eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
درست چند دقیقه مونده تا واردِ ماهِ معظمِ محرّم بشیم. اومدم حرف‌م رو محضرِ امامِ امام حسینی‌م بهتون بگم؛ بچه‌های فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها! اگر صد شب کفِ خیابون نمی‌موندید اگر این پرچم‌های به‌دوش‌تون رو صد شب به چنگ‌ودندون به خون و جنون به داغ و حرن بالا نگه نمی‌داشتید اگر پای امامِ شهیدتون و امامِ جوان‌تون نمی‌موندید امشب محرّم نداشتیم... دست بذارید روی قلباتون تا فرونپاشه وَ به سوریه فکر کنید... به آذربایجان... به یمن... به لبنان... به کشمیر... به حرمِ زینبِ کبری سلام الله علیها فکر کنید... به بقیع... به رسول الله... به مزارِ مادرمون... اگر پای اللّهِ این پرچم نمی‌موندید امشب نمی‌تونستیم بلند بلند بلند کفِ خیابون صدا بزنیم حسین! پای رسیدن‌مون به امشب، به سیاهِ عزیزِ تن‌مون، به پرچم و کتل‌هایی که می‌بینیم این‌بار کس‌وکار از دست دادیم... بچه‌های غیرتیِ فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها! اجرتون با فاطمهٔ زهرا سلام الله علیها... شیطان صد شبِ پیش خواست به محرم نرسیم... ما به اذنِ الله رسوندیم. خسته نشید ها! بذارید شمارهٔ دومِ این فرسته رو برای ظهور بنویسم... تا محرم رسوندیم تا ظهور هم برسونیم. تا امام خامنه‌ای امر نفرمودن از خیابان دست نکشید ها! محرم‌مون؛ ظهور❣ ❣السلام علیک یا اباعبدالله❣
اومدم محضرِ آقا تسلیت عرض کنم، یه عِراقی بهم تسبیح داد؛ مِن کربلا...
توی خیابون محتشم می‌‌خونم! درست همون وسطی که می‌ایستی و به سمتِ راستت نگاه می‌کنی تا رد شی... درست همون‌جا محتشم می‌خونم... رزق اگر این شکلی نیست، پس چه شکلیه؟! (من فقط از خیابان و نگاه کردن به سمتِ راست و عبور کردن ازش حرف نمی‌زنم...)
سربه‌راه
من از کلاس و تدریس مجازی بیزارم. این و می‌دونید. چه بخوام درس بدم، چه بخوام چیزی یاد بگیرم. کارگاه‌ه
آقای پزشکیان افتاده پی رفع حصرِ موسویِ ملعون... چه همهٔ این دنیا بوگندو شده... چی کار می‌کنی با عاقبتت آقای پزشکیان؟! تصور کردی فقط حق نود میلیون ایرانی گردنته؟! داره نسل در نسل، عاقبتِ آیندگان هم میفته گردنت... کاش دوباره نهج‌البلاغه بخونی با معنی...
زمان: حجم: 216.1K
شاید دوباره ابرها ما را بفهمند...
سربه‌راه
از این‌که خودش تحلیل کرده؛ غبار رو کنار زده؛ اصل رو از فرع تشخیص داده؛ علاقه‌ش رو برای عقیده‌ش کنار
یاد اونی‌ام که پرسیده بود چرا عکس نمی‌ذارین؟ چون اینستاگرامی‌ها اهلِ ایستادگی نیستن! چون نه خودم اینستاگرامی‌ام نه می‌خوام مخاطبم باشه... چون دنبالِ بازگشتِ ادبی از داستان‌نویسی با پنج هزار کلمه‌‌ام به سَووشون‌نویسی... چون این‌قدر در اینستاگرام دیدید و چشم‌تون پر شده که دیگه صدایی نمی‌شنوید... خطی نمی‌خونید... عطر و گندی رو بو نمی‌کنید... دروغ و صداقت رو لمس نمی‌کنید... چون از اینستاگرامی‌جماعت، فرهیختهٔ مقاوم بار نمیاد(!)
