eitaa logo
سربه‌راه
211 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
324 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_psabzqk&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
سربه‌راه
من می‌تونم بنویسم ارتباطِ ظهور با شِفای بیمارِ جواب‌شده داشتن چیه... ارتباطِ ظهور با ازدواج کردن و ز
آلوده‌ترین عبدِ خدا برای ظهورِ پاک‌ترین عبدِ خدا دعا می‌کنه! امامِ غریبِ من... @sarbehrah
سربه‌راه
#سفرنامه #عراق #با_ذکر_دعای_فرج @sarbehrah
برخی خونه‌ها سقف‌شون برای جنون داشتن کوتاهه... برخی کلمات برای به تصویر کشیدنِ جنون توان‌شون کمه... وقتی دچارشون باشی و مجنون شی، باید چی کار کنی؟! نمِ بارونی زد و زده به سرم و می‌خوام بنویسم... با این‌که می‌دونم این خاطره رو با کلماتِ حقیرم، حیف می‌کنم... رفیقم، دوست جان وَ باباجان! معذرت می‌خوام که هیجان‌انگیزترین و قفل‌ترین خاطره‌ی سفرمون رو دارم به جملاتِ بی‌جونم هدر می‌دم! اما نمِ بارونی زده و من حوالیِ عمودِ هزار و صدم... همون‌جایی که نم‌نمِ بارون شدت گرفته بود... بعد از خروج‌مون از مدینة الحسن... همون‌جایی که مسؤول خواهران با اون همه شاخ‌بازیش که شاخه درخت بشکن و با چاقو تمیزش کن و میله‌ی پرچم بساز و پابه‌پای ما بیا، داشت زیرِ بارون لوچِّ آب می‌شد و باورش نمی‌شد ما به شاسی‌بلندی که تو مشّایه کنارمون ترمز زد و التماس‌مون کرد بریم حسینیه‌ش «نه» بگیم و زیرِ بارون بریم... بریم... بریم... صبحِ اون روز وقتی قرار شد با وَن خودمون رو برسونیم عمودِ ۸۸۸ و از اونجا تا کربلا رو پیاده بریم، لب‌ولوچه‌م آویزون بود که چهارصد تا عمود چیه آخه؟! چهار ساعت دیگه کربلاییم که... اما نباید کربلا رو از دست می‌دادیم... جاده هم خلوت بود و مناسبِ چهار تا دختر نبود... اونجا هنوز خبر نداشتیم مسؤول خواهران می‌چسبه به ما... با دو تا دخترِ دیگه اومده بود و خیال کردیم وقتی اون دو تا دختر با اولین شَرشَرِ بارون، رفتن که با ماشین برن کربلا، اونم باهاشون می‌ره، اما نرفت... چقدر از بودنش حرص خوردم... وَ عَسَی أنْ تَکْرَهُوا شَیئاً وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُم... خدایا ببخشید که همیشه بچگانه نِق می‌زنم و جلوتر از شما می‌پرم وسطِ معرکه و خودم و به در و دیوار می‌کوبم و وقتی مُشتت رو باز می‌کنی و شکلات رو نشونم می‌دی، تازه می‌فهمم حواست به همه‌چی بوده... حواست به اون تیکه از جاده بوده که بارون از نَم‌نَم به شَرشَر می‌رسه و همون تک‌وتوک زائرِ پیاده غیب‌شون می‌زنه و هوا تاریک می‌شه و موکبی دیگه آتیشش روشن نیست و ما چهارتا دختریم و یه زن و تا چشم کار می‌کنه مشّایه‌ی تاریک و