیرِ بارِ بررسیِ برگههام «گاوم زاییده» و داشتم فکر میکردم به زائو کاچی میدن جون بگیره و برای کاچی هم ضربالمثل داریم که «کاچی به از هیچی» و بعد در بحرِ مکاشفت مُستغرق شدم که واقعاً بهتر از هیچیه؟! همینقدر دمِ دستی و سطح پایین؟!
طلوع بود که با خودم خوندم «باید برخااااااااست» وَ برخاستم و برگهها از کف بدادم و هوش مصنوعی دستورپختِ مجلسیش و داد و بهاستثنای کره/ روغن حیوانی که نداشتم و با روغنِ غذا درست کردم، با مابقیِ مواد دستبهکار شدم و صبحانهٔ جمعه شد کاچی!
واللّه همچین به از هیچی هم نبود و موادی که سازندهشه مقوّی و مغذّیه! فقط من پختِ موفقی نداشتم و با اینکه چابک عمل کردم، ولی آرد، موقعِ اضافه کردنِ شهد، گولّه شد و نشد اون یهدستِ نرم و لطیفی که توی عکسای گوگل دیدم! رفتم گوگل تاریخچهٔ ضربالمثل رو جستجو کنم که کدوم مرفّه بیدردی به کاچی گفته به از هیچی و تلافیِ زعفرونم رو سرش دربیارم که به ماجرای متقن و منبعِ موثّقی نرسیدم و فیالحال کتاب کوچهٔ شاملو و فرهنگ ضربالمثلها رو هم ندارم! پس چه کردم؟ جایتان سبز؛ کاچیام را که به از همهچی بود سر کشیدم که امروز، روزِ کاچی و دوشاب و روغن است... مرغانِ برف را چو به دنیا نشیمن است... گر جوز، مغزسوده بُوَد روی باشِ او... بیشک بدان که مرهمِ جان و دلِ من است :)
۲. بعد از مراسمِ کاچیخورونِ زائو، رفتم زباله بریزم بیرون، دیدم باااااااز ملخ روی دیواره! اول از ذهنم سعدی گذشت که ملخ بوستان خوردند و مردم ملخ، ولی دیدم کاچی به از ملخ، لذا نگاهم رو عوض کردم و اجازه دادم عظمت در نگاهِ من باشد، نه در آنچه به او مینگرم! بنابراین با زل زدن به ملخ، خطبهٔ نهجالبلاغه که بخشی از درسِ دومِ فارسیِ پایهٔ هشتم هست رو بر ذهن و زبان جاری کردم:
خلقة الجَرادَة... در خلقتِ ملخ!
و اگر خواهى در آفرينشِ ملخ بنگر. براى او دو چشمِ سرخ آفريد و حدقههاى چشمش را چون دو ماه تابان بيفروخت. براى او گوشى پنهان بيافريد و دهانى به اعتدال و سامان و حسى نيرومند و دو دندانِ نيش، كه هر چيز را بدان ببُرَد و دو دستِ داسمانند كه هر چيز را با آن بگيرد. كشاورزان به سبب كِشتههاى خود از آن بيمناكاند و اگر همه ياران خود را گرد آورند، توانايى دفع آن ندارند. ملخها به خواست و ميل خود به كشتزار روى نهند و هر چه خواهند بجوَند و بخورند. همه اندام ملخ به قدر يك انگشتِ باريك نيست.