سلام چون فیلم «مرگ بر...» ِ همین گروه همه‌جا پخش شده... چون در کنار این گروه بودن، باعث می‌شه حرف حقم شنیده نشه... هجده و نوزده دی، بازاریا اعتراض داشتن. اعتراض‌شون به‌حق بود. همه‌چی درست و آروم بود. اگر وحوش و فواحش جولان نمی‌دادن، حرف حق‌شون شنیده می‌شد. اون تروریستای آدم‌کش، حرف حق بازاریامون و هم کشتن. اون طفلیا شاید دیگه جرأت نکنن اعتراض و نقد کنن. این گروه هم دم‌ش گرم تحصن کرده. من هم‌چنان موافق این روند تاریخی تحصن و بست‌نشینی هستم. البته منتظر بودم از حوزه و حوزوی‌مون چنین خبری بیاد ولی خب... مشغول خودسازی‌ان چون در عالم کاری جز خودسازی ندارن(!) مترسکای سر جالیزن(!) اینام دم‌شون گرم تحصن کردن، ولی اگر مراقب شعارهاشون بودن، افراد بیشتری بهشون می‌پیوستن. من حرفم حقه؛ شروط رهبری، والسلام! ولی حرف حقم بین شعارای باطل اینا ذبح می‌شه و من صد شب بیشتره کف خیابونم که حقم ذبح نشه! خواهر شهیدن که باشن! پیغمبر که نیستن(!) این‌همه شخص ریزش کرد باز گیر شخصین؟! سه ساله فقط گفتم کتابای مطهری، الغارات... سه ساله نوشتم سخنرانی‌های امام خامنه‌ای، کتابای امام خامنه‌ای... سه ساله فقط گفتم قرآن و نهج‌البلاغه... سه ساله فقط نوشتم اصل، نه فرع... سه ساله نوشتم دین‌مدار باشید نه شخص‌محور... سه ساله تو هر دوره و بحران و تغییر و جوگیری، حرف‌م ثابت بوده و کلیدواژه‌های کانالم مشخصه... باز گیر خواهرِ شهیدین؟!
سربه‌راه
۱. آقای نوری همدانی انتقام از قاتلینِ آقام رو واجب اعلام کردن. ۲. آقای فاضل لنکرانی ثواب حضور شبان
از هر مداح و سخنران و منبری و تریبون‌داری که جنگ رمضان و الآن تو‌ روضه‌های محرم داره می‌گه به بی‌حجابا نباید چیزی گفت، می‌خوام یه لیست تهیه کنم. که چی؟ بالاخره پیروز می‌شیم دیگه. زندگی به روال عادی برمی‌گرده. البته عادی که چه عرض کنم... یه جامعهٔ منسجم و متحد خواهیم داشت با معیارهای سکولاری نه اسلامی(!) ۴۰۱ هم سخت گذشت ولی به پیروزی ما مردم گذشت. ۹۸ و ۸۸ هم سخت گذشت ولی به پیروزی ما مردم گذشت. این روزام می‌گذره و به پیروزی ما مردم می‌گذره. اون روز می‌رم پیش دونه دونه افراد لیستم و ازشون می‌پرسم خب! برنامه‌ت برای این لخت و عورا... این اهل همه‌چیزا جز خدا... که فقطططططط عاشق وطن هستن... برنامه‌ت حالا واسه اینا چیه؟! از برکت اسلام به جایی رسیدی دیگه! باشه، حالا برنامهٔ اسلامیت رو برای این وضع بگو. اون موقع می‌زدی سر ما و می‌گفتی چیزی نگین، یه عده‌مون ساده‌تر بودن و ساکت شدن، برخی مثل من تو و گنده‌تر از تو به عرقِ روی پیشونی‌م نبودین و کارم و کردم. تو! تو امروز برنامه‌ت واسه گندی که زدی به جمهوری اسلامی چیه؟! ۴۰۱ این کار رو تو وبلاگ کردم😂 ۴۰۱ همه انقلابیونِ بیان گفتن تذکر نه! قراره کاری بشه باید فرهنگی بشه(!) من تو وبلاگ بیان تنها کسی بودم که از امربه‌معروف نوشتم! بیان مثل کانال نیست ها! اون‌جا مخاطبا سطح پایین و کانال‌گرد و بیهوده‌وقت نیستن، وبلاگ‌نویسا غالباً تحصیلات دانشگاهی دارن، طویله‌نویسن (متنای طولانی)، قلمای عالی، روی دین و ایمون‌شون فکر کردن، استدلال دارن، پیام‌های طولانی، مباحثات طولانی، مثل مذهبیای ایتا نیست که نمازشب می‌خونه و متنای