بارونی... غصه‌م بود مشّایه رو به چهار ساعت نشده تموم می‌کنیم و آقا حتی حواسش به هیجانِ دخترِ مجنونش بود... چهار ساعت شد یک شبانه‌روزِ کامل... مسؤول خواهران پلاستیک گرفته و کشیده بود رو سرش و باورش نمی‌شد ما برای بارِ دوم شاسی‌بلندی رو که تو راهِ برگشت بازم کنارمون ترمز زد و بهمون گفت بارون شدیده... بیاین تا یه جایی ببرمتون رو رد کنیم و سرمستانه مشّایه‌ی خالی از زائر و موکب رو تو تاریکی بریم... خدای من! تک‌تکِ ثانیه‌هایی که به اوووووووجِ لذت و هیجان گذروندیم و دارم با ضعیف‌ترین کلمات و توصیفات حروم می‌کنم... رفقا من و حلال کنین! حلال کنین اگه نمی‌تونم برسونم چفیه‌های خیس‌تون چطور زیرِ باد یخ زده بود... چطور توی کفشامون آب رفته بود و با چه شَلَپ‌شولوپی راه می‌رفتیم... متشکرم که مسؤول خواهران با همه شاخ‌بازیش کم آورده و کُپ کرده بود، اما شما به مقدارِ کافی دیوانه و مجنون بودید... متشکرم که برای مشّایه‌ای متفاوت از اربعین... خالی از زائر و موکب... خالی از چراغ و آتش... خالی از هیاهو و تکاپو... پابه‌پای من، بی‌کله و متحد با ذکرِ دعای فرج؛ رمزِ سفرِ نیمه‌شعبان‌مون، قدم به قدم، عمود به عمود اومدید و کنارِ زمزمه‌های من بودید که «تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم!» وَ تعبیرِ دقیقِ این یه مصراع، درست همون مشّایه‌ی یک‌روزه‌ی ما بود با چهارصد عمود کمتر که طولانی و به هیجان گذشت... نمِ بارونی زد و من یادمه به دوراهیِ کربلا رسیدیم و ورود به بزرگراه... بارون شلّاقی می‌بارید و ماشین‌ها با سرعتی سرسام‌آور به سمتِ مقصدهاشون در فرار بودن... جنبنده‌ای تو اون جاده جز ما پنج تا بود؟! اینجا بود که حضورِ مسؤول خواهران دلگرمی‌مون بود و مُشتِ خدا باز شده بود و من شکلات رو دیده بودم... سربازِ سرتاپا پوشیده و مجهّزِ عِراقیِ کنارِ جاده که شخصا ما رو از خیابون رد کرد و لیزر انداخت تا ماشین‌ها سرعت‌شون رو کم کنن و اون‌سمتِ جاده به عِراقی گفت: سلامم رو به امام حسین علیه السلام برسونین، ما تا کمر خیسِ بارون بودیم... پاهایی که حتی تصور نمی‌کردیم تو‌ چهارصد عمود تاول بزنه، تاول زده بود و خِش‌خِشان و شَلَپ‌شولْپان راه می‌رفتیم... مسؤول خواهران قندشون افتاده بود و باید توقف می‌کردیم، اما کجا؟! من جلوتر می‌رفتم و چشم می‌چرخوندم جایی برای نشستن باشه. دلم شور افتاده بود بلایی سرِ این خانوم‌ نیاد... رفقام، مَجانینی هستن مثلِ خودم، اما این خانم که حالا به هِنّ‌وهِنّ افتاده گمان کنم دستِ ما چهار تا امانته... @sarbehrah
سربه‌راه
برخی خونه‌ها سقف‌شون برای جنون داشتن کوتاهه... برخی کلمات برای به تصویر کشیدنِ جنون توان‌شون کمه...
