پیامهای شاد رو نگه داشته بودم سحر جواب بدم. یه ریای هوشمندانه برای دخترام و خونوادههاشون که اهلِ روزه نیستن...
همهشون خوابن... وَ من قصد دارم تا پایانِ ماهِ مبارک، شاد رو فقط سحر باز کنم و فقط سحر آنلاین بشم.
انشاءالله که اثرِ خودش رو داره...
@sarbehrah
سربهراه
رفیق بعد از اینهمه سال با هم بودن هنوز موقعِ بستنی خوردن یادش میره من با قاشقِ دهنی مشکل ندارم، با
جهانبینی.
(ترجمه و تفسیر قرآن: محسن قرائتی)
@sarbehrah
مسؤولِ خریدِ رفیق منم و مسؤولِ خریدِ من، رفیق. با این تفاوت که من بازار دوست ندارم و کارتم و میدم رفیق خودش بره برام خرید کنه، اما رفیق بازاردوسته و قشنگ من و میگردونه :)
امروز باید برای رفیق میرفتیم خرید. طفلی کلی مراعاتم و کرد و تو چهار ساعت جمعش کرد، اما زبونِ روزه هلاک شدیم.
قرارمدار گذاشتیم از فروشندههایی که روزهخوریِ علنی دارن یا بیحجابن خرید نکنیم و این رو شفاف هم بگیم که بدونن. ینی میرفتیم تو مغازه، میدیدیم طرف چیزی سرش نیست یا نیمتنه تنش کرده... جوری که طرف بشنوه و نهی از منکر هم بشه یکیمون به اون یکی میگفت چون حجاب ندارن ازشون خرید نکنیم. وَ میرفتیم بیرون.
رفیق سطحِ تقوا رو بُرد بالا و از مغازههایی که آهنگ گذاشته بودن هم خرید نکرد :)
امر به معروف و نهی از منکر هم که کوچیکترین کاریه که انجام دادیم و همهی مواردی که گفتیم شالشون و سرشون کردن.
همه تلاشمونم کردیم از فروشندههای مقیّد خرید کنیم که متأسفانه اغلب نمیشد و به سلیقهمون نمیخورد.
اینا چیزایی بود که تو روزمرهمون از ما براومد. قطعا کارهای بهتری هم میشد بکنیم که به عقلمون نرسیده. اما هرچی به عقلمون رسید رو انجام دادیم.
از این جهت نوشتم که پرسیده بودید چه کار کنیم؟
ببینین اینقدر تو همایشا و حلقهها و دورهها بهمون قلمبهسلمبه یاد دادن، تئوریزده و مفهومزده شدیم(!) خیال میکنیم تلاش برای ظهور یعنی زندگی رو متوقف کردن و قیدِ درس و کار رو زدن و مثلا دلِ کوه رو شکافتن تا به غزّه رسیدن(!)
یا دختربسیجیها رو دیدین جوگیرانه پروفایلای دخترچادری با اسلحه میذارن؟ خب این مفهومزده است... این هنوز یاد نگرفته در بالاترین سطح، ازدواج و فرزندآوریش سلاحه و در پایینترین سطح خودِ چادرِ روی سرش به شرطِ حجاب، از صد تا موشک خطرناکتره!
تا جایی که من از زندگیِ شهدا خوندم و تو صحبتای آقا شنیدم؛ برای ظهور کار کردن، درست زندگی کردنه، نه کارِ شاخِ غیرطبیعی کردن...!
هرجا و هر لحظه دیدیم ازمون کاری برمیاد، دریغ نکنیم.
انجامِ وظیفه... همین.
خدا میدونه چقدر کوتاهی دارم و چقدر عمرم رو اسراف کردم...
خدا میدونه این چیزایی که اینجا مینویسم کمترینِ کمترین وظایفمه که مطمئنم باز هم به نحوِ احسن انجام ندادم و شکرِ یک نعمتِ خدا رو هم بهجا نیاوردم...
هزار استغفرلله...
@sarbehrah
سربهراه
@sarbehrah
کنترلِ تلویزیون و دستم گرفتم و کانال کانال میکنم ببینم دنیا دستِ کیه!
غالبِ شبکهها برنامههاییه که یا مجریهاش بازیگرن یا مهموناش؛ این یعنی حالا حالاها باید روی بلوغِ فکریمون کار کنیم و حالا حالاها باید هی شمارهی صدا و سیما رو بگیریم و بگیم خر خودتی!