منم می‌دزده، نه بیانی‌ها واااااقعاً فرهیخته بودن، نه حتی فرهیخته‌الکی‌ای که شما گفتید هر وقت حال کنه کشوردوست می‌ره، نکنه نمی‌ره، نه! فرهیختهٔ واقعی! ظرفیتِ آماری وبلاگ بیان این‌طور بود که کسی بالای صد نفر دنبال‌کننده داشت دیگه جزو وبلاگ‌های برتر بود. فکر کنم وبلاگ اولی که معرفی کرده بود سیصد دنبال‌کننده داشت، مطمئن نیستم دقیق، ولی واحد اندازه‌گیری وبلاگ با کانال فرق داره و صد تا دنبال‌کننده یعنی یه وبلاگ خفن! کنار وبلاگ من نوشته بود ۲۰۰+! یعنی بیش از دویست نفر! درواقع جزو شاخ‌های بیان بودم! با اون تعداد حساب کنید که تنننننها کسی بودم که از امربه‌معروف می‌گفتم! عملاً من یکی و اونا همه! ۴۰۱ همه‌شون فاز کار فرهنگی برداشتن و علیه من فرسته‌های بلندبالا نوشتن(!) من کارم و می‌کردم، لیست هم می‌نوشتم ؛) شهریورِ پارسال علیرضانامی اومد نوشت وااااای بیرون بودم وحشتناک بود... اینی که من تو تهران می‌بینم دیگه بی‌حجابی و بدحجابی نیست و رسماً اسم دیگه‌ای داره و... اوووووووو با قلمی شیوا نوشته بود اوضاع خرابه... کپیِ فرسته‌های ۴۰۱ و پیاماش و براش گذاشتم و نوشتم بسم اللّه! کار فرهنگی‌تون؟! هر کاری تو این سه سال برای حجاب و حیا کردید بنویسید. وبلاگش رو بست و ناپدید شد😁 بعد از اون یه خانم فلسفه‌خوندهٔ فرهیخته(!) از وضعیت حجاب عاصی شد. کپی نوشته‌های اون و پیاماش رو بردم گذاشتم و گفتم بسم اللّه! نق‌ زدن نداره که! بگید تو این سه سال چه کار کردید؟! فحشم داد :) البته خصوصی و در وبلاگم! در ملأ عام پیامم رو سانسور کرد :)) چون خی‌لی فرهیخته می‌نمود و پیام خصوصی‌هاش به من یه فاز دیگه بود :) دونه دونه کوبوندم تو صورت‌شون که خب! چه غلطی کردید؟! من؟ من تذکر لسانی‌م و می‌دم. کار فرهنگی‌مم کردم. اون موقعی که شما شعار دادی همهٔ کلاسم بهم ایمان آوردن، گفتی دوستم دارن، اون‌قدری حامی‌ت نبودن که یه کیف تولیدی خودت به فروش بره و دو‌ سال این‌قدر از شرایط بازار و نداری نالیدی که گفتم تهش به گدایی کیفش و فروخت، ولی منی که معتقد بودی تندروام و بیچاره شاگردام، این شاگردام بودن که ۴۰۲ سالن همایش ناحیه پنج رو پر کردن و دهان همه رو باز😁 حالام می‌خوام لیست جدید بنویسم برای فردای پیروزیِ نهایی. نمی‌شه که یکی بیاد زر بزنه، تو دل افرادی رو خالی کنه، بعد شکری نخوره، چند سال بعد بیاد به وضعیتی که خودش توش شریک بوده اعتراضم بکنه و طلبکار باشه(!) هوم؟! تازه بماند دل‌هایی که سرد کرد... مثل ریحانه‌ٔ کلاس یازدهمی که امشب تو هیئت بهم گفت این‌قدر قربون‌صدقهٔ بی‌حجابا رفتن دلم شکسته... می‌خوام چادرم و‌ بردارم... این‌که ریحانه باید این‌قدر دین‌مدار باشه تا با اشخاص زیرورو نشه یه بحثه، اینکه کیا دلسردش کردن هم یه بحث... آره. من آدم پیگیری هستم. هنوز هم تذکر لسانی می‌دم. گاهی با خلاقیت. گاهی بی خلاقیت. ایده فرهنگی هم دارم و می‌کنم.‌ اما تا دلتون بخواد تذکر لسانی هم می‌دم😊 بپوشون موهات و. از پشت موهات دیده می‌شه.‌ پوشش شما در شأن منِ خانم‌‌ نیست.‌ پوشش شما خلاف حکم خداست.‌ اذیتین تشریف ببرین کشور‌ دیگه‌ای. عه برای دفاع از وطن منت هم می‌ذارید؟! خب بالاخره هر وطن‌فروشی از یه‌جایی شروع کرد دیگه!