کنارِ خیابون، موکبِ خاموشی دیده می‌شه که جلوش چند صندلی چیده شده. از خیابون رد می‌شم و علامت می‌دم بچه‌ها هم بیان که یکی‌مون زیرِ پاش خالی می‌شه و تا زانو یا بیشتر فرو می‌ره تو زمین... خدا رحم می‌کنه و طوریش نمی‌شه اما به فکر می‌افتم که دیگه باید ماشین گرفت... اما از کجا؟! روی صندلی‌های خیس... زیرِ شلّاقِ بارون... می‌شینیم که مسؤول خواهران چیزی بخورن و قندشون برگرده، دوست‌مونم زانوش استراحتی کنه... مسؤول خواهران تو عمرِ سفراشون چنین تجربه‌ای نداشتن... از تک‌وتا افتادن و ما چهار تا مجنون رو که در حالِ مستی و خنده داریم از خودِ لوچِّ آب‌مون سلفی می‌گیریم نگاه می‌کنن... مستانه زیرِ بارون در حالِ بگو و بخندیم که وانتِ آبیِ درب‌وداغونی از راه می‌رسه و کنارِ خیابون، جلوی ما توقف می‌کنه. مردِ تنومند و سیه‌چهره و دِشداشه‌پوشی ازش پیاده می‌شه و کلی شونه‌تخم‌مرغ رو می‌بره داخلِ موکبِ خاموش. فردا عیده و اینجا ورودیِ کربلاست و حتما موکبش به‌راهه. با خنده و عجیب‌غریب ما رو نگاه می‌کنه و وقتی قطراتِ بارون محکم به سرِ کچلش می‌خوره و پخش می‌شه تو هوا، می‌ایسته روبرومون و به عِراقی و با ایما و اشاره می‌گه خونه‌م نزدیکه، بیاید تا بارون قطع شه ببرم‌تون اونجا. شخصیتِ لیدر‌طوری دارم و بچه‌ها تهِ نگاه‌شون به دهنِ منه و معمولا جمع‌بندی و نظرِ آخر رو من تو سفرا می‌دم‌. نگاهی به مسؤول خواهران می‌کنم و می‌بینم بدش نمیاد که جایی برای استراحت بره، اما ما قرار بوده عصر کربلا باشیم و حالا ده و یازدهِ شبه و هنوز عمودِ هزار و دویست و خرده‌ای هستیم... دخترا هم خسته‌ان و خیس، اما اگه بریم توقفِ بینِ راهی، این خستگی و سختی کِش پیدا می‌کنه و به استهلاک می‌رسه. مسؤول خواهران که شناختی به من ندارن حتما تو دلشون فحشم دادن، اما رفقا که من و می‌شناسن و تهش می‌دونن تصمیمم به نفعِ همه‌مونه. پس تو لبخندها و مِنّ و مِن‌های مسوول خواهران و رفقا، می‌پرم وسطِ حرف و با چند کلمه‌ی عربیِ دست‌وپاشکسته می‌گم نه، دیره، باید برسیم کربلا. حسینیه و گروه داریم و نگران‌مون می‌شن. مسؤولِ آقا تو این مدت بارها و بارها به موبایلِ همسرشون زنگ‌ زدن و این خانم جواب نداده... این و وقتی رسیدیم کربلا فهمیدیم... این بی‌فکری یا حواس‌پرتی‌شون اذیتم کرد... اگه اتفاقی می‌افتاد همه از چشمِ ما چهارتا می‌دیدن، حالا بیا و یادشون بیار ما چهارتا خودمون جدا کندیم و رفتیم... ایشون خودشون رو همراهِ ما کردن! ما چهارتا اغلب سفرامون همین‌طور شگفتانه و هیجان داره و هم‌دلیم، حتی اگه دعوامون بشه بازم همدلیم و هوای هم و داریم، اما غریبه این‌طور نیست... هر چقدر هم شاخ‌بازی دربیاره، سرِ بزنگاه کم‌ میاره و کاسه‌کوزه رو سرِ ما بی‌تقصیرا می‌شکنه... آقاهه اصرار می‌کنه و ما قبول نمی‌کنیم. بارِ غذای وانتش رو خالی می‌کنه و وقتی می‌خواد بره دوباره میاد پیش‌مون. می‌گه شما جای خواهرِ من، زن و بچه‌م خونه هستن، بیاین بریم، بارون شدیده، سرما می‌خورین، فردا می‌برم‌تون کربلا. من سفت و سخت جواب می‌دم نمی‌شه، ما باید امشب برسیم کربلا. ازشون تشکر می‌کنیم و میاد که بره، اما غیرتش اجازه نمی‌ده... @sarbehrah
سربه‌راه
کنارِ خیابون، موکبِ خاموشی دیده می‌شه که جلوش چند صندلی چیده شده. از خیابون رد می‌شم و علامت می‌دم ب
برمی‌گرده و می‌گه سوار شین می‌برمتون کربلا! معلومه که خوشحال شدیم! تو راسته‌ی جاده‌ای هستیم که ماشینا دارن خلافِ جهتِ ما میان... زیر‍ِ بارون سرعت دارن و نمی‌تونیم هم اعتماد کنیم و جلوی هر ماشینی رو بگیریم... معلومه که خوشحالیم آقا خودشون فرستادن پیِ ما چهار تا مجنونِ بی‌کله با امانتِ مسؤول کاروان‌شون! اما فهمیدیم تو معذوریتِ وجدانی می‌خواد این کار و بکنه. کلی از خونه‌ش دور شه تو این شبِ بارونی که ما رو برسونه شهرِ کربلا. اول قبول نکردیم که بنده‌خدا اذیت نشه، اما هیچ‌رقمه نمی‌خواست ما رو اونجا و تو اون شرایط رها کنه. خدا برامون درست می‌کنه و مسؤول خواهران و می‌فرستیم جلو تو‌ کابین بشینه. حالا رفقا همه جَو گرفته‌شون برن عقب. از تَشَرای مسؤولیتیم استفاده می‌کنم و دوست‌مون که فرو رفته بود تو زمین و نمی‌دونیم پاش در چه وضعیه رو هم می‌فرستیم جلو. من و رفیق و دوست میریم که عقب سوار شیم. اما وانت عراقی خی‌لی بلنده! جای پا هم نداره! تو بارون دستامون و بدنه‌ی ماشین خیس شده و دستامون سُر می‌خوره وقتی کناره‌ش رو می‌گیریم... به چه کنم، چه کنم افتادیم که می‌رم یکی از صندلی‌های کنارِ موکب رو میارم و می‌ذارم پای ماشین. رفیق و دوست سوار می‌شن و وقتی نوبتِ خودم می‌شه، صندلی رو لبه‌ی پیاده‌رو می‌ذارم که ما رفتیم، ماشین بهش نزنه. وقتی سوار می‌شیم، نمی‌تونیم درِ عقبِ وانت رو ببندیم. سنگینه و دستای ما سُر. در باز می‌مونه و آقاهه حرکت می‌کنه... از رفقا هنوز نپرسیدم اون لحظه تو ذهن‌شون چی می‌گذشت، اما من فقط شروع کردم به آیة‌الکرسی خوندن که کسی تو حرکتِ ماشین سُر نخوره و از ماشین بیفته..‌. کفِ وانت آب بود... درِ عقبش باز... جای دست نداشت و ما نیم‌خیز نشسته بودیم پشتش و دست‌های سُرمون رو به سختی از لبه‌ی بالای کابین گرفته بودیم... من وحشتناک‌ترین تراژدی‌ها رو تو سرم مرور می‌کردم و فریاد می‌زدم دستاتون و محکم بگیرید! پشت‌تون بازه، اگه سرعت بگیره و سُر بخورین می‌افتین! بارون می‌زد... باد می‌زد... بوق‌های سرسام‌آورِ ماشین‌ها می‌زد... من داد می‌زدم: آیة‌الکرسی بخونین... حمد بخونین هدیه کنین به مادرِ امام زمان... دوست گوشیش دستش بود و فقط با یه دست خودش و‌ گرفته بود... گوشی و باید می‌ذاشتن تو کوله‌ی پشتِ من... تو حرکت دست‌شون و نمی‌تونستن آزاد کنن... گوشی رو اول انداخت تو یقه‌ی چادرِ رفیق... رفیق تو‌ اولین دوری که ماشین زد و سرعت و کم کرد، انداخت تو کوله‌‌ی من..