چشمی بر انگشتِ باریکم افکندم و دگر چشم بر ملخ و... سبحان اللّه🥲❣
۳. در بله تبلیغاتِ کانالی اومد که حرز میفروخت! فرستهٔ تازهم رو دربارهٔ حرز براش فرستادم و نوشتم برام مهم بود بدونی همممممممه احمق نیستن و امثالِ منی هم هستن که دکوندستگاهِ شما مذهبیالکیها رو میفهمن و شده یک نفر رو هم آگاه کنن، میکنن 😎
بعد اون شروع کرد به فحش دادن و هی پیام دادن و منم صفحهش رو باز گذاشتم که بازدید بخوره و خودم نشستم پای برگههام😂😂😂
۴. قدیم تو وبلاگم نوشته بودم که از شعر حافظی که تو کتاب دبیرستانم بود، در واژهنامهٔ پایانِ کتاب، شهدِ نامبرده در شعر حافظ رو توضیح داده بود که از ترکیب گلاب و عسل و چند موردِ دیگه که خاطرم نیسته. اون موقع هوش مصنوعی و گوگلی در دسترس من نبود، ولی ذوق و پیگیریم همینی بود که الآن دارم😂 از روی همون دو خطِ پایان کتاب، اون شهد رو درست کردم و بردم مدرسه با دوستام نوشیدنیِ حافظ بخوریم😂😂😂 دقیق هم یادمه که به همه گفتم «نوشافِظ» ساختم و اگر در آزمونِ مزّه، تأیید بگیره، به تولید انبوه میرسونم و حتی صادر میکنم😂😂😂
با دوستای همیشهپایهم بسم اللّه گفتیم و سر کشیدیم و شهد نبود که... آسمان زهرِ هلاهل در ایاغم کرده است😣😖😂
چه بدونم! لابد ذائقهٔ حافظ با ما فرق داشته😶🌫
تو سَووشون هم رنگی که زری درست میکنه به موهاش میزنه رو صد بار خواستم درست کنم، یهچیش و نداشتم. تو سَووشونم علامت زدم درستش کنم، روی پایینِ موهام بزنم ببینم همون دلبری که زری گفته میشه یا نه😂😂😂 فکر کنم تا یوسف من رو پیدا نکنه، همهٔ موادِ اون رنگِ مو پیدا نشه😐
یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان... غم مخور🤪
۵. دیروز بعد از کلاسم یه نفر من رو دید و صدام کرد. با اشتیاق اومد سمتم و من سعی کردم اشتیاقش رو پاسخ بدم اما خاطرم نمیومد کیه. گفت من فلانیام، سالبالاییت بودم. دانشکده ادبیات. بازم یادم نیومد، ولی از اونجایی که ارتباطاتِ گستردهای داشتم و با همه دوست بودم، به ذوووووق خندیدم و گفتم واااااای دوستِ دورانِ کارشناسی... وَ اون با اینکه میدونست من نشناختمش، خیلی صمیمی بغلم کرد و شادیِ حقیقی از دیدنم داشت. پرسید چه کار میکنی؟ گفتم تدریس. گفت چی؟ کجا؟ گفتم دبیرستان. چشماش گرد شد و با تعجب گفت دبیرستان؟! خدای من! تو از اولم جسور بودی...
اینکه همراهانش صداش زدن و مجبور شد ازم خداحافظی کنه خیلی به چشمم اومد و خوشحال شدم دلش میخواست بیشتر باهام باشه و این یعنی گذشتهٔ خوبی با هم داشتیم... اما هنوز که هنوزه، مطلقاً حتی خاطرهای محو ازش به یادم نیومده😶
۶. بعد از اون دختری جوان صدام کرد. برگشتم دیدم با یه خانم مُسن هست. اینیکی برای به آغوش کشیدنم دوید! محکم بغلم کرد و با خندههای از ته دل اون خانم که مادرش بود رو صدا کرد و گفت مامااااان! خانم فارسی! مدرسهٔ فلان! یادتونه؟!
مادرش چهرهش به لبخند شکفت و اومد سمتم. خب متوجه شدم شاگردم بوده اما بازم یادم نمیومد...
داشتم غصه میخوردم که پیر شدم و آلزایمر گرفتم که شاگردم با ذوق گفت خانوم چرا عوض نشدین؟! میدونین چند سال گذشته؟!
من خندیدم و گفتم آره! من دوازده سالِ پیش با اون مدرسه معلمی رو شروع کردم. با حقوقِ جلسهای چهار هزار تومان! تو باید جزو اولین شاگردهام باشی...
خندید و جملهای که هر سال به شاگردام میگم و معلوم شد از همون اوّل میگفتم رو بهم گفت:
خانم میدونم من رو یادتون نمیاد، چون نه عالی بودم، نه افتضاح... شما فقط عالیها و افتضاحها یادتون میمونه! عالیها برای امید به آینده و افتضاحها برای عبرت گرفتن... معمولیها، معمولیان... فقط میگذرونن... پس چرا باید ذهنمون رو باهاشون اِشغال کنیم؟!
بعد گفت از کلاسِ ما باید مهنّا رو یادتون باشه... چون اون عالی بود...
وَ من فامیلِ مهنّا هم یادم بود... حتی دقیقِ چهرهش... تا دو سالِ پیش هم ازش پیام داشتم...
خوشحال شدم که مشکل از ذهنم نیست و همچنان وقت برای معمولیها نمیذارم.
دیدنِ این شاگردم حس مادرانهای بهم داد... عمرِ ۱۲ سال معلمیم جلوی چشمم اومد... ازدواج کرده بود... یه پسر دو ساله داشت... لیسانس گرفته بود... وَ من رو محکم به آغوش کشید... این یعنی معلمِ بدی براش نبودم... الحمدللّه به عمری که به معلمی گذشت❣
ترامپ و نتانیاهو رو اینجوری عذاب بده !
