سربهراه
بارون میاد؛ نرم و لطیف و بهاری...
دعا برای کارم و مشکلاتش؟
نه! اللهم عجل لولیک الفرج.
دعا برای درس و محدودیتهاش؟
نه! واجعلنا من انصاره و اعوانه.
دعا برای ازدواج و زندگی؟
نه! والذّابین عنه.
دعا برای چی کنم که با ظهور معنا پیدا نکنه؟
چون که صد آمد، نود هم پیشِ ماست!
والمستشهدین بین یدیه!
من اینقدر کمهوش نیستم که ندونم جایی که به استجابت قریبه، چی دعا کنم!
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
راننده اتوبوس عراقی خواب مونده بود :) بهجای ساعت چهار، ساعت هشت رسید مرز. ما همون گوشهی مرز، روی خاکوخل وضوصحرایی گرفتیم، نماز خوندیم، شام خوردیم، چای خوردیم، مولودی و مداحی گوش دادیم، کیسه زباله کشیدیم سرِ یکیمون و خندیدیم و عکس گرفتیم :) بقیه کاروان خونواده و پیر و مسن داشتن و کمی عقلِ معاشی هم میدیدن و سخت گذشت بهشون، ولی ما چهارتا نفهمیدیم کی گذشت :)
مسؤول کاروان به ما چهارتا اعتماد کرده بودن و عَلَمِ کاروان و دادن به من که من جلوتر، اون سمتِ گیتِ عراق منتظرِ کاروان بمونم. طولِ سفر سه بار عَلَم رو برگردوندم ولی ایشون من و عَلَمدار کرده بودن و راهِ دررو نداشت :) من تندرویم و وقتی مجبور میشدم بهخاطر مُسنهای کاروان آروم برم، خیلی سخت میگذشت. اولِ سفر، چهار نفری قرارمدار گذاشتیم یه هدفِ گروهی داشته باشیم و با هم مراعاتش کنیم، این هدفِ گروهی شد «صبر و همکاری». نه صبر به تنهایی، نه همکاری به تنهایی. چون صبرِ بدونِ همکاری میشه فاصله گرفتن برای جلوگیری از اصطکاک (انزوا یا طرد)، همکاریِ بدونِ صبر هم میشه جنجال و فردگرایی و منیّت. پس قرارمون شد: صبر و همکاری.
فکر میکنم علمدار شدنم در همین راستا اتفاق افتاد و خدا بهجبر سربهراهم کرد که همپای گروه راه برم (از سختترین امور دنیا برای منی که کارا رو به تنهایی سریعتر جمعجور میکنم اما ظهور، تشکیلات و «صابروا و رابطوا» نیاز داره!) :)
تا کربلا رو بیهوش شدیم و خوابیدیم. دوی نیمهشب صدا زدن رسیدیم و بدوبدو پیاده شدیم. عَلَم رو دست گرفتم و راه افتادیم به سمتِ حسینیه.
همیشه جوری اومدم سفر که کربلا نقطهی پایان بوده و کلی براش آماده میشدیم و اصلا پیادهروی، خودش آمادهکننده و مشتاقکننده است. حالا چشم باز کردیم و کربلاییم! ما چهار تا هنگیم... هنوزم هنگیم... مست و خمار... اصلا نمیدونیم چی شد... همیشه کلی دعا میخوندم، اینبار من هیچ... من نگاه!
هی در و دیوارِ کربلا رو نگاه میکنم... هی درختها، گنجشکها، مغازهدارها، آسمون، توکتوک (ریشکاها یا موتورسهچرخه با کابین)، هی دنبالِ گنبدی، گلدستهای، نشونهای بودم که غافلگیرم کنه... اصلا مغزم یاری نمیکرد کجای دنیام...
یا صاحبالزمان!
از شما مدد...
برعکسِ اربعین، کربلا خلوته و زودتر از نیمساعت رسیدیم حسینیه. دیرتر از همه وارد میشیم و مثلِ اعتکاف، دمِ درنشین میشیم. اون اعتکاف دقیقا مقدمهی تحملِ سرمای دمِ صبحیه که تو حسینیه کربلا از درِ همیشه نیمباز داخل میاد و ما سرِ راهنشینها رو میلرزونه :) اینکه دوستانم عقلِ معاش ندارن یا دارن و بهش امیرن رو خیلی دوست دارم.
