eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
348 ویدیو
107 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
منابع: ¹ پیام اوّل حضرت آقا (امام سیدمجتبی خامنه‌ای) ² سورهٔ محمّد (صلوات‌اللّه‌علیه‌وآله) آیهٔ ۷ ³ سخنرانی رهبر شهید در مراسم عزاداری هیئت‌های دانشجویی به مناسبت اربعین حسینی در تاریخ ۱۵ شهریور ۱۴۰۲. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«تن‌های صد‌چاک» خودم را رساندم؛ هر طوری که بود. همان‌طور که دُلْهَم خودش را رساند، هر طوری که بود. خانم طاهری‌فر _مدیرمان_ وقتی من را دید که دویده‌ام وسطِ سالن مدرسه و بچه‌ها را از کلاس‌‌ها بیرون می‌آورم، گفت: «چرا آمدی؟ مگر حالت بد نبود؟ من خودم بچه‌ها را می‌فرستادم خانه. مجبور نبودی بیایی.» دُلْهَم هم مجبور نبود. رو به دختر‌ها خندیدم که شاید یک لحظه هم که شده، دردِ تیزِ توی شقیقه‌هام یادم برود. به خانم طاهری‌فر گفتم: «شوهرم پیام داد تهران را زده‌اند. خودش رفت مأموریت. توی خانه دق می‌کردم. حداقل اینجا کمک شما هستم. بالاخره این کارها به عهده‌ٔ معاون است. زنگ زدید والدین‌شان؟» زُهیر نمی‌خواست حسین را ببیند، چه برسد به اینکه همراهش برود. پیکِ حسین که رسید درِ خیمه‌گاه‌شان، رو تُرش کرد. پیک را پس زد. با کمک خانم طاهری‌فر یک‌به‌یک شماره‌ی پدر دخترها را می‌گرفتیم. دُلْهَم رو به زهیر کرد: «پسر پیغمبر سوی تو می‌فرستد، نزدِ او نمی‌روی؟ سبحان‌اللّه! برخیز و برو، سخن او را بشنو و بازگرد.» دُلْهَم خواسته بود که زهیر برود، با اینکه می‌دانست. حتماً می‌دانست که چه خواهد شد. عقربه‌های ساعت نزدیکِ یازده می‌شدند. بچه‌ها با کیف‌های سنگین‌شان، که هر کدام قد خودشان وزن داشتند  توی سالن مدرسه، کنار دیوارهای رنگی‌رنگی ایستاده بودند. منتظر. زُهیر از جانب حسین بازگشت؛ «با لبخندی که... خدایا چه حکایتی بود آن لبخند.» خانم طاهری‌فر نگران بود. من هم. صدایِ زوزه‌ٔ باد آمد. نه، بیشتر شبیه گردبادی بود که همه‌چیز را توی خودش می‌بلعد. بعد صدای دیگری بلند شد؛ صدایی خیلی بلند، انگار هزار اسب ناگهان شروع به دویدن کنند. زُهیر به دُلْهَم گفت: «طلاقت می‌دهم که از سمت من به تو آسیبی نرسد. من قصدِ حسین کرده‌ام تا جانم را فدای او سازم.» دُلْهَم از طلاق امتناع کرد. می‌خواست همراه زهیر برود؛ همراه حسین. به زهیر گفت: «اهل حرم حسین هستند.» زهیر گفت: «کاش نبودند.» از دلِ دُلْهَم گذشت که سپاه یزید را با اهل حرم چه‌ کار؟ خودمان را حائل کردیم روی دخترها. صدا نزدیک بود؛ خیلی نزدیک. ارتش آمریکا با بچه‌ها چه‌کار دارد؟ از جانِ دخترهای دبستانی چه می‌خواهد؟ دخترها گریه می‌کردند. ترس سرازیر شده بود توی دل‌شان؛ نشسته بود روی ناخن‌هایشان که تندتند می‌جویدند. با دخترها دویدیم تا حیاط. انفجار دوم نزدیک‌تر بود. دیوارِ خارجی مدرسه تمام ریخت طبقهٔ پایین. رویِ سرِ مدرسه‌ٔ پسرانه. کلاس‌های اول و دوم تبدیل شده بودند به تَل؛ تَلی از آوار. دُلْهَم مجبور نبود که برود، اما رفت. ماند. تا آن روز و آن ظهر. ایستاده بر تَل، زهیر را می‌نگریست. زُهیر قتال می‌کرد: «من زُهیرم پسر قین. با شمشیر شما را از دور حسین، نوه‌ٔ پاک‌خوی پیامبر، می‌پراکنم.» ساختمان مدرسه آوار شده بود. دیوارهای رنگی‌رنگی که رویشان عکس دخترها وسطِ گل‌های کاغذی پنج‌برگ چسبانده شده بود، فرو ریخته بود. دخترها را به نمازخانه فرستادیم. ساعت حولِ یازده می‌چرخید. کثیرِ بن عبدالله شِعْبی و مهاجر بن اوس تمیمی بر زُهیر تاختند و او را کشتند. دُلْهَم ایستاده بر تَل می‌نگریست و می‌گریست. هواپیماهای سیاهِ آمریکا مثل زوزه‌ٔ سریع باد نزدیک شدند. می‌شنیدیم. صدایی مهیب؛ انگار هزار اسب، هزار اسبِ تاخته بر تن حسین از نینوا تا میناب دویده بودند. و دوباره انفجار. دوباره، دوباره. ولی این‌بار فرق داشت. جسمِ سنگینِ سیاه روی سرمان افتاد. این بار فرق داشت. ظهر تمام شده بود. تمامِ دشت تکه‌تکه‌ٔ بَدَن بود. لشکر یزید به خیمه‌گاه حمله کرد. لشکر یزید را با اهل حرم چه‌کار؟ دُلْهَم می‌گفت و من؛ من که شده بودم پناهِ دخترها. چسبیده بودند به پاهایم، اگر پایی مانده باشد. دستم را دور تن‌های نحیف‌شان حلقه کردم. اگر دستی مانده باشد. دخترها تکه‌تکه ریخته بودند کفِ زمین؛ لایِ خاک، لایِ خون. ارتشِ آمریکا با بچه‌ها چه‌کار داشت؟ خودم را نمی‌دیدم توی تکه‌ها. دُلْهَم غلام را فرستاد تا کفن بر تنِ زُهیر کند. غلام گفت: «چگونه مولای خود را کفن کنم و حسین را برهنه گذارم؟» دخترهای تکه‌تکه‌ام توی کاورهای سیاه جا نمی‌شدند، بس که تمام تن‌شان صدچاک بود. ✍ (یکی از شما❣)
منابع: ۱) کتاب آه، بازخوانی مقتل حسین‌بن‌علی علیه‌السلام، نوشتهٔ یاسین حجازی ۲) سریال مختارنامه ۳) ویکی‌پدیا《حملهٔ هوایی به مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب》 ۴) ویکی شیعه《حملهٔ آمریکا به مدرسهٔ شجرهٔ طیبهٔ میناب》 ۵) ایرنا《روایت شاهدان عینی》 ۶) جمله‌ٔ با «لبخندی که... خدایا چه حکایتی بود آن لبخند» از آتش بدون دود، جلد ششم، نوشته‌ٔ نادر ابراهیمی است. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به کسی فرصت نمی‌داد برای اظهار وجود. همین که پا به معرکه می‌گذاشتند سرشان پیش پای اسب علی بود. وحشت وجود همه‌شان را گرفته بود(۱). پسر حسین علیه السلام، با دهان خشک، بیش از صد خبیث را به درک واصل کرده بود(۲). همو که از چهره و خلق‌و‌خو و گفتار شبیه‌ترین به پیغمبر بود(۳). ما از دور نگاه می‌کردیم. با خود اینطور گفتیم که این‌ها که چنین در خون می‌غلتند دیگر کسی به میدان نخواهد آمد. ابن سعد هم فهمیده بود حتماً. زنگ زده بود به ترامپ تا کسب تکلیف کند و دریافت کرده بود که تن به تن کافی‌ست، همه با هم بر او حمله ببرید(۴). از پسِ قدرتش برنیامدند. او یک نفر بود. مگر برای جنگ با یک سوار، انبوه سواران می‌فرستند؟ دو موشک تاماهاک هر کدام هزار نفر به سمت او حرکت کرد(۵). ما در خیمه‌ها دیدیم که خاک بلند شد. دیگر نمی‌شد از آن فاصله چیزی دید. تمامِ رذالت به همهٔ عصمت اصابت کرد. صدایش... من تا به حال چنین شکستنی را نشنیده بودم. انفجار بود؟ نه. این روزها انفجارها شنیدم، ترور سرداران، خانه‌های مسکونی. این‌بار صدای تکه تکه شدن قلب بود. نه، نه، سپاهیان ابن سعد هیچ نشنیدند. آنها فقط غبار و دود در چشمشان رفت. گفتم... صدای ارباًارباً شدن بود(۶). قلب امامم بود. دلم لرزید. دل مادرهای دیگر هم. سفرهٔ لقمه‌هایی که برای بسیجی‌های گشت حاضر می‌کردیم رها کردیم(۷). همه‌جا دود بود. چیزی نمی‌دیدم، ولی در سینه‌ام آرام نبود. آن صدا... بانو لیلا در کربلا نبود(۸). صدا را شنید بلیت گرفت. دل هر مادری آشوب بود. امام جوانان بنی‌هاشم را صدا زد. «یا فُتْیانَ بَنِی هاشِم إحْمِلُوا أَخاکمْ إلی الْفُسْطاطِ»(۹). زن‌ها صورت می‌خراشیدند. به سر خود می‌زدند. جوانان بنی‌هاشم... چه دلی داشتند... هر کدام یک قطعه را درون عبا می‌گذاشتند تا به سمت خیمه‌ها ببرند(۱۰). در یک عبا نیایش صالحی ده ساله... در یک عبا هانی پری تقی‌نژاد یازده ساله... در یک عبا آرش گل‌آذین هشت ساله...(۱۱) ماکانِ من... ماکانِ من در کدام عبا بود؟ مادرها از جلوی خیمه‌ها به سمت عباها دویدند. خاک بیابان چادرهای عربی‌شان را رنگ کرد. ماکانِ من. ماکان مامان. من همراهشان ندویدم. من؟ من چگونه می‌رفتم به استقبال تکهٔ قلبم؟ مبهوت بودم. من قرار بود ماکانم را به دلِ خاک بسپارم؟ نه، نه... نمی‌توانستم. بانو لیلا رسیده بود. رفت بالای سر پیکر ۱۶۸ پارهٔ پسرش. ثمرهٔ دلش. چه می‌گویم. خدایا! در آن آوار، چگونه می‌توانستند ۱۶۸ پاره را پیدا کنند؟! بانو لیلا به سمت من آمد. در آغوشم کشید. بهتم فرو ریخت. بغضم هم. موی پریشان کردم. قربان‌صدقه‌ام رفت. گفت عزیز دلم. تکه‌ای از قلب من و قلب تو را پیدا نکرده‌اند. نیست. پیدا نمی‌شود. ۱۶۷ پیکر پیدا شده. گفتم... نه چیزی نگفتم فقط گریه کردم. دیگر قرار نبود فرزندم را به خاک بسپارم...(۱۲) غمت تاب و طاقت ز پاکان گرفت قرار از دل سینه‌چاکان گرفت نه تنها ز مادر، نه تنها پدر توان، هفت پشت از نیاکان گرفت هلاکو نبرد این قراری که غرب ز ما خیل از غم‌هلاکان گرفت از آن روز خلقی مداوم گریست چو باران که هرشب کماکان گرفت نشانت ندیدند زان رو که اشک ره دیده‌ٔ شرمناکان گرفت نشان تو باید در آئینه‌ها نه از خفته در خون و خاکان گرفت سراغ تو را باید از دشت‌ها میان بلوطان و تاکان گرفت تو پنهان شدی از نظرها ولی تمام وطن، عطر ماکان گرفت"(۱۳) ✍ (یکی از شما❣)
منابع و توضیحات: • ایدهٔ متن از نویسندهٔ کانال ایتا «سربه‌راه». در متون مربوط به روضهٔ دههٔ دوم محرم سال ۱۴۰۴ ۱. کتاب پدر، عشق و پسر: سید مهدی شجاعی. صفحهٔ ۴۶ تا ۴۸. ۲. سایت عتبهٔ حسینیه: در الفتوح، منتهی‌الآمال، نفس‌المهموم، مقتل الحسین مقرم، بحار الانوار و غیره در این باب آمده است که حضرت علی اکبر (علیه‌السلام) صد و بیست نفر از دشمنان را در نبرد اول خود به درک واصل نمود. ۳. سایت پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه: هنگامی که امام(علیه‌السلام) به چهرهٔ نورانی فرزندش علی اکبر نگریست، سر به سوی آسمان برداشت و عرض کرد: ...از نظر صورت و سیرت و گفتار، شبیه‌ترین مردم به رسول تو، حضرت محمّد (صلی‌الله‌علیه‌وآله) است. ۴. کتاب پدر، عشق و پسر: ابن سعد که دیده بود عاقبت چنین جنگی شکست محتوم است، دو هزار تن را به نبرد با یک تن گسیل کرده بود. ۵. کتاب پدر، عشق و پسر: ...ناگهان دو سپاه هزار نفری را دیدیم که از دو سو به سمت ما پیش می‌آیند. ۶. سایت پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه: دشمن خونخوار و سنگدل و وحشی، اطرافش را گرفتند و با شمشیرها بدن پاکش را قطعه‌قطعه نمودند. ۷. خبرگزاری صدا و سیما: زنان در جنگ رمضان نقش خود را ایفا کردند. یکی از این اقدامات در طول جنگ رمضان، آماده‌سازی لقمه‌هایی برای رزمندگان و سربازان وطن بود. ۸. کتاب پدر، عشق و پسر: در این کتاب اشاره شده که خانم لیلا در کربلا حضور نداشتند. ۹. سایت پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه ۱۰. کتاب پدر، عشق و پسر: ...اگر پیکر یک تکه نبود، چه نیازی به این‌همه جوان بود؟ دو جوان هم می‌توانستند دو سوی جنازه را بگیرند و از زمین بردارند. انگار امام هر کدام را برای بردن قطعه‌ای آورده بود. ۱۱. سایت باشگاه خبرنگاران جوان: فهرست شهدای میناب با اسم و سال تولد. ۱۲. سایت خبرگزاری صدا و سیما: کلام مادر شهید در یک گزارش؛ ...شاید خدا صدای من و شنیده. وقتی فکرش و می‌کردم ماکان رو باید بسپریم به خاک، هیچ‌موقع فکرش و نمی‌کردم، اصلاً به ذهنم هم خطور نمی‌کرد. فقط دعا می‌کردم که من ماکان رو زیر خاک نذارم. شاید به خاطر همین اثری ازش پیدا نشده. چون اصلاً طاقت نداشتم. ۱۳. سایت خبرگزاری صدا و سیما: شعر از افشین علا. ✍ (یکی از شما❣)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا