eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۴ فوریه،‏ ۱۱.۰۱​z.aac
حجم: 1.1M
۲۴ فوریه خوشبخت‌ترین دخترِ دنیا من بودم. @sarbehrah
صبح که بیدار شدم، چشمم قرمز شده بود. چرکای گلوم ملتهب شده بود. دلتنگی‌هام ورم کرده بود. رفتم مدرسه نهمام گفتن خانوم چشمتون؟ التهابِ چشمم رو دیدن، التهابِ دلتنگیم و شکرِ خدا نه. بعد از مدرسه نا ندارم پایینِ چادرم و بالا بگیرم، می‌کشه به خیابونا. چشمم هنوز قرمزه. بدنم سست شده. کفشام و عوض کردم ولی پام هنوز اذیته و درد داره. گرسنگی توانم رو برده. بیماری ضعیفم کرده. سرم گیج می‌ره. یک ساعت مونده به خصوصیام زنگ می‌زنم و کنسل می‌کنم. پیشاپیش غصه‌ی هفته‌ی آینده رو می‌خورم که سنگین می‌شه با جبرانی‌ها... غصه‌ی چهارشنبه رو می‌خورم که مدرسه و جلسه و شب‌کاری و کلاسای پنج‌شنبه پشتِ سرِ همن... غصه‌ی پاهام رو می‌خورم که درد می‌کنه و از مشّایه دور افتاده... با چادری که می‌کشه به خیابون، خودم و می‌رسونم ایستگاه. اتوبوس‌های خونه‌مون رحم ندارن... هنوز نیومدن تا من و به اتاقم برسونن... کنارِ بخاریم... نیاز دارم بخوابم... نه! بیهوش شم... بعد از چند ساعت رفیق بیدارم کنه. ببینم بچه‌ها دارن آماده می‌شن. دوست یه کیفِ سبک برداشته و رفیق چهار تیکه ساندویچ پنیر. بعد بریم صحنِ حضرتِ زهرای حرمِ امیرالمؤمنین علیهم السلام. نماز بخونیم، زیارت بریم، همون کفِ دست نون‌پنیرها رو بخوریم و اگه بیهوش شدنی هم هست، همون‌جا باشه... من خیلی تلاش کردم اینجا رو مشّایه ببینم اما نیست... اونجا به قاعده می‌خوردی، به قاعده می‌خوابیدی، به قاعده عبادت می‌کردی، به قاعده روزمره داشتی به عشقِ زیارت... زیارتِ امام. اینجا نیست... اینجا قاعده‌ای نیست چون امامی نیست... برسم خونه... پای دردناکم دراز شه کنارِ بخاری... گلوم و با آویشنِ داغ آروم کنم و آموکسی‌سیلین رو به ساعت بخورم... برای از پا افتادن باید خیالِ آدم راحت باشه... اینجا نیست... باشه مشّایه... باشه مشّایه که تهِ همه‌ی دلتنگی‌ها و غصه‌ها، سر به دامانِ امام می‌ذاری... @sarbehrah
وقتی رسیدم خونه و افتادم کنارِ بخاری، ماهِ شعبان بود. الآن که بیدار شدم و بیماری اوج گرفته، ماهِ مبارکِ رمضانه... خدایا من امید بستم به مهمونیت... من به ظرفِ پُر و خالیِ خودم کاری ندارم، به مراقبه‌های توصیه‌شده کاری ندارم، به ماهِ رجب و ماهِ شعبانی که بهره بُردم یا از دست دادم کاری ندارم، من با خودِ خودِ خودت کار دارم. خیال کن کنارِ مهمونای باکلاس و شیک‌وپیک‌ت، یه گدای ژولیده و عرقو و خاکی، سرفه‌کنان رسیده کنارِ سفره‌ت... قاشق_چنگال بلد نیست دستش بگیره... به میزبان شناختی نداره... از خوبان کسی رو هم نمی‌شناسه... چرا... یکی رو می‌شناسه... خیال کن تا سفره انداختی و یکی یکی مهمونات با ادب و آداب از راه می‌رسن، یه خرابِ آلوده و پاپَتی «الهی بِالحسین»گویان از راه می‌رسه... من و سربه‌راه کن... من حریفِ خودم نمی‌شم... من و به جبر هم که شده سربه‌راه کن... من نمی‌دونم چطور... فقط خودت من و همونی کن که خودت می‌خوای... من به مهمونیت امید بستم... الهی بالحسینِ... بالحسینِ... من به این ذکر امید بستم... من را به جبر هم که شده به جبر هم که شده خدایا خب؟ به جبر هم که شده سربه‌راه کن... @sarbehrah