کولههامون رو گذاشتیم و شبِ جمعهای رفتیم حرم. همیشه از پیادهروی میرسیدیم کربلا و با پاهای تاولزده، لنگون و آویزونِ هم بودیم، اینبار خسته نبودیم و زود جمعوجور کردیم بریم زیارت.
همسرِ مسؤولِ کاروان هم با ما اومدن و تو راه گفتن معلومه که شما سفر اولی نیستید. ما خندیدیم. بعد گفتن دهه هشتادیاین؟ ما باز خندیدیم. هنوز هم لو ندادیم چند سالمونه و حاجآقای کاروان کلا جوری با من صحبت میکنن که ایمان دارن من یه دهه هشتادیام و بچهام! بندهخدا اگه سنوسالِ من رو بدونن روضهلازم میشن :)
تو راه همسرِ مسؤول کاروان به ما پیشنهادِ همکاری میدن. بیاونکه چیزی از ما زائرای دقیقهنودشون بدونن میگن میخوان یه کاروان دخترای دهههشتادی بیارن و ما هم به عنوانِ کادر بریم. من میگم راهیان غرب نمیبرین؟ ما تا حالا راهیان غرب نرفتیم. ایشون هم مشتاق میگن بریزیم برنامهش رو :)
تو زیارتای اربعین، ضریح حضرت عباس علیه السلام زنونه نیست و ما چند ساله این ضریح رو به آغوشنکشیدیم. پس تا رسیدیم بینالحرمین و گنبدای حضرات رو با پرچمِ سرخِ دلبرشون دیدیم، تصمیم گرفتیم قبل از شلوغیِ نیمهشعبان، بریم زیارت حضرت عباس علیهالسلام.
وقتی تونستیم بعد از ساااااالها که تا حرم میومدیم اما نمیتونستیم ضریحی که سهمِ آقایون شده رو به آغوش بکشیم، ضریح رو بغل کنیم، حالمون خوشترین حال بود...
هزار الحمدلله...
یا صاحبالزمان!
از شما تشکر...
وقتی اومدیم بیرون، من نتونستم تحمل کنم. پیشنهاد دادم زیارت آقا هم بریم... صبر نکنیم تا فردا... همینجور بیمقدمه...
وَ بعد از شش ماه... سلامهای از راهِ دور...
سلام آقا که الآن روبروتونم...
شب جمعه ۱۲/۴
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
سربهراه
ناگهان پرده برانداختهای❣ #سفرنامه #عراق #با_ذکر_دعای_فرج @sarbehrah
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شدهای ❣
@sarbehrah
سربهراه
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شدهای ❣ @sarbehrah
نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای... یعنی چه؟
@sarbehrah
من گَندهاخلاق و تند و مقرراتیام. خودم همسفرِ بدی هستم که خدا هدایتم کنه ولی تا دلتون بخواد خوشروزیام در سفر.
شکرِ خدا، ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم، همسفرِ پایه و همجیب و همدرک و همدل دارم و اغلب هم همسفرانِ جدیدِ ماهی روزیم میشه که جز عنایتِ خدا و نگاهِ کریمانهی حضرات دلیلی نداره.
ما اول یه کاروانِ دیگه ثبتنام کردیم. از دیوار پیدا کرده بودیم و مسؤولش آقای جوانی بودن. پول هم واریز کردیم و چیزی به حرکت نبود. از قضا یکی از دوستانِ جهادیمون پیام داد این گروهی که قراره باهاش برید و ما میشناسیم و خط و ربطی با شیرازیها و حجتیه دارن. دلمون بد شد و از دوستانِ فعالِ جهادیمون استعلام گرفتیم و گفتن بهتره قطعِ رابطه کنین.
حجت تموم بود و با اینکه غصهی جا موندن از نیمهشعبان برای ما هواییشدهها که حتی به عشقِ مرخصی، دوبله_سوبله کار کردیم و یک ماهِ اخیر رو پرفشار گذروندیم، کُشنده بود، اما به بهانهی مغایرتِ تاریخ حرکت و مرخصیهامون، پول رو پس گرفتیم و محزون افتادیم دنبالِ قطارِ قم. کاروانای نیمهشعبان بهخاطرِ قیمتِ دلار کنسل کرده بودن و دیگه کاروانی نبود... ما هم گفتیم خودمون رو حداقل به جمکران برسونیم...