از این برنامههای خرکُن و عقل زایلکن عبور میکنم و به «محفل» میرسم. اتفاقِ تازه و خوبیه برای صدا و سیما، اما سلیقهی من لوس بودنِ مردای مجری رو تحمل نمیکنه، مرد باید سنگینرنگین باشه و جذبهدار، اگه خوشمزگی و نیشِ باز هم داره، فقط تو خونه و برای زن و بچهش، تامام!
شبکهی بعدی «زندگی پس از زندگی» هست. این برنامه هم کارِ مفید و اثرگذاریه، اما دین اییییییییییینقدر برای من جاذبههای عقلانی داره که نیازی به ترسیدن از قیامت یا اشتیاق پیدا کردن به پاداشهای اون سمت ندارم.
سریالها و فیلمها هم چنگی به دل نمیزنه. میرم شبکه مستند شاید جواد قارایی پخش داشته باشه یا ایرانگردی و طبیعتگردی و چیزی باشه که اونم نیست.
میخوام خاموش کنم که تبلیغِ «ماه من» رو میبینم.
استاد پناهیانِ نازنینم که نه مثلِ آقای شجاعی و آقای رائفیپور حزبی کار میکنه که طرفدارای دوآتیشهی متعصب داشته باشه... نه مثلِ آقای مکارم و ماندگاری لطیف و غیرسیاسی کار میکنه که همه رو جذب کنه...!
یه آخوندِ بهروز... شجاع... سیاسی... تمدنی... باسواد... آکادمیک... که نه از جهنم میترسونت، نه به بهشت مشتاقت میکنه... بلکه حقیقت و ماهیتِ دین رو همونطور که هست تبیین میکنه و تلخی و شیرینیش رو شفاف و صریح نشونت میده و فلسفهش رو مستدل میگه و هر عقلِ سلیمی هم میپذیره.
بله البته قبول دارم این نظر منه و ممکنه کلی مخالف و موافق داشته باشه که درش بحثی نیست!
خلاصه تنها برنامهای که بابِ دلمه تو ساعتیه که خونواده هستن و من نمیتونم راحت بشینم و صحبتای یه آخوند رو گوش بدم...
همچنین اون ساعت باید سحری تناول کنم و باز هم نمیتونم با موبایلم و آنلاین ببینم...
این هم از بیتوفیقیِ منه که یه برنامهی درستحسابی هم که هست روزیم نمیشه...
اگه طالب بودید، جای من با لذت، با یادداشتبرداری، با تحلیل و تفسیر، ماه من ببینید و از خفن بودنِ استاد پناهیان لذت ببرید :)
@sarbehrah
سربهراه
شصت_هفتاد_هشتاد_نود! (قسمت چهارم_قسمت آخر) من کلی سفر رفتم و با همه سنّی بودن رو تجربه کردم. تو ت
اگه دانشجوی مشهدی هستید، اعتکافِ دانشجوییِ مسجدِ گوهرشاد رو از دست ندید!
@sarbehrah
سربهراه
من میتونم بنویسم ارتباطِ ظهور با شِفای بیمارِ جوابشده داشتن چیه... ارتباطِ ظهور با ازدواج کردن و ز
آلودهترین عبدِ خدا
برای ظهورِ پاکترین عبدِ خدا
دعا میکنه!
امامِ غریبِ من...
@sarbehrah
سربهراه
#سفرنامه #عراق #با_ذکر_دعای_فرج @sarbehrah
برخی خونهها سقفشون برای جنون داشتن کوتاهه... برخی کلمات برای به تصویر کشیدنِ جنون توانشون کمه... وقتی دچارشون باشی و مجنون شی، باید چی کار کنی؟!
نمِ بارونی زد و زده به سرم و میخوام بنویسم... با اینکه میدونم این خاطره رو با کلماتِ حقیرم، حیف میکنم...
رفیقم، دوست جان وَ باباجان! معذرت میخوام که هیجانانگیزترین و قفلترین خاطرهی سفرمون رو دارم به جملاتِ بیجونم هدر میدم! اما نمِ بارونی زده و من حوالیِ عمودِ هزار و صدم... همونجایی که نمنمِ بارون شدت گرفته بود... بعد از خروجمون از مدینة الحسن... همونجایی که مسؤول خواهران با اون همه شاخبازیش که شاخه درخت بشکن و با چاقو تمیزش کن و میلهی پرچم بساز و پابهپای ما بیا، داشت زیرِ بارون لوچِّ آب میشد و باورش نمیشد ما به شاسیبلندی که تو مشّایه کنارمون ترمز زد و التماسمون کرد بریم حسینیهش «نه» بگیم و زیرِ بارون بریم... بریم... بریم...