سربه‌راه
۱. آقای نوری همدانی انتقام از قاتلینِ آقام رو واجب اعلام کردن. ۲. آقای فاضل لنکرانی ثواب حضور شبان
گاهی خوب. گاهی بد. گاهی مهربان. گاهی عصبانی. گاهی باحوصله. گاهی خسته. چون پیغمبر نیستم، انسانم! با همهٔ حق و حقوق و‌ حالاتی که اون خدازدهٔ برهنه داره! اون سختی کشیده؟ منم کشیدم! گرونی کشیده؟ منم می‌کشم! ممکنه تو خونه بهش تلخ گذشته باشه؟ منم همین‌طور! دو دقه میاد بیرون نفس بکشه؟ دقیقاً من هم! همون‌طور که من باید حرمت انسانی که بهش تذکر می‌دم رو رعایت کنم، اونم باید احترام منی که قانون کشورم حجابه و اونه که بی‌قانونی کرده رعایت کنه.‌ من هم‌چنان تذکر لسانی می‌دم😊 متأسفانه این‌که بهم بگن این کارت بد بود یا خلاقیت نداشت یا فلان هم روم اثری نداره😁 متأسفانه برای این افراد البته نه خودم، چون همیشه همه رو خر می‌کنن، این‌دفعه خوردن به انسان که عقل داره و دینش رو از اصل جستجو می‌کنه، نه از اونا😊 از قبل از زن، زندگی، بردگی امربه‌معروف می‌کردم تااااااااا همین امشب😊 درواقع از بعد از اتمامِ خوندنِ «واجب فراموش‌شده»، مصمم شروع کردم به تذکر لسانی تااااااااا همین امشب😂😂😂 و ان‌شاءالله تا وقتی زنده‌ام😤 بله. من آدم پیگیری هستم😎 به سراغ تک‌تک‌تون خواهم اومد.
امروز که کاروان می‌رسه کربلا و دیگه قرار بر توقف می‌شه حضرت زینب سلام اللّه علیها خی‌لی با عزّت و احترام از مَحمِل پیاده می‌شن... سیدمهدی شجاعی توصیف کرده آقا علی‌اکبر علیه السلام یه دست‌شون رو می‌گیرن، آقا قاسم بن الحسن علیه السلام دست دیگرشون رو. وَ عباس بن علی علیه السلام که ملائکِ آسمون جلوشون به زانو ادب می‌کنن، خم می‌شن و زانو می‌زنن که خانم پاشون رو بذارن روی زانوی ایشون و پیاده شن... حتی پرِ چادرت از سرِ زمین زیاده دخترِ علی که کشیده شه روی زمین... نمی‌دونم... شاید در ادامه هم برادرها و برادرزاده‌ها کوچه درست کردن و دخترِ علی علیه السلام رو تا خیمه‌شون مشایعت کردن که حتی سایهٔ ایشون رو نامحرمی نبینه... مثلِ شب‌های مدینه که پدرش علی علیه السلام، به برادرهاش خواهرداری یاد می‌داد؛ پدر برای خواهرداری تربیت‌شون کرده... حتی شبی که فرق‌ش شکافته و تا به کوچهٔ خونه می‌رسن می‌خواد که دستاش و رها کنن تا خودش راه بره... که دخترش مبادا پدر رو بی‌حال ببینه و دلش بلرزه... برادرِ بزرگتر هم یاد گرفت و تا خبر رسید خواهر رسیده، دستور داد تشتِ پُر از پاره‌های جگر رو بردارن و نذارن خواهر ببینه... قبلاً بارها دسته‌جمعی با پدر، دورِ دلِ زینب گشتن رو تمرین کردن؛ زینب سلام اللّه علیها دلتنگِ زیارتِ مرقدِ پدربزرگ می‌شد... پدر صبر می‌کرد شب شه... حرمِ پیامبر صلوات الله علیه و آله قُرُق می‌شد... چراغ‌ها خاموش می‌شد... برادرها به صف می‌شدن و کوچه درست می‌کردن... خواهر در حصارِ غیرتِ برادرها حرکت می‌کرد و پشت‌ش گرم بود به کوهِ پدر... که پدر از پشتِ سر حرکت می‌کرد و در مشایعت می‌بردنش زیارت و به همون کیفیت برمی‌گردوندن... حتی سایهٔ دخترِ علی از سرِ دنیا زیاد بود که در روشنیِ شمع‌ها بر زمین بیفته و‌ چشمی اون سایه رو درنَوَرده... امروز دومِ محرم هنوز دخترِ علی آب تو دلش تکون نخورده...
سربه‌راه
امروز که کاروان می‌رسه کربلا و دیگه قرار بر توقف می‌شه حضرت زینب سلام اللّه علیها خی‌لی با عزّت و اح
این دختر وقتی بچه بوده یه بار مادرش رو بینِ چهل تا مرد دیده... بعد از اون روز... پدرش... برادرهاش... تا زنده بودن... تلاش کردن اون خاطره تو دلِ لرزیدهٔ این دختر کم‌رنگ و کم‌رنگ و کم‌رنگ شه... پدرش... برادرهاش... تا زنده بودن... تا زنده بودن... گرچه پاره‌پاره و چاک‌چاک... اما تا زنده بودن... هوادار بودن دختری که چنان روزی از سر گذرونده... دیگه آب تو‌ دلش تکون نخوره...
زمان: حجم: 266.4K
مقاومت، ما رو شایستهٔ رحمت می‌کنه.