فقط چند روز تا حرکت بود که یه شماره اتفاقی پیدا شد و زنگ زدیم و سنجیدیم و بررسی کردیم و پول واریز شد و زائر شدیم!
حالا بهجای اون کاروان قبلی با کی همراه شدیم؟
با زن و شوهرِ بزرگسالی که سالِ اولِ کاروانداریشونه و فوقالعاده مامان_بابایی رفتار میکنن و ما چهار تا رو که ویژه، توجه دارن :)
حتی ازمون پرسیدن چی صداتون کنیم؟ گفتیم دالتونها :) گفتن نه! شما دخترانِ آفتابید... الآن نه تنها ایشون، که همکاروانیها هم ما رو دخترانِ آفتاب صدا میزنن :)
ما برنامه ریختیم یک روز ازشون جدا شیم که بیایم مشّایه، آقای مسؤول چنان حمایت کردن و راهوچاه ریختن برامون که واقعا از یه غریبه بعیده. حتی ما تا حالا مقام امام صادق علیه السلام رو ندیده بودیم (چون اون سمتِ رودِ علقمه است و همیشه شب اون سمت بودیم و احتیاط میکردیم نمیرفتیم)، گفتیم روزِ زیارت دُوره ما پیادهروی هستیم، برگردیم میشه ما رو ببرید؟
مسؤول آقا شخصا خانمشون رو فرستادن قبل از پیادهروی ما رو بردن مقام رو دیدیم و برگشتیم :)
اینا اگه رزق نیست، چیه؟!
وقتی برنامهی مشّایه ریختیم، خب بقیه هم فهمیدن و البته که باعث خیر شدیم و چند گروه دیگه هم راهیِ مشّایه شدن، ولی ما اینقدر از تو چشم بودن ضربه خوردیم که نمیخواستیم با کسی همراه شیم، لذا به صراحت گفتیم ما چهار تا خودمون میریم.
صبحِ روزی که میخواستیم راه بیفتیم بریم مشّایه، دیدیم همسر مسؤول هم دارن آماده میشن. اعتراف میکنم اول ناراحت شدیم و به برنامهی خدا شک کردیم...
هزار استغفرالله...
ولی بعد فهمیدیم چی رزقمون شده...
هزار استغفرالله...
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
سربهراه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
هی دوشنبه به دوشنبه از دور... از خیلی دور... خیلی خیلی دور به میزبانِ دوشنبهها سلام دادم...
این دوشنبه اما😍
سلام آقا
که الآن روبروتونم❤️❣
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
سربهراه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِين
أَشْهَدُ أَنَّكَ أَقَمْتَ الصَّلاَة
وَآتَيْتَ الزَّكَاة
وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوف
وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَر
وَعَبَدْتَ اللّٰهَ مُخْلِصا
وَجَاهَدْتَ فِى اللّٰهِ حَقَّ جِهادِه
حَتَّىٰ أَتَاكَ الْيَقِين
فَعَلَيْكَ السَّلامُ مِنِّى مَا بَقِيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهَار
وَعَلَىٰ آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِين
أَنَا يَا مَوْلَاىَ مَوْلىً لَكَ وَ لِآلِ بَيْتِك
سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ
مُؤْمِنٌ بِسِرِّكُمْ وَ جَهْرِكُمْ
وَظَاهِرِكُمْ وَبَاطِنِكُمْ
لَعَنَ اللّٰهُ أَعْداءَكُمْ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ
وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَى اللّٰهِ تَعالىٰ مِنْهُمْ
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا مُحَمَّد
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰه
هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْن
وَ هُوَ يَوْمُكُما وَ بِاسْمِكُما وَ أَنَا فِيهِ ضَيْفُكُما فَأَضِيفانِى
وَ أَحْسِنا ضِيَافَتِى
فَنِعْمَ مَنِ اسْتُضِيفَ بِهِ أَنْتُمَا
وَ أَنَا فِيهِ مِنْ جِوارِكُما فَأَجِيرانِى
فَإِنَّكُمَا مَأمُورانِ بِالضِّيافَةِ وَالْإِجارَة
فَصَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكُمَا وَ آلِكُمَا الطَّيِّبِين❤️
#دوشنبه
@sarbehrah