‌. بعد زانوهای رفیق که روشون نیم‌خیز بود درد گرفت... دستاش و رها کرد و چهارزانو نشست کفِ آب‌های وانت... من داد زدم تحمل کن! دستات و بگیر... اگه ترمز کنه بیفتی نمی‌تونیم بگیریمت... دوباره دستاش و گرفت... من هی داد می‌زدم و عمودها رو که داشت به انتها می‌رسید بلند می‌گفتم بلکه امید بگیرن و دستاشون رو شُل نکنن... هی داد می‌زدم آیة‌الکرسی بخونین... چه شبی بود... چه مشّایه‌ای... چه خاطره‌ای... چه هیجانی... چه لذتی... چه ترسی... چه امیدی... چه خوف و رجای حیات‌بخشی... وقتی عمودها به شهر رسید و واردِ خیابون‌های شلوغ و پرترافیکِ شبِ عیدِ کربلا شدیم، تازه تونستیم بخندیم و شوخی کنیم که حقمونه! شاسی‌بلند التماس‌مون کرد ردش کردیم! حالا حقمونه :)) ماشین‌های دور و برمون عجیب و غریب نگاه‌مون می‌کردن... ما با هم حرف می‌زدیم و اونا می‌فهمیدن سه تا دختر ایرانیِ مجنون پشتِ وانتن... :)) وقتی ماشین پیچید و واردِ خیابونی شد که انتهاش گلدسته‌ها و گنبدِ حرمِ عمو دیده شد، ما... ما... چی بگم؟ چطور توصیف کنم اون سلام‌مون به عمو رو از پشتِ وانت... خیسِ بارون... یخ‌زده... دماغو... من چطور توصیف کنم ما چی دیدیم... چطور گذروندیم... با چه شوقی... با چه حالِ غیر قابلِ تکراری سلام دادیم... «من گُنگِ خواب‌دیده و عالَم تمااااااام کر من عاجزم ز گفتن و خَلق از شنیدنش...» آقاهه نزدیکِ خیابونِ حرم نگه داشت و تا پیاده شیم، من عطرِ حرمِ امام حسینم رو که برام بی‌نهایت عزیزه، سریع از کوله‌م درآوردم و برای تشکر بهشون هدیه کردم. دوست سریع از وانت عکسی برای یادگار گرفت و کلی از آقاهه تشکر کردیم و راه افتادیم بریم حسینیه. مسؤول خواهران بی‌تاب و خسته، از زیرِ سایه‌بون‌ها تندتند می‌رفت که حسینیه رو پیدا کنه و ما چهارتا با خوش‌ترین حالی که از وصف خارجه، مست و ملنگ، خیابونای خلوتِ آخرِ شبِ کربلای شبِ عید رو زیرِ بارون شلپ‌شولوپ‌کنان طی می‌کردیم :) درِ یکی از خونه‌ها باز بود و دو تا خانومِ عراقی دمِ در بودن. با تعجب ما رو نگاه کردن و یکی به اون یکی گفت ایرانی‌ان؟ رفیق جواب داد: دختر ایرانی مجنون! اونا و ما با هم خندیدیم :) @sarbehrah
سربه‌راه
برمی‌گرده و می‌گه سوار شین می‌برمتون کربلا! معلومه که خوشحال شدیم! تو راسته‌ی جاده‌ای هستیم که ماشین
انتهای اون شب هم برام مهمه و عزیز چون من از اتحاد و همدلی و کارِ تیمی بی‌نهایت لذت می‌برم؛ قابلِ انکار نیست که با هر گروه و هر کسِ دیگه‌ای می‌رسیدیم بعدش یا دعوا می‌شد، یا نق و ناله‌ها شروع می‌شد، یا هرکی منفعت‌طلبانه می‌رفت سراغِ کار و حالِ خودش. ما رسیدیم حسینیه، مسؤول خواهران و تحویلِ آقاشون دادیم :) رفتیم دیدیم شکرِ خدا همه خوابن. بلافاصله تقسیمِ کار کردیم یکی رو فرستادیم حمام، دوش بگیره گرم شه، بیاد بره داخل برای بقیه‌مون لباس بیاره، بقیه‌مون تا اون بیاد چادرا و کفشامون و که اولویتن شستیم و پهن کردیم. یکی‌مون از حمام اومد، رفت داخل، لباس بهمون داد، چای برامون آماده کرد، دومی رو فرستادیم حمام. دو تای دیگه‌مون موندیم بقیه لباسا رو شستیم. اون شب، شبِ نیمه‌شعبان بود و اِحیا داشت. به دخترا گفتم نیتِ احیا کنین و کمک به دوست و زائر امام حسین علیه السلام که امشب رو هم داشته باشیم :) قشنگ کارامون و کردیم و بعدش مثلِ جنازه افتادیم خوابیدیم و یکی از مهیج‌ترین شبای عمرمون رو که شاید دیگه تکرار نشه... پشتِ سر گذاشتیم... همه‌ی تلاشم رو‌ کردم اون‌شب رو‌ به زیبایی و شور و هیجانِ خودش تعریف کنم، اما می‌دونم این کلمه‌ها برای اون شب و اون حال کمه... خی‌لی کم! @sarbehrah