«داستان ران کلارک» دیدم. دوست داشتم آقای کلارک بودم...😭😭😭 @sarbehrah
زنگِ آخر، میانه‌ی تدریس بودم که مدیرم اومدن درِ کلاسم و صدام زدن. کلاس و به دخترام سپردم رفتم تو سالن. مدیرم خارج از دفتر و تو همون سالن گفتن مؤسس تماس گرفتن و گفتن حالا که دوازدهم رو قبول نکردم و کج‌دار و مریز، سال رو تموم کردن، من پنج‌شنبه‌ها همایشی برم ادبیات تدریس کنم و دوازدهما رو به نهایی برسونم. پنج‌شنبه‌ی من پُره، بازم گفتم نمی‌تونم. گفتن مؤسس پیگیرن با خودتون صحبت کنن. گفتم مشکلی نیست. اما این همه‌ی صحبت‌شون نبود که من و از کلاسم بکشن بیرون. دست گذاشتن روی شونه‌م و با صدایی آروم‌تر ادامه دادن. از بعدِ ماجرای همکارِ حسودمون که هنوز در راهِ اداره است و کار رو به اداره کل هم کشونده... فضای اعتماد و اطمینانِ خاطر تو مدرسه از بین رفته... برای همین تو دفتر و جلوی دیگران با من صحبت نکردن. بهم گفتن مؤسس شما رو برای سالِ آینده‌ تو دبیرستان می‌خوان. می‌شه خواهش کنم این طرف رو هم ترک نکنین؟ من لبخند زدم و خیلی جدی گفتم بذارید ببینیم اخراج می‌شم یا می‌مونم بعد. ایشون کاملا احساسی جواب دادن من اگه اینجا موندنی شدم، برام سخته شما رو از دست بدم... اینجا بمونید... عمیق نگاه‌شون می‌کنم. ایشون از مهرماه تا الآن خیلی تغییر کردن... من قبلا سرِ عقایدم چیزهای مهمی رو از دست دادم که هرگز جبران‌پذیر نیست... نسبت به از دست دادن سِر شدم و دل‌گُنده... شاید هم می‌گم توکّلم قوی‌ نیست اما باشه... نمی‌دونم... اما من واقعا و واقعا معتقدم عزّت و روزی از خداست... همین شجاعم می‌کنه که از به فنا رفتنِ مدرکم نترسیدم... از اخراج‌هام و نابود شدنِ تخصص و علاقه‌م... از مضیقه‌ی مالی... از قرض... از طرد شدن... از برچسب خوردن... از دونه دونه گروه‌های جهادی بلاک شدن... اما ایشون با این روحیه‌ی لطیف، بارِ اوله که پای اعتقادشون ایستادن و حالا پابه‌پای من تو اداره پرونده دارن... ایشون از یه جایی محکم کنارِ من ایستادن و سرِ همین هم اذیت شدن... این بده که این‌قدر ضربه خوردم که به ایستادگیِ ایشون کنارم دل نمی‌بندم و حتی شاد نمی‌شم، اما دلیل نمی‌شه که رنجی که دارن از ایستادگی می‌کشن رو درک نکنم... من از دردسر نمی‌ترسم. معتقدم کار و درس و زندگیِ بی‌دردسر یعنی عبورِ زندگی‌ با عقایدِ شعاری که به‌وقت پاشون نایستادی... از بی‌تفاوت‌ها بیزارم و بابتِ هر باری که بی‌تفاوت بودم هزار بار خودم رو مجازات کردم... بی‌تفاوتی یه زندگیِ بی‌دردسر میاره که نمازا اولِ وقته و ندبه‌های جمعه سرِ جاش اما با هممممممه در صلحی و