ترامپ دیشب گفته دیگه خبری از تجمعات نیست و مردم حضوری ندارن🤔
پایهاید چندین شب سر لجشون هم که شده، تصاویر و ویدیو های جمعیت تجمعات و حضور مردم خراسان رضوی رو بیاریم تو تلویزیون؟ ✌️
مگه میشه ؟
آره
گوشیت رو روشن کن، از شلوغی اجتماعات ، و حالِ خوبِ مردم عکس و فیلم بگیر و بفرست اینجا 👇
http://revayatha.ir
ما هم مستقیم و بدون سانسور پخشش میکنیم تو شبکه های تلویزیونی تا چشم دشمنا دربیاد!
در ضمن میتونی بارکد داخل پوستر رو هم اسکن کنی🔥
🇮🇷برای اینکه پرچم ایران بالا بمونه حتما نشر بده 🇮🇷
#فتح_خیبر
#خداباماست
#جانفدا
✅ ✍ تامین نیرو مدارس و مراکز غیردولتی خراسان رضوی
@n_gheiredoolaty
سربهراه
ترامپ و نتانیاهو رو اینجوری عذاب بده ! ترامپ دیشب گفته دیگه خبری از تجمعات نیست و مردم حضوری ندارن🤔
برگههام تموم نشده و باید تا فردا تموم شه. امشب بهخاطر سوزوندنِ قمارباز داریم میریم ماشینی که از هرجای شهر تونستیم فیلم بگیریم و بفرستیم.
سایتش رو باز کنید از همهٔ استانها میتونید این کار رو بکنید و بکنید.
دوستام زحمت شام رو کشیدن و من حالا با خیال راحت نشستم که چی شعارنوشته بنویسم؟!
من بعد از نهمِ اسفند خیلی چیزا رو از دست دادم... کلی روایتِ فروخورده و نانوشته دارم... اما هرطور بود... حتی شبی با صورتِ پفکرده از گریههای با فریاد، صد و اندی شبه کف خیابونم که انتقامِ خونش رو از دست ندم...
صدام از جای گرم بلند میشه؟
مهم نیست کی چی فکر کنه...
اصلاً مهم نیست!
سیلزده دیگه از خیس شدن وحشتی نداره...
دارم فکر میکنم چی بنویسم که همه بفهمن ۹۸ کمرمون رو شکست و اسفند غرورمون رو... وَ ماجرا فقط تموم شدنِ جنگ نیست... ماجرا به خاکِ سیاه نشستنِ قماربازه...
نشست؟!
به خاک سیاه نشست؟!
اماممون رو میتونیم خارج از پیام ببینیم؟! میتونن بیان مشهد زیارت؟! میتونن برن تهران و خونههای خسارتدیده رو بازدید کنن؟! میتونن به پیکرِ پدرمون و پدرشون نماز بخونن؟!
چی بنویسم که همه بفهمن نباید دیگه تن و بدنمون از صبح بیدار شدن و اخبار شنیدن بلرزه...
تنگه... اورانیوم... غرامت... امام... امام... امام...
چی بنویسم که بفهمن ما برنده بودیم...
برنده!
برنده که گدایی نمیکنه! امرونهی میکنه! ما بُردیم و قمارباز باخت! میفهمین؟!
چی بنویسم که بفهمن
اینکه قاتلش زنده است...
اینکه قاتلش میخنده...
حرف میزنه...
توئیت مینویسه...
دستور میده...
تهدید میکنه...
اینکه قاتلش میخواد جشن تولد بگیره...
این داره خفهم میکنه! لعنتیا عزیز از دست دادید؟!
کاش عبدِ آبرومندی بودم و امشب توی تجمع همونی رو میکردم که مادرم در مسجد کرد...
اگر خونبهای امامم رو نگیرید و جان امامم رو بیمه نکنید، مو پریشان کنم و نفرین...
کاش حداقلش میشد همون فحشهایی رو بنویسم که از شاگردام یاد گرفتم...
یا صاحبالزمان؛
از شما مدد...............
من فکر میکردم آقای عراقچی
با خجالت...
با سرِ پایین...
با صدای لرزان و یواش وقتی میخواد اسم آمریکا رو بیاره...
با ناچاری و درماندگی...
بیاد صحبت کنه...
ولی یهطوری صحبت کرد که من شک کردم آمریکا آقا رو به شهادت رسونده یا یکی دیگه...............(!)
آقای عراقچی!