سربه‌راه
#سفرنامه #عراق #با_ذکر_دعای_فرج @sarbehrah
ما خانه‌به‌دوشان غمِ سیلاب نداریم ما جز پسرِ فاطمه(س) ارباب نداریم❣ @sarbehrah
سربه‌راه
السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ رَسُولِ اللّٰه السَّلامُ عَلَيْكَ يَا ابْنَ أَمِيرِالْمُؤْمِنِين السّ
من از دور از روی ابرها دورت بگردم❣ من از دور از پیِ فاصله‌ها تصدّقت بشم❣ آقای امام حسین! باشه! قبول! من بدم اما تو سربه‌راهم کن بده اجازه که باشم همیشه دور و برت😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭 صبحت بخیر آقای من❤️ @sarbehrah
از پنج‌شنبه که تعطیل شدم، در حالِ خور و خواب و یَلّلی‌تَلّلی‌ام :) باور نمی‌کنین اما هنوز سیرخواب نشدم :) ولی حوصله‌م سر رفته! لذا بلند شدم و زندگی رو از سر گرفتم؛ فرم هدایت تحصیلیِ نهمام رو پر کردم، کلاسای خصوصیِ امروزم و سامون دادم، برای مسابقه‌ی ماه رمضانِ آموزش و پرورش متن نوشتم (آموزش و پرورش نه تخصصی کار می‌کنه، نه داوریش داوریِ تخصصی هست، نه جایزه تندیس و پول می‌ده، یه مشت کاغذ به اسمِ گواهی برات صادر می‌کنه که تُف هم نمی‌ارزه! پس چرا شرکت می‌کنم؟ برای به رخ کشیدنِ تخصص و مهارتم! اسمش غرور بشه یا خودستایی یا هرچی ابدا برام مهم نیست! تو مدارس و آموزش و پرورش با تمومِ قوا تلاش می‌کنم بهترین باشم که پشتِ سرم شاگرد و همکار و مدیر و معاون و والدین بگن همون معلم حکومتیه... همون که رهبر رهبر می‌کنه... همون که انتخابات شرکت کرد... همون که کربلا می‌ره... همون که مذهبیه... همون که محجّبه است و امر به معروف و نهی از منکر می‌کنه، همون از همه بهتر تدریس می‌کنه، از همه دست‌ودلبازتره، از همه کتاب‌خون‌تر و به‌روزتر و آگاه‌تره، از همه با بچه‌ها رفیق‌تره، از همه باسوادتره، همه پیام نور و آزاد خوندن اون فردوسی خونده، رتبه کنکور داره، تو فلان مسابقه بُرده، از همه فعال‌تره،... اینا مهمن! وقتی چادر سرته و دم از رهبر و انقلاب و شهدا و تمدن اسلامی می‌زنی، اینا مهمن و بهانه‌ناپذیر. حالام با همه‌ی توانم متنِ زیبایی نوشتم و برای مسابقه ارسال کردم)، تکالیفِ اختیاری و نمره‌سازِ عیدِ دخترام رو هم طراحی کردم و سحر فرستادم روی گروهاشون. بعد از کلاسام برگردم خونه، شروع می‌کنم به تمیز کردنِ اتاقم. اتاق‌تکونی ندارم چون حوصله و وقتش و نداشتم، باشه ان‌شاءالله قبل از عیدِ غدیر. اتاقمم تمیزه و همین تابستونی اسااااااااسی تکوندمش که تو مدرسه‌ها وقت ندارم دورم تمیز باشه. فقط دلم پهن کردنِ سفره‌ی هفت‌سین می‌خواد که نمی‌شه... سفره ها! نه این کاسه‌کوزه‌های تزئینیِ رومیز و رواُپن... نه! هفت‌سین یه سنتِ آبا و اجدادیِ زیبا و پرمفهومه... من عاشقِ مفاهیمم... عاشقِ پهن کردنِ سفره که معناش برکته... عاشقِ پهن بودنش تا هفت روز یا بیشتر که یعنی ما آغوش‌مون برای حبیبِ خدا؛ مهمان، بازه... عاشقِ ظرف‌های واقعیِ پر از سماق و سمنو، نه این دکوری‌های دست نزنی خراب می‌شه(!)