صبحِ اون روز وقتی قرار شد با وَن خودمون رو برسونیم عمودِ ۸۸۸ و از اونجا تا کربلا رو پیاده بریم، لبولوچهم آویزون بود که چهارصد تا عمود چیه آخه؟! چهار ساعت دیگه کربلاییم که...
اما نباید کربلا رو از دست میدادیم... جاده هم خلوت بود و مناسبِ چهار تا دختر نبود... اونجا هنوز خبر نداشتیم مسؤول خواهران میچسبه به ما... با دو تا دخترِ دیگه اومده بود و خیال کردیم وقتی اون دو تا دختر با اولین شَرشَرِ بارون، رفتن که با ماشین برن کربلا، اونم باهاشون میره، اما نرفت...
چقدر از بودنش حرص خوردم... وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم...
خدایا ببخشید که همیشه بچگانه نِق میزنم و جلوتر از شما میپرم وسطِ معرکه و خودم و به در و دیوار میکوبم و وقتی مُشتت رو باز میکنی و شکلات رو نشونم میدی، تازه میفهمم حواست به همهچی بوده...
حواست به اون تیکه از جاده بوده که بارون از نَمنَم به شَرشَر میرسه و همون تکوتوک زائرِ پیاده غیبشون میزنه و هوا تاریک میشه و موکبی دیگه آتیشش روشن نیست و ما چهارتا دختریم و یه زن و تا چشم کار میکنه مشّایهی تاریک و بارونی...
غصهم بود مشّایه رو به چهار ساعت نشده تموم میکنیم و آقا حتی حواسش به هیجانِ دخترِ مجنونش بود...
چهار ساعت شد یک شبانهروزِ کامل...
مسؤول خواهران پلاستیک گرفته و کشیده بود رو سرش و باورش نمیشد ما برای بارِ دوم شاسیبلندی رو که تو راهِ برگشت بازم کنارمون ترمز زد و بهمون گفت بارون شدیده... بیاین تا یه جایی ببرمتون رو رد کنیم و سرمستانه مشّایهی خالی از زائر و موکب رو تو تاریکی بریم...
خدای من! تکتکِ ثانیههایی که به اوووووووجِ لذت و هیجان گذروندیم و دارم با ضعیفترین کلمات و توصیفات حروم میکنم... رفقا من و حلال کنین! حلال کنین اگه نمیتونم برسونم چفیههای خیستون چطور زیرِ باد یخ زده بود... چطور توی کفشامون آب رفته بود و با چه شَلَپشولوپی راه میرفتیم... متشکرم که مسؤول خواهران با همه شاخبازیش کم آورده و کُپ کرده بود، اما شما به مقدارِ کافی دیوانه و مجنون بودید... متشکرم که برای مشّایهای متفاوت از اربعین... خالی از زائر و موکب... خالی از چراغ و آتش... خالی از هیاهو و تکاپو... پابهپای من، بیکله و متحد با ذکرِ دعای فرج؛ رمزِ سفرِ نیمهشعبانمون، قدم به قدم، عمود به عمود اومدید و کنارِ زمزمههای من بودید که
«تا جنون فاصلهای نیست از اینجا که منم!»
وَ تعبیرِ دقیقِ این یه مصراع، درست همون مشّایهی یکروزهی ما بود با چهارصد عمود کمتر که طولانی و به هیجان گذشت...
نمِ بارونی زد و من یادمه به دوراهیِ کربلا رسیدیم و ورود به بزرگراه...
بارون شلّاقی میبارید و ماشینها با سرعتی سرسامآور به سمتِ مقصدهاشون در فرار بودن...
جنبندهای تو اون جاده جز ما پنج تا بود؟!
اینجا بود که حضورِ مسؤول خواهران دلگرمیمون بود و مُشتِ خدا باز شده بود و من شکلات رو دیده بودم...
سربازِ سرتاپا پوشیده و مجهّزِ عِراقیِ کنارِ جاده که شخصا ما رو از خیابون رد کرد و لیزر انداخت تا ماشینها سرعتشون رو کم کنن و اونسمتِ جاده به عِراقی گفت: سلامم رو به امام حسین علیه السلام برسونین، ما تا کمر خیسِ بارون بودیم...