اونی که با اطمینان و صدای قرص ازش حرف میزنی رو میشناسی؟! سیدعلی خامنهای رو چی؟!
یادم میمونه غروری که از ما مردمِ پای کار شکستین رو.........
یادم میمونه.
بمونه تا قیامت.
بمونه واسه اون لحظهای که حضرت زهرا سلام اللّه علیها پا به محشر گذاشتن...
سربهراه
من فکر میکردم آقای عراقچی با خجالت... با سرِ پایین... با صدای لرزان و یواش وقتی میخواد اسم آمریکا
اونی که امروز منتشر و دست به دست شد
شبیه خواستههای امامم نبود!
من فقط تا وقتی حامیتون هستم
که پای تکتک اوامرِ امامم باشید.
نباشید
دنیا هم جمع شه من رو هووووووو کنه
بگه تندرو
بگه سوپرانقلابی
بگه بیعقل
بگه جنگطلب
بگه ضداتحاد
اصلاً فحش ناموس بده
شما پا بذاری روی حرف امامم
پا میذارم روی خودتون.
من فقط با هرکی که مطیعِ امر اماممه در اتحادم.
سربهراه
من فکر میکردم آقای عراقچی با خجالت... با سرِ پایین... با صدای لرزان و یواش وقتی میخواد اسم آمریکا
اگر معلمی اینجاست
اگر مربیای
اگر مادری
اگر پدری
اگر بزرگتری
دقت کنید بچههاتون رو ترسو بار نیارید!
ظلمپذیر و توسریخور بار نیارید!
اگر سر بچهتون داد میزنید تا به حرفتون کنه
و به حرفتون میکنه...
برید تا دیر نشده یه خاکی به سرتون بکنید!
شما دارید ظلمپذیری بار میارید که از کوچکترین تشری بترسه(!)
قسم میخورم تو ۱۲ سال معلمی حتی یک بار نکوبیدم روی میز یا نزدم روی تخته یا داد نکشیدم که کلاس مطیعم بشه
اگر این کار رو میکنید
برید یه خاکی به سرتون بکنید تا دیر نشده
دارید مسؤولینی رو بار میارید که ازشون در رنج هستید!
جمع کنید جملاتِ ذلیلانهٔ مزخرفی رو که توش «زشته...» «کی تا حالا این کار رو کرده که تو بکنی؟» «مردم مسخرهت میکنن» «دخترخالهت بهت میخنده» «بابات گفته نه» «من مادرتم پس میگم نه» داره... جمع کنید این بزدلپروری رو که نسل بعد از ما بعد از صد شب اینقدر رنج نکشه...
به بچههاتون یاد بدید «چون خدا گفته» «چون خدا خواسته» «چون خدا دستور داده» «چون پسند خدا نیست» «چون رضایتِ خدا هست»
بچههاتون رو خداترس بار بیارید!
خمینی خداترس بود که شبِ برگشتن به ایران و پیروزی و ریشهکن کردن پهلوی خبرنگار پرسید حستون چیه و بدون اینکه اعضای صورتش تکون بخوره گفت هیچ!
هیچ!
نه از شکست میترسید
نه از پیروزی خوشحال بود.
انجام میداد چون وظیفهش بود!
چون تکلیفش بود!
چون شجاع بود!
چون خداترس بود!
کسی گفت هیچ
که گریههای نمازشبش به حوله میرسید!
اگه از امربهمعروف میترسی تادیر نشده خاکی به سرت کن، واگرنه بچهتم مثل خودت بار میاری... با بهانهها روی ترسش سرپوش میذاری و عافیتطلبش میکنی...
محرم نزدیکه...
وقتشه...
اگر سر کارت گند و کثافتی میبینی و ساکتی یه خاکی به سرت کن...
اگر تو فامیل منشأ باتفاوتی نیستی یه خاکی به سرت کن...
از مسؤولا حق نداری بدت بیاد!
تو از یه امر به معروف وحشت داری و بهانه میاری(!) سر کار حق و ناحق میکنی چون میترسی روزیت قطع شه
پس غلط میکنی به مسؤولین میتازی!
اونا ترسای تو رو دارن خیلی بزرگتر!
و اینا حاصل تربیتای گندِ دور از خدای والدین و معلمها و مربیهاست...
لعنت به معلمی که نتونسته به مسؤولینمون خداترسی و شجاعت یاد بده...
این شبا رنج میکشید؟
به خودتون برگردید و تا وقت هست خاکی به سر کنید...
اونچه امشب میکشیم
نتیجهٔ خدانترسیه!
رمز شجاعت چیه؟
خداترسی!
هرچه خداترستر
شجاعتر.