... عاشقِ قرآن و اسکناس‌های با صفرِ کم اما پربرکتِ بینِ صفحاتش... از این هفت‌سینای پروفایلی و استوری‌بازی بیزارم که سلیقه‌‌ای پشتش نیست و مثلِ سر و صورتِ آدما که کپی از هم شده، کپی و تکراری و تحمیل‌شده‌اس... . راستی دخترام آمارِ آنلاین بودنِ سحرم و فهمیدن و یه روزنه‌ی نور تابیده؛ یکی‌شون سحر بیدار بود که بتونه با من صحبت کنه :) آخرِ مکالمه‌مون گفتم چیزی تا طلوع نمونده، بیدار بمون، طلوع که شد بخواب. پرسید چرا تا طلوع نخوابم؟ وَ قراره این سحر جوابش و بدم :)) حقوق‌ها رو هم ریختن و بعد از واریزِ سهمِ امام زمان ارواحنا فداه، بریم که کمی ولخرجی کنیم :)) برای کلاس ششمی‌ها هم می‌خوام عیدی بخرم چون با همه‌ی کوچولویی‌شون، خوب پیش اومدن و تو ترمِ جدید اندازه‌ی شاگردنهمام بلدن :)) یه پیشنهادِ راهیان نورِ خفن با قم و جمکران و شاه‌عبدالعظیم علیه‌السلام هم دارم که سلوووووووول‌سلولِ وجودم می‌خوادش اما سرِ این‌که زیارت مستحبه و روزه واجب بی‌خیال شدم😭😭😭 آی شهداااااا جای من پیش‌تون سبز😭❣ @sarbehrah
سربه‌راه
از پنج‌شنبه که تعطیل شدم، در حالِ خور و خواب و یَلّلی‌تَلّلی‌ام :) باور نمی‌کنین اما هنوز سیرخواب نش
ماه رمضان باید اردو جهادی رفت که این‌قدر این سال‌های اخیر از جهادی فقط «اردو»ش مونده که اصلا نمی‌تونی بگی ماه رمضان(!) جهادگرامون اوف می‌شن لبِ روزه برن خدمت😁 خودسازی هم فقط تا تئوریِ طرحِ ولایته و عین.صاد گفته و زیرش خط بکشیم و بذاریم پروفایل و بیوگرافی خوبه. عمل؟! نوچ نوچ! ما اول باید خودمون و بسازیم😜 زیرِ بادِ کولر... در پادگان‌های مجهزِ بسیج... با پلوجوجی که از سپاه میارن... در یه روستای خوش‌آب‌وهوا و پر از جاذبه‌های دیدنی و رزومه‌پُرکن که باید به ما احترام بذارن چون ما رفتیم از بدبختی نجاتشون بدیم😄😅 تقبّل الله و علٰی برکت الله👍 @sarbehrah
دارم برای پسرم تمرین‌های هفته‌ی بعدش رو می‌نویسم که حل کنه. جلسه‌ی دومش با منه و هنوز من باهاش راحت و صمیمی نیستم، اما اون خیلی بی‌مقدمه و ناگهانی می‌پرسه: حالا از بینِ همه‌ی اماما چرا امام حسین؟ من با تعجب نگاهش می‌کنم و دست از نوشتن می‌کشم. دارم فکر می‌کنم مثالی، جمله‌ای، چیزی دیده که توش امام حسین علیه السلام داره؟ با تعجب می‌گم چی؟! با همون لحن و صدای دوست‌داشتنیِ بچگونه و شینی که می‌زنه جواب می‌ده: مامانم گفتن شما خیلی امام حسین رو دوست دارین، قبلا که به خواهرم درس می‌دادین هم همه‌ش می‌رفتین کربلا، برای منم کلاس می‌خواستن کربلا بودین. مامانم گفتن چون شما خیلی امام حسین رو دