eitaa logo
سربه‌راه
210 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
325 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
آخرین بار مسجدِ کوفه این نوا رو می‌شنیدم... همین دو هفته پیش... درست همون‌جایی که امیرالمؤمنین علیه السلام زمزمه‌ش می‌کردن... @sarbehrah
گفتم ببینمش مگرم دردِ اشتیاق ساکن شود، بدیدم و مشتااااااااق‌تر شدم... @sarbehrah
۱. تو کلاسِ نهمی‌ها بودم که مدیر اومدن و اجازه گرفتن مادرِ یکی از دخترام بیاد داخلِ کلاس و تولدِ دخترش رو تبریک بگه. مادره با یه دسته‌گلی واردِ کلاس شد که بدونِ ذره‌ای اغراق، دسته‌ش که با کاغذکادوی صورتی پیچیده شده بود، هم‌قدِ خودم بود... داخلِ دسته‌گل که اندازه‌ی سرِ دو نفر بود، بیشتر از دویست شاخه‌گلِ رزِ صورتی داشت... خلاصه‌ش کنم؛ یه دسته‌گلِ شاخِ اینستاگرامی! وقتی مدیر و معاونا و دخترای کلاسم محوِ تماشای این معرکه‌ی فجازی (فضای مجازی) بودن (چون یه زنِ دیگه کنارِ مادرِ دخترم بود که حجابش افتضاح بود و فرت و فرت در حالِ لایو گرفتن و عکس‌برداری بود) من به چشم‌های تک‌تکِ دخترام نگاه کردم و ردِّ خی‌لی چیزا رو توشون دیدم؛ من مدرسه‌ی بچه‌مرفّه‌ها درس می‌دم و همه به‌ظاهر خیال می‌کنن این بچه‌ها چقدددددر غنی و ثروتمند و بی‌حسرت و عقده‌ان، اما خدا می‌دونه اینجا چه منطقه‌ی محرومیه... چه منطقه‌ی فقرخیزِ جهادی‌طلبیه... محرومیتی که اینجا دیدم رو حتی تو دِه‌کوره‌های مرزِ ریمدان ندیدم... برخی دوستانم اصرار داشتن من برم مدرسه‌ی مذهبی‌ها تدریس کنم، از این مدرسه‌الکی‌های مسخره‌ای که خودشون کتاب درست کردن و مثلا مسجدمحورن و یه جزیره مخصوصِ مذهبی‌هاست و خروجی‌ش هزار برابر گندتر از مدرسه‌ی کافرهاست(!) قبول نکردم و نمی‌کنم چون اگه کاری بلدم و تلاشی برای ظهور باید بکنم، بااااااید کفِ جامعه و عمومی باشه و اونجایی که اتفاقا هر کسی نمی‌ره! مرفّه‌ها هر گندی دلشون می‌خواد می‌زنن و با پول روش رو می‌پوشونن... مثلا پدرِ یکی از دخترام خیانت کرده و دخترم فهمیده، آورده‌ش مدرسه پولدارا که تا حرف زد بگه من که کلی برات خرج کردم... اینجا حسرت‌ها و عقده‌ها خی‌لی بیشتر از مناطقیه که فقرِ اقتصادی دارن... دل‌ها کمتر پذیرای حقه... مال‌ها بیشتر شبهه‌ناکه... گاهی حتی حرام... حجابِ روی دل‌ها سخت‌تره... نفوذ محدودتره... این یه دسته‌گل چه دل‌ها که ویران کنه و چه آتش‌ها که به‌پا... دست‌به‌سینه ایستادم و میانه‌ی از خود بی‌خود شدن‌ها نه کف می‌زنم و نه لبخند! مادرِ دخترم وقتی قیافه‌م رو می‌بینه، تشکرِ خشکی می‌کنه و سریع معرکه رو جمع می‌کنه و کلاسم رو ترک. دخترم مثلا از شوق گریه کرده اما من میانه‌ی اون هیاهو شنیدم که مادرش بهش گفت همونی که می‌خواستیه... آه که چه شگفتانه‌ی برنامه‌ریزی‌شده‌ای(!) دخترا هنوز تو هیجانن که جدی و قاطع می‌شینم پشتِ میزم و تبریکِ از صمیمِ قلبی می‌گم و برای دخترم آرزوی سالی «با انتخاب‌های آگاهانه و عقلی سلیم» می‌کنم. می‌گم دسته‌گلت رو ببر دفتر و زود برگرد سرِ درس. کنترل می‌کنم این هیجانِ کاذب رو... از هر راهی که توی ذوقِ دخترم هم نخوره، تلاش می‌کنم نشون بدم این معرکه‌ها کاذبه... ۲۸ دخترِ دیگه‌م آسیب دیدن و ترمیمِ روحی لازم دارن... اما مفاهیمِ عظیمِ من، چه کم‌رنگ شدن برابرِ لهو و