پاهایی که حتی تصور نمیکردیم تو چهارصد عمود تاول بزنه، تاول زده بود و خِشخِشان و شَلَپشولْپان راه میرفتیم...
مسؤول خواهران قندشون افتاده بود و باید توقف میکردیم، اما کجا؟!
من جلوتر میرفتم و چشم میچرخوندم جایی برای نشستن باشه. دلم شور افتاده بود بلایی سرِ این خانوم نیاد... رفقام، مَجانینی هستن مثلِ خودم، اما این خانم که حالا به هِنّوهِنّ افتاده گمان کنم دستِ ما چهار تا امانته...
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
سربهراه
برخی خونهها سقفشون برای جنون داشتن کوتاهه... برخی کلمات برای به تصویر کشیدنِ جنون توانشون کمه...
کنارِ خیابون، موکبِ خاموشی دیده میشه که جلوش چند صندلی چیده شده. از خیابون رد میشم و علامت میدم بچهها هم بیان که یکیمون زیرِ پاش خالی میشه و تا زانو یا بیشتر فرو میره تو زمین...
خدا رحم میکنه و طوریش نمیشه اما به فکر میافتم که دیگه باید ماشین گرفت... اما از کجا؟!
روی صندلیهای خیس... زیرِ شلّاقِ بارون... میشینیم که مسؤول خواهران چیزی بخورن و قندشون برگرده، دوستمونم زانوش استراحتی کنه...
مسؤول خواهران تو عمرِ سفراشون چنین تجربهای نداشتن... از تکوتا افتادن و ما چهار تا مجنون رو که در حالِ مستی و خنده داریم از خودِ لوچِّ آبمون سلفی میگیریم نگاه میکنن...
مستانه زیرِ بارون در حالِ بگو و بخندیم که وانتِ آبیِ دربوداغونی از راه میرسه و کنارِ خیابون، جلوی ما توقف میکنه.
مردِ تنومند و سیهچهره و دِشداشهپوشی ازش پیاده میشه و کلی شونهتخممرغ رو میبره داخلِ موکبِ خاموش. فردا عیده و اینجا ورودیِ کربلاست و حتما موکبش بهراهه.
با خنده و عجیبغریب ما رو نگاه میکنه و وقتی قطراتِ بارون محکم به سرِ کچلش میخوره و پخش میشه تو هوا، میایسته روبرومون و به عِراقی و با ایما و اشاره میگه خونهم نزدیکه، بیاید تا بارون قطع شه ببرمتون اونجا.
شخصیتِ لیدرطوری دارم و بچهها تهِ نگاهشون به دهنِ منه و معمولا جمعبندی و نظرِ آخر رو من تو سفرا میدم. نگاهی به مسؤول خواهران میکنم و میبینم بدش نمیاد که جایی برای استراحت بره، اما ما قرار بوده عصر کربلا باشیم و حالا ده و یازدهِ شبه و هنوز عمودِ هزار و دویست و خردهای هستیم...
دخترا هم خستهان و خیس، اما اگه بریم توقفِ بینِ راهی، این خستگی و سختی کِش پیدا میکنه و به استهلاک میرسه. مسؤول خواهران که شناختی به من ندارن حتما تو دلشون فحشم دادن، اما رفقا که من و میشناسن و تهش میدونن تصمیمم به نفعِ همهمونه. پس تو لبخندها و مِنّ و مِنهای مسوول خواهران و رفقا، میپرم وسطِ حرف و با چند کلمهی عربیِ دستوپاشکسته میگم نه، دیره، باید برسیم کربلا. حسینیه و گروه داریم و نگرانمون میشن.
مسؤولِ آقا تو این مدت بارها و بارها به موبایلِ همسرشون زنگ زدن و این خانم جواب نداده... این و وقتی رسیدیم کربلا فهمیدیم... این بیفکری یا حواسپرتیشون اذیتم کرد... اگه اتفاقی میافتاد همه از چشمِ ما چهارتا میدیدن، حالا بیا و یادشون بیار ما چهارتا خودمون جدا کندیم و رفتیم... ایشون خودشون رو همراهِ ما کردن! ما چهارتا اغلب سفرامون همینطور شگفتانه و هیجان داره و همدلیم، حتی اگه دعوامون بشه بازم همدلیم و هوای هم و داریم، اما غریبه اینطور نیست... هر چقدر هم شاخبازی دربیاره، سرِ بزنگاه کم میاره و کاسهکوزه رو سرِ ما بیتقصیرا میشکنه...
آقاهه اصرار میکنه و ما قبول نمیکنیم. بارِ غذای وانتش رو خالی میکنه و وقتی میخواد بره دوباره میاد پیشمون. میگه شما جای خواهرِ من، زن و بچهم خونه هستن، بیاین بریم، بارون شدیده، سرما میخورین، فردا میبرمتون کربلا.
من سفت و سخت جواب میدم نمیشه، ما باید امشب برسیم کربلا.
ازشون تشکر میکنیم و میاد که بره، اما غیرتش اجازه نمیده...
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
سربهراه
کنارِ خیابون، موکبِ خاموشی دیده میشه که جلوش چند صندلی چیده شده. از خیابون رد میشم و علامت میدم ب
برمیگرده و میگه سوار شین میبرمتون کربلا!
معلومه که خوشحال شدیم! تو راستهی جادهای هستیم که ماشینا دارن خلافِ جهتِ ما میان... زیرِ بارون سرعت دارن و نمیتونیم هم اعتماد کنیم و جلوی هر ماشینی رو بگیریم...
معلومه که خوشحالیم آقا خودشون فرستادن پیِ ما چهار تا مجنونِ بیکله با امانتِ مسؤول کاروانشون!
اما فهمیدیم تو معذوریتِ وجدانی میخواد این کار و بکنه. کلی از خونهش دور شه تو این شبِ بارونی که ما رو برسونه شهرِ کربلا.
اول قبول نکردیم که بندهخدا اذیت نشه، اما هیچرقمه نمیخواست ما رو اونجا و تو اون شرایط رها کنه.
خدا برامون درست میکنه و مسؤول خواهران و میفرستیم جلو تو کابین بشینه. حالا رفقا همه جَو گرفتهشون برن عقب. از تَشَرای مسؤولیتیم استفاده میکنم و دوستمون که فرو رفته بود تو زمین و نمیدونیم پاش در چه وضعیه رو هم میفرستیم جلو.
من و رفیق و دوست میریم که عقب سوار شیم.
اما وانت عراقی خیلی بلنده! جای پا هم نداره! تو بارون دستامون و بدنهی ماشین خیس شده و دستامون سُر میخوره وقتی کنارهش رو میگیریم...
به چه کنم، چه کنم افتادیم که میرم یکی از صندلیهای کنارِ موکب رو میارم و میذارم پای ماشین. رفیق و دوست سوار میشن و وقتی نوبتِ خودم میشه، صندلی رو لبهی پیادهرو میذارم که ما رفتیم، ماشین بهش نزنه.
وقتی سوار میشیم، نمیتونیم درِ عقبِ وانت رو ببندیم. سنگینه و دستای ما سُر. در باز میمونه و آقاهه حرکت میکنه...
از رفقا هنوز نپرسیدم اون لحظه تو ذهنشون چی میگذشت، اما من فقط شروع کردم به آیةالکرسی خوندن که کسی تو حرکتِ ماشین سُر نخوره و از ماشین بیفته...
کفِ وانت آب بود... درِ عقبش باز... جای دست نداشت و ما نیمخیز نشسته بودیم پشتش و دستهای سُرمون رو به سختی از لبهی بالای کابین گرفته بودیم...
من وحشتناکترین تراژدیها رو تو سرم مرور میکردم و فریاد میزدم دستاتون و محکم بگیرید! پشتتون بازه، اگه سرعت بگیره و سُر بخورین میافتین!
بارون میزد... باد میزد... بوقهای سرسامآورِ ماشینها میزد... من داد میزدم: آیةالکرسی بخونین... حمد بخونین هدیه کنین به مادرِ امام زمان...
دوست گوشیش دستش بود و فقط با یه دست خودش و گرفته بود... گوشی و باید میذاشتن تو کولهی پشتِ من... تو حرکت دستشون و نمیتونستن آزاد کنن... گوشی رو اول انداخت تو یقهی چادرِ رفیق... رفیق تو اولین دوری که ماشین زد و سرعت و کم کرد، انداخت تو کولهی من...
بعد زانوهای رفیق که روشون نیمخیز بود درد گرفت... دستاش و رها کرد و چهارزانو نشست کفِ آبهای وانت... من داد زدم تحمل کن! دستات و بگیر... اگه ترمز کنه بیفتی نمیتونیم بگیریمت... دوباره دستاش و گرفت...
من هی داد میزدم و عمودها رو که داشت به انتها میرسید بلند میگفتم بلکه امید بگیرن و دستاشون رو شُل نکنن... هی داد میزدم آیةالکرسی بخونین...