همممممه ازت راضی(!) این خانوم می‌تونست مثلِ بقیه‌ی مدیرام با اولین اعتراضِ والدین، شر رو از سرِ خودش کم کنه و من رو اخراج کنه... اما نکرد! اول کلاس به کلاس رفت و محترمانه از دخترا درباره‌ی من پرس‌وجو کرد... بعد من و زیرِ ذره‌بین قرار داد و تو صحبتام با والدین بود... بعد اعتماد کرد... تخصصم و دید... منطقم رو قبل از خشمم دید... دلسوزیِ پشتِ سخت‌گیریم و دید... اتفاقی که فکر می‌کنم جز یک‌ مورد، دیگه به خاطر ندارم تو عمرم پیش اومده باشه... نمی‌دونم! شاید چون مادرن و قبل از مدیر بودن، برای دخترای مدرسه مادر هستن و خونِ دل خوردنِ من برای دخترا رو دیدن و مطمئن شدن منم مثلِ خودشون صلاحِ دخترا رو می‌خوام... اما بابتِ ایستادگی‌شون کنارِ من اذیت شدن و دارن می‌شن... معلومه که منم کار کردن با مدیری که به مسیرت اعتماد کرده و همه‌جوره پشتته رو دوست دارم! معلومه! اما ایشون هم وسیله‌ان، من هم وسیله‌ام. رزق و عزّت از خداست. ان‌شاءالله که این همکاریِ خیر و صادقانه، تضمین‌شده و قیامتی باشه و واسطه‌ی خیر رسوندن به نسلِ ظهور، اما تکیه‌م باید فقط به خدا باشه... فقط به خدا. بهشون گفتم من دلم با این سمته چون مؤسس نسبت به نمراتِ دخترِ آقای شارلاتان سست شدن و برای رفعِ شرّش می‌ترسم دست به نمرات ببرن... اگه این اتفاق بیفته نه اینجا می‌مونم و نه شعبه‌ی دیگه... اما شما همیشه برای من یه آدمِ حق‌پذیرِ حق‌باورِ حق‌طلب می‌مونین... دیدم حالا که فرصتش پیش اومده، گردنمه بگم. گفتم از هیچ پرونده‌ای نترسید. خدا با شماست، اگه با خدا باشید. شما گوشه‌ی ذهنِ یک نسل می‌مونید که مدیرم نمره‌ی ناحق نداد... پول و تهدید سستش نکرد... از فریادِ پدر و مادرِ جاهلی نترسید... اینا یادشون می‌مونه... نه ابیاتِ من و فرمول‌های خانوم ریاضی‌شون... مدیرم گریه کردن... چون ایستادگی بر مدارِ حق، رنج داره... چون اعتبارشون به خطر افتاده و پرونده‌هامون به اداره کل رسیده..‌. چون تو اداره کل معیار و ملاک «حق» نیست... چون بارِ اولیه که هزینه دادن بابتِ عقیده رو دارن می‌چشن... @sarbehrah
گریه کردن مثلِ روزهایی که فهمیدم دیگه نمی‌تونم دکتری بخونم... مثلِ روزهایی که خدا من رو با بزرگترین تفریح و خوش‌گذرونی و حالِ خوبِ زندگیم امتحانم کرد؛ درس خوندن... گریه کردن مثلِ صبحی که بیدار شدم و زدم زیرِ گریه چون فهمیدم رتبه‌ی ۷۴۰ کنکور سراسری، دیگه هرگز نمی‌تونه دکتری بخونه... برای آرامش، ایستادگی و عزّتِ مدیرم لطفا سه صلوات هدیه کنین به امام زمان ارواحنا فداه...🌿 @sarbehrah
آقای امام حسین! من دلم برای پیشخوانِ پر از خاکِ کفشداری‌ات تنگ شده...
سربه‌راه
آخرین بار مسجدِ کوفه این نوا رو می‌شنیدم... همین دو هفته پیش... درست همون‌جایی که امیرالمؤمنین علیه السلام زمزمه‌ش می‌کردن... @sarbehrah
گفتم ببینمش مگرم دردِ اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتااااااااق‌تر شدم... @sarbehrah