eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
راننده اتوبوس عراقی خواب مونده بود :) به‌جای ساعت چهار، ساعت هشت رسید مرز. ما همون گوشه‌ی مرز، روی خاک‌وخل وضوصحرایی گرفتیم، نماز خوندیم، شام خوردیم، چای خوردیم، مولودی و مداحی گوش دادیم، کیسه زباله کشیدیم سرِ یکی‌مون و خندیدیم و عکس گرفتیم :) بقیه کاروان خونواده و پیر و مسن داشتن و کمی عقلِ معاشی هم می‌دیدن و سخت گذشت بهشون، ولی ما چهارتا نفهمیدیم کی گذشت :) مسؤول کاروان به ما چهارتا اعتماد کرده بودن و عَلَمِ کاروان و دادن به من که من جلوتر، اون سمتِ گیتِ عراق منتظرِ کاروان بمونم. طولِ سفر سه بار عَلَم رو برگردوندم ولی ایشون من و عَلَم‌دار کرده بودن و راهِ دررو نداشت :) من تندرویم و وقتی مجبور می‌شدم به‌خاطر مُسن‌های کاروان آروم برم، خیلی سخت می‌گذشت. اولِ سفر، چهار نفری قرارمدار گذاشتیم یه هدفِ گروهی داشته باشیم و با هم مراعاتش کنیم، این هدفِ گروهی شد «صبر و همکاری». نه صبر به تنهایی، نه همکاری به تنهایی. چون صبرِ بدونِ همکاری می‌شه فاصله گرفتن برای جلوگیری از اصطکاک (انزوا یا طرد)، همکاریِ بدونِ صبر هم می‌شه جنجال و فردگرایی و منیّت. پس قرارمون شد: صبر و همکاری. فکر می‌کنم علمدار شدنم در همین راستا اتفاق افتاد و خدا به‌جبر سربه‌راهم کرد که هم‌پای گروه راه برم (از سخت‌ترین امور دنیا برای منی که کارا رو به تنهایی سریع‌تر جمع‌جور می‌کنم اما ظهور، تشکیلات و «صابروا و رابطوا» نیاز داره!) :) تا کربلا رو بیهوش شدیم و خوابیدیم. دوی نیمه‌شب صدا زدن رسیدیم و بدوبدو پیاده شدیم. عَلَم رو دست گرفتم و راه افتادیم به سمتِ حسینیه. همیشه جوری اومدم سفر که کربلا نقطه‌ی پایان بوده و کلی براش آماده می‌شدیم و اصلا پیاده‌روی، خودش آماده‌کننده و مشتاق‌کننده است. حالا چشم باز کردیم و کربلاییم! ما چهار تا هنگیم... هنوزم هنگیم... مست و خمار... اصلا نمی‌دونیم چی شد... همیشه کلی دعا می‌خوندم، این‌بار من هیچ... من نگاه! هی در و دیوارِ کربلا رو نگاه می‌کنم... هی درخت‌ها، گنجشک‌ها، مغازه‌دارها، آسمون، توک‌توک (ریشکاها یا موتورسه‌چرخه با کابین)، هی دنبالِ گنبدی، گلدسته‌ای، نشونه‌ای بودم که غافل‌گیرم کنه... اصلا مغزم یاری نمی‌کرد کجای دنیام... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... برعکسِ اربعین، کربلا خلوته و زودتر از نیم‌ساعت رسیدیم حسینیه. دیرتر از همه وارد می‌شیم و مثلِ اعتکاف، دمِ در‌نشین می‌شیم. اون اعتکاف دقیقا مقدمه‌ی تحملِ سرمای دمِ صبحیه که تو حسینیه کربلا از درِ همیشه نیم‌باز داخل میاد و ما سرِ راه‌نشین‌ها رو می‌لرزونه :) این‌که دوستانم عقلِ معاش ندارن یا دارن و بهش امیرن رو خی‌لی دوست دارم. کوله‌هامون رو گذاشتیم و شبِ جمعه‌ای رفتیم حرم. همیشه از پیاده‌روی می‌رسیدیم کربلا و با پاهای تاول‌زده، لنگون و آویزونِ هم بودیم، این‌بار خسته نبودیم و زود جمع‌وجور کردیم بریم زیارت. همسرِ مسؤولِ کاروان هم با ما اومدن و تو راه گفتن معلومه که شما سفر اولی نیستید. ما خندیدیم. بعد گفتن دهه هشتادی‌این؟ ما باز خندیدیم. هنوز هم لو ندادیم چند سالمونه و حاج‌آقای کاروان کلا جوری با من صحبت می‌کنن که ایمان دارن من یه دهه هشتادی‌ام و بچه‌ام! بنده‌خدا اگه سن‌وسالِ من رو بدونن روضه‌لازم می‌شن :) تو راه همسرِ مسؤول کاروان به ما پیشنهادِ همکاری می‌دن. بی‌اون‌که چیزی از ما زائرای دقیقه‌نودشون بدونن می‌گن می‌خوان یه کاروان دخترای دهه‌هشتادی بیارن و ما هم به عنوانِ کادر بریم. من می‌گم راهیان غرب نمی‌برین؟ ما تا حالا راهیان غرب نرفتیم. ایشون هم مشتاق می‌گن بریزیم برنامه‌ش رو :) تو زیارتای اربعین، ضریح حضرت عباس علیه السلام زنونه نیست و ما چند ساله این ضریح رو به آغوش‌نکشیدیم. پس تا رسیدیم بین‌الحرمین و گنبدای حضرات رو با پرچمِ سرخِ دلبرشون دیدیم، تصمیم گرفتیم قبل از شلوغیِ نیمه‌شعبان، بریم زیارت حضرت عباس علیه‌السلام. وقتی تونستیم بعد از ساااااالها که تا حرم میومدیم اما نمی‌تونستیم ضریحی که سهمِ آقایون شده رو به آغوش بکشیم، ضریح رو بغل کنیم، حالمون خوش‌ترین حال بود... هزار الحمدلله... یا صاحب‌الزمان! از شما تشکر... وقتی اومدیم بیرون، من نتونستم تحمل کنم. پیشنهاد دادم زیارت آقا هم بریم... صبر نکنیم تا فردا... همین‌جور بی‌مقدمه... وَ بعد از شش ماه... سلام‌های از راهِ دور... سلام آقا که الآن روبروتونم... شب جمعه ۱۲/۴ @sarbehrah
ناگهان پرده برانداخته‌ای❣ @sarbehrah
سربه‌راه
شاهِ خوبانی و منظورِ گدایان شده‌ای ❣ @sarbehrah
نه سرِ زلفِ خود اول تو به دستم دادی بازم از پای درانداخته‌ای... یعنی چه؟ @sarbehrah
هرکس از مُهره‌ی مِهرِ تو به نقشی مشغول... ❣ @sarbehrah
تولدتون مبارک آقا❤️ لطفا حتما بیاین... بیاین... @sarbehrah
من گَنده‌اخلاق و تند و مقرراتی‌ام. خودم همسفرِ بدی هستم که خدا هدایتم کنه ولی تا دلتون بخواد خوش‌روزی‌ام در سفر. شکرِ خدا، ماشاءالله و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم، همسفرِ پایه و هم‌جیب و هم‌درک و هم‌دل دارم و اغلب هم همسفرانِ جدیدِ ماهی روزیم می‌شه که جز عنایتِ خدا و نگاهِ کریمانه‌ی حضرات دلیلی نداره. ما اول یه کاروانِ دیگه ثبت‌نام کردیم. از دیوار پیدا کرده بودیم و مسؤولش آقای جوانی بودن. پول هم واریز کردیم و چیزی به حرکت نبود. از قضا یکی از دوستانِ جهادی‌مون پیام داد این گروهی که قراره باهاش برید و ما می‌شناسیم و خط و ربطی با شیرازی‌ها و حجتیه دارن. دلمون بد شد و از دوستانِ فعالِ جهادی‌مون استعلام گرفتیم و گفتن بهتره قطعِ رابطه کنین. حجت تموم بود و با این‌که غصه‌ی جا موندن از نیمه‌شعبان برای ما هوایی‌شده‌ها که حتی به عشقِ مرخصی، دوبله_سوبله کار کردیم و یک ماهِ اخیر رو پرفشار گذروندیم، کُشنده بود، اما به بهانه‌ی مغایرتِ تاریخ حرکت و مرخصی‌هامون، پول رو پس گرفتیم و محزون افتادیم دنبالِ قطارِ قم. کاروانای نیمه‌شعبان به‌خاطرِ قیمتِ دلار کنسل کرده بودن و دیگه کاروانی نبود... ما هم گفتیم خودمون رو حداقل به جمکران برسونیم... فقط چند روز تا حرکت بود که یه شماره اتفاقی پیدا شد و زنگ زدیم و سنجیدیم و بررسی کردیم و پول واریز شد و زائر شدیم! حالا به‌جای اون کاروان قبلی با کی همراه شدیم؟ با زن و شوهرِ بزرگسالی که سالِ اولِ کاروان‌داری‌شونه و فوق‌العاده مامان_بابایی رفتار می‌کنن و ما چهار تا رو که ویژه، توجه دارن :) حتی ازمون پرسیدن چی صداتون کنیم؟ گفتیم دالتون‌ها :) گفتن نه! شما دخترانِ آفتابید... الآن نه تنها ایشون، که هم‌کاروانی‌ها هم ما رو دخترانِ آفتاب صدا می‌زنن :) ما برنامه ریختیم یک روز ازشون جدا شیم که بیایم مشّایه، آقای مسؤول چنان حمایت کردن و راه‌وچاه ریختن برامون که واقعا از یه غریبه بعیده. حتی ما تا حالا مقام امام صادق علیه السلام رو ندیده بودیم (چون اون سمتِ رودِ علقمه است و همیشه شب اون سمت بودیم و احتیاط می‌کردیم نمی‌رفتیم)، گفتیم روزِ زیارت دُوره ما پیاده‌روی هستیم، برگردیم می‌شه ما رو ببرید؟ مسؤول آقا شخصا خانم‌شون رو فرستادن قبل از پیاده‌روی ما رو بردن مقام رو دیدیم و برگشتیم :) اینا اگه رزق نیست، چیه؟! وقتی برنامه‌ی مشّایه ریختیم، خب بقیه هم فهمیدن و البته که باعث خیر شدیم و چند گروه دیگه هم راهیِ مشّایه شدن، ولی ما این‌قدر از تو چشم بودن ضربه خوردیم که نمی‌خواستیم با کسی همراه شیم، لذا به صراحت گفتیم ما چهار تا خودمون می‌ریم. صبحِ روزی که می‌خواستیم راه بیفتیم بریم مشّایه، دیدیم همسر مسؤول هم دارن آماده می‌شن. اعتراف می‌کنم اول ناراحت شدیم و به برنامه‌ی خدا شک‌ کردیم... هزار استغفرالله... ولی بعد فهمیدیم چی رزق‌مون شده... هزار استغفرالله... @sarbehrah
سربه‌راه
يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰهِ❣ هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْنِ وَهُوَ يَوْمُكُما وَبِاسْمِكُما وَأ
هی دوشنبه به دوشنبه از دور... از خی‌لی دور... خی‌لی خی‌لی دور به میزبانِ دوشنبه‌ها سلام دادم... این دوشنبه اما😍 سلام آقا که الآن روبروتونم❤️❣ @sarbehrah
سربه‌راه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰه السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ سَيِّدَةِ نِساءِ الْعالَمِين أَشْهَدُ أَنَّكَ أَقَمْتَ الصَّلاَة وَآتَيْتَ الزَّكَاة وَأَمَرْتَ بِالْمَعْرُوف وَنَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَر وَعَبَدْتَ اللّٰهَ مُخْلِصا وَجَاهَدْتَ فِى اللّٰهِ حَقَّ جِهادِه حَتَّىٰ أَتَاكَ الْيَقِين فَعَلَيْكَ السَّلامُ مِنِّى مَا بَقِيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهَار وَعَلَىٰ آلِ بَيْتِكَ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِين أَنَا يَا مَوْلَاىَ مَوْلىً لَكَ وَ لِآلِ بَيْتِك سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ، وَحَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ مُؤْمِنٌ بِسِرِّكُمْ وَ جَهْرِكُمْ وَظَاهِرِكُمْ وَبَاطِنِكُمْ لَعَنَ اللّٰهُ أَعْداءَكُمْ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ وَ أَنَا أَبْرَأُ إِلَى اللّٰهِ تَعالىٰ مِنْهُمْ يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا مُحَمَّد يَا مَوْلَاىَ يَا أَبا عَبْدِاللّٰه هٰذا يَوْمُ الإِثْنَيْن وَ هُوَ يَوْمُكُما وَ بِاسْمِكُما وَ أَنَا فِيهِ ضَيْفُكُما فَأَضِيفانِى وَ أَحْسِنا ضِيَافَتِى فَنِعْمَ مَنِ اسْتُضِيفَ بِهِ أَنْتُمَا وَ أَنَا فِيهِ مِنْ جِوارِكُما فَأَجِيرانِى فَإِنَّكُمَا مَأمُورانِ بِالضِّيافَةِ وَالْإِجارَة فَصَلَّى اللّٰهُ عَلَيْكُمَا وَ آلِكُمَا الطَّيِّبِين❤️ @sarbehrah
لطفِ آقا بسی کَرَم فرمود درِ میخانه را به ما بگشود جامِ گیتی‌نما به ما بخشید میِ میخانه را به ما پیمود از ازل تا ابد عنایتِ او هست با بندگان و خواهد بود😭😍❤️❣ @sarbehrah
سربه‌راه
لطفِ آقا بسی کَرَم فرمود درِ میخانه را به ما بگشود جامِ گیتی‌نما به ما بخشید میِ میخانه را به ما پیم
اول تردید داشتم که تصویرِ غذا رو هم بذارم یا نه، تصویر غذا گذاشتن تبعات داره که بابتش حدیث هم داریم، ولی بعد از کلی تحلیل دیدم این قهوه و غذای دنیا نیست که دلی اگر بسوزه به حسرتِ پول و هم‌چشمی و این چیزا برسه، به آهِ از تهِ دل می‌رسه که یا امام حسین! ما رو هم سرِ سفره‌ت دعوت کن. من از سالِ ۹۲ چرا سفرنامه‌ی اربعین و شعبان می‌نویسم؟ چرا از ۹۲ نذر دارم دهه‌ی دومِ محرم رو روضه بنویسم؟ چون می‌خوام حتی شده یک نفر به این جاده اضافه شه. چون می‌خوام دنیا رها کنه عقلِ معاش رو. از بحرانِ معنویت پناه بیاره به اباعبدالله علیه السلام. برسه به عطشِ حضورِ امام زمان ارواحنا فداه. ما ناهار مهمانِ مضیفِ آقا بودیم. فقط ما چهار نفر رفتیم داخل. نشستیم پشتِ میزهای سالنِ مضیف. چند نفرِ دیگه هم فیشِ غذا گرفتن اما با غذا اومدن اسکان و گفتن داخل نذاشتن برن. ما تازه هشتِ صبح خوابیدیم و تا خود ۱۲ و نیم خواب بودیم. بدو بیدار شدیم و تا نماز خوندیم و حاضر شدیم شد یک و ربع. دیرتر از ساعتِ روی فیش رسیدیم. دقیقا یه دخترخانم بعد از ما رو راه ندادن و درِ مضیف رو بستن. اما ما داخلِ مضیف شدیم. دو تا غذا رو چهارتایی خوردیم و دو تا رو آوردیم یکی برای آقایونِ کاروان، یکی برای خانم‌ها که برکت بهشون برسه. این رو از اولین کربلام یاد گرفتم. نیمه‌شب بیدارم کردن و چهار دونه برنج ریختن کفِ دستم، گفتن غذای مضیفِ اربابه، یکی بهمون رسیده، خواستیم به همه برسه به خادما برخورده بود ما چهارتایی، دو تا می‌خوردیم، بهمون اضافه دادن که ما قبول نکردیم، سهم فیش ما چهارتا بوده که گرفتیم. @sarbehrah