چه شبی بود...
چه مشّایهای...
چه خاطرهای...
چه هیجانی...
چه لذتی...
چه ترسی...
چه امیدی...
چه خوف و رجای حیاتبخشی...
وقتی عمودها به شهر رسید و واردِ خیابونهای شلوغ و پرترافیکِ شبِ عیدِ کربلا شدیم، تازه تونستیم بخندیم و شوخی کنیم که حقمونه! شاسیبلند التماسمون کرد ردش کردیم! حالا حقمونه :))
ماشینهای دور و برمون عجیب و غریب نگاهمون میکردن... ما با هم حرف میزدیم و اونا میفهمیدن سه تا دختر ایرانیِ مجنون پشتِ وانتن... :))
وقتی ماشین پیچید و واردِ خیابونی شد که انتهاش گلدستهها و گنبدِ حرمِ عمو دیده شد، ما... ما...
چی بگم؟ چطور توصیف کنم اون سلاممون به عمو رو از پشتِ وانت... خیسِ بارون... یخزده... دماغو...
من چطور توصیف کنم ما چی دیدیم... چطور گذروندیم... با چه شوقی... با چه حالِ غیر قابلِ تکراری سلام دادیم...
«من گُنگِ خوابدیده و عالَم تمااااااام کر
من عاجزم ز گفتن و خَلق از شنیدنش...»
آقاهه نزدیکِ خیابونِ حرم نگه داشت و تا پیاده شیم، من عطرِ حرمِ امام حسینم رو که برام بینهایت عزیزه، سریع از کولهم درآوردم و برای تشکر بهشون هدیه کردم. دوست سریع از وانت عکسی برای یادگار گرفت و کلی از آقاهه تشکر کردیم و راه افتادیم بریم حسینیه.
مسؤول خواهران بیتاب و خسته، از زیرِ سایهبونها تندتند میرفت که حسینیه رو پیدا کنه و ما چهارتا با خوشترین حالی که از وصف خارجه، مست و ملنگ، خیابونای خلوتِ آخرِ شبِ کربلای شبِ عید رو زیرِ بارون شلپشولوپکنان طی میکردیم :)
درِ یکی از خونهها باز بود و دو تا خانومِ عراقی دمِ در بودن. با تعجب ما رو نگاه کردن و یکی به اون یکی گفت ایرانیان؟ رفیق جواب داد: دختر ایرانی مجنون!
اونا و ما با هم خندیدیم :)
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah
سربهراه
برمیگرده و میگه سوار شین میبرمتون کربلا! معلومه که خوشحال شدیم! تو راستهی جادهای هستیم که ماشین
انتهای اون شب هم برام مهمه و عزیز چون من از اتحاد و همدلی و کارِ تیمی بینهایت لذت میبرم؛
قابلِ انکار نیست که با هر گروه و هر کسِ دیگهای میرسیدیم بعدش یا دعوا میشد، یا نق و نالهها شروع میشد، یا هرکی منفعتطلبانه میرفت سراغِ کار و حالِ خودش.
ما رسیدیم حسینیه، مسؤول خواهران و تحویلِ آقاشون دادیم :) رفتیم دیدیم شکرِ خدا همه خوابن. بلافاصله تقسیمِ کار کردیم یکی رو فرستادیم حمام، دوش بگیره گرم شه، بیاد بره داخل برای بقیهمون لباس بیاره، بقیهمون تا اون بیاد چادرا و کفشامون و که اولویتن شستیم و پهن کردیم.
یکیمون از حمام اومد، رفت داخل، لباس بهمون داد، چای برامون آماده کرد، دومی رو فرستادیم حمام. دو تای دیگهمون موندیم بقیه لباسا رو شستیم.
اون شب، شبِ نیمهشعبان بود و اِحیا داشت. به دخترا گفتم نیتِ احیا کنین و کمک به دوست و زائر امام حسین علیه السلام که امشب رو هم داشته باشیم :)
قشنگ کارامون و کردیم و بعدش مثلِ جنازه افتادیم خوابیدیم و یکی از مهیجترین شبای عمرمون رو که شاید دیگه تکرار نشه... پشتِ سر گذاشتیم...
همهی تلاشم رو کردم اونشب رو به زیبایی و شور و هیجانِ خودش تعریف کنم، اما میدونم این کلمهها برای اون شب و اون حال کمه... خیلی کم!
#سفرنامه
#عراق
#با_ذکر_دعای_فرج
@sarbehrah