لعبِ رنگارنگِ دنیا... ۲. اولِ صبح، مادرِ یکی از دخترام واردِ دفتر می‌شه. جز من و معاونا همکارِ دیگه‌ای نیومدن. اغلب اولین دبیری‌ام که می‌رسم مدرسه و چهل دقیقه تا کلاس وقتم آزاده و از دلِ همین کلی اتفاقِ فرهنگی می‌تونم بیرون بکشم. آروم حرف می‌زنه اما تو دفترِ خالی از جمعیت، صدا می‌پیچه! می‌گه کمی خرت‌وپرت آوردم اینجا برام بفروشید، پولش هرچی شد بزنین برای بدهیِ شهریه. یواشکی سر بلند می‌کنم و نگاهی به زن می‌ندازم؛ پولِ کاشتِ ناخن و کاشتِ مژه چقدره؟! ابروها رو شبیهِ موکت کنن چقدر می‌شه؟! موها یه مدلی بشه که چندرنگه‌س چی؟ اسماش رو بلد نیستم اما اون هزینه‌ش چقدره؟! لوازم آرایش چطور؟ چقدر پول می‌خواد تا چیزایی بخری که با عروس مو نزنی؟! کُتِ شِبه‌چرم روی این شلوارا که شبیهِ پلاستیک‌زباله است ارزونه یا گرون؟! زَلَم‌زیمبوهایی که بی‌تناسب و شلخته به سر و گردن و انگشت و دماغ و ابرو آویزون می‌کنن قیمتاش چطوره؟! دارم حساب می‌کنم همه‌ی اینا روی هم، برابر با شهریه‌ی مدرسه نمی‌شه؟! اگه اینا نشه، مطمئناً آیفونی که دستِ این زنه، شهریه می‌شه(!) به خاطرِ این زن نه... به‌خاطرِ شهریه‌ی دخترم اسپریِ خوشبویی رو می‌خرم و هدیه می‌کنم به رفیق. شادیِ رفیق نذرِ آگاهیِ دخترم. ۳. نیمی از نهم‌هام وقتِ کاشتِ ناخن دارن... چند نفر غایبن چون آرایشگرشون فقط این هفته ایرانه... هشتما موی سالم به سرشون نذاشتن... گمونم صورتی مُد شده که همه‌شون از یه کنار صورتی کردن... کیفِ هفتمام پُر از لوازم آرایشه... معاون‌مون با این دید که من حسرتِ نماز و روزه‌ای که ندارن و می‌خورم، بهم می‌گن اینا گردن‌شون می‌مونه... لبخندِ تلخی می‌زنم و می‌گم نمی‌خونن و نمی‌گیرن که! @sarbehrah
می‌خندن و می‌گن پس چرا غمگین نگاه‌شون می‌کنین؟! به خودم میام می‌بینم ایستادم کنارِ پنجره‌ی دفتر و دارم دخترام و نگاه می‌کنم که به‌جای دخترانگی و شادی‌های سنِ خودشون، مثلِ زن‌های پاساژی در حالِ به‌رخ کشیدنِ اضافاتی هستن که به خودشون تحمیل کردن تا از رقابتِ حقیرانه دیده شدن عقب نمونن... ۴. زنگِ آخره و هفتما و هشتما ریختن درِ کلاسم که برم باهاشون عکس بگیرم. وقتی می‌رم حیاط، موبایلم رو که آزادترین موبایلِ مدرسه است و دخترا حتی می‌تونن داخلِ گالریم برن و از دلِ همین، سرِ زبون‌شون افتاده خانم فارسی یا کوهن یا کربلا، می‌گیرن و بدونِ اسنپ‌چَتی که ندارم کللللللی سلفی می‌گیرن و عادت کردن با گوشیِ من شاد باشن... ماسک نزنن... صورت‌شون و نپوشونن... مثلِ گوشیِ خانوم مشاور، صد بار عکس رو بالا و پایین نکنن و عکسای کج‌وکوله‌شون هم پاک نکنن و بهش بخندن... حالا هی روی عکس‌هاشون زوم می‌کنم و دلم برای سادگی و زیباییِ محضِ خودشون غش می‌کنه و از اندوهِ سبکِ زندگی‌شون هر بار گریه‌م می‌گیره... @sarbehrah
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پناه آوردم به مرزِ حقیقت و مجاز... به فاصله‌ی قبر داشتن یا مزار داشتن... این دنیا به این پوچی نیست... باید مهیّای ظهور بشیم... یا صاحب‌الزّمان! از شما مدد... @sarbehrah
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خواجه‌مراد. نزدیکِ بهشت رضا علیه السلام. دِنج و پَرت و تو دلِ کوه. هنوز مسافرا هم نیومدن، ساکت و آرامش‌بخشه. افطار هم سوپ می‌دن ولی خانمی نبود که بمونیم :)) @sarbehrah
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از مشّایه، تنها جایی که روحم و تازه می‌کنه و اعصابم و پولادین. این چشما باید ظهور ببینه... یا صاحب‌الزمان! از شما مدد... @sarbehrah
من می‌تونم بنویسم ارتباطِ ظهور با شِفای بیمارِ جواب‌شده داشتن چیه... ارتباطِ ظهور با ازدواج کردن و زن یا شوهرِ صالح خواستن... ارتباطِ ظهور با شغل خواستن، خونه خواستن، بچه خواستن... ارتباطِ ظهور با کنکور قبول شدن، آزمون پذیرفته شدن... من می‌تونم فلسفه و پُل‌های ارتباطیِ هر خواسته و حاجتی رو با ظهور و حکومتِ عدلِ امام توضیح بدم، فقط پرهیز می‌کنم چون مطالعاتِ مهدویم اون‌قدری نیست که بتونم بر خطِ مستدلِ احادیث و روایات بنویسم. اما از نظرِ عقلی برام واضحه که ظهور همه‌ی این‌ها رو در بر می‌گیره، همه‌ی همه‌ی حاجات و خواستنی‌های دین و دنیای ما رو... هر روزه‌دار وقتِ افطار یه «دعای مستجاب» داره... هرچی گشتم جایی ننوشته بود، نزدیک به مستجاب یا ان‌شاءالله مستجاب، قطعی نوشته بود «مستجاب». سی روز یا کمتر روزه و افطار، می‌شه سی دعای مستجاب... تو المراقبات خونده بودم خدا گدای لجوج رو دوست داره... سی روز وقتِ افطار با تموووووومِ وجود ظهور رو بخوایم، شدنی نیست؟! همین دو هفته پیش یا بیشتر مسجد سهله بودم... تصورِ نفس کشیدن توی دنیای بعد از ظهور داشت دیوونه‌م می‌کرد... به خدا بدهکارِ خودمون می‌شیم کمتر از ظهور دعا کنیم... بحثم دست روی دست گذاشتن و دعای خشک و خالی نیست، ابدا! وظایف‌مون رو انجام بدیم و هررررر کاری که کمک‌کننده‌ی ظهوره رو به دوش بکشیم، اما وقتِ دعا... اونم «دعای مستجاب»... به خدا این چشم‌ها ظهور نبینه خسران کردیم... تصورشم مست‌کننده است؛ حکومتِ عدلِ امام! @sarbehrah
سربه‌راه
من می‌تونم بنویسم ارتباطِ ظهور با شِفای بیمارِ جواب‌شده داشتن چیه... ارتباطِ ظهور با ازدواج کردن و ز
به زندگی تو دنیای بعد از ظهور فکر کردید؟! من بارها و بارها تصور کردم صداشون رو از تکیه‌ی به کعبه... شروعِ نبردهای نهاییِ حق و باطل... در هم کوبیده شدنِ استکبار... عزت یافتنِ مستضعفین... من بارها تصور کردم به حکومت رسیدنِ امام رو... هجومِ مشتاقِ مردمِ عالَم رو به مقرّ حکومت؛ مسجدِ کوفه... به خونه‌ی امام؛ مسجدِ سهله... من هزار بار تصور کردم برنامه‌ی بازسازیِ بقیع رو... حرمِ حضرتِ زهرا سلام الله علیها رو... بااااااارها تصور کردم کامل شدنِ عقول رو... امن شدنِ جهان رو... حاکم شدنِ عزت و احترام رو... من از تصورِ عدل و عبودیت هزار بار به وجد اومدم... همین دو هفته پیش یا بیشتر که مسجدِ کوفه بودم از تصورِ اِحیای دین، حتی اگه خودم پناه بر خدا جزوِ اونایی باشم که امام با من برخورد می‌کنن و نیاز به اصلاح دارم، مدهوش و واله بودم... من زندگی در ظهور رو می‌خوام... می‌خوام. به نمازهای مغربِ به امامتِ امام فکر کردین؟! به افطار سرِ سفره‌ی امام؟! به صوتِ قرآنِ سحرگاهیِ امام؟! ما باید نسلِ ظهور باشیم. ما. @sarbehrah
یکی از عکسایی که هفتم و هشتما با من گرفتن و گذاشتم پروفایلِ شاد. ببینید یکی از نهم دویی‌هام درجا چی فرستاده😂😍 براش از پروفایلِ ایتام عکس فرستادم ببینه، چون ایتا ندارن. همین‌قدر بلا و دوست‌داشتنی و جسور و صریح و شفافن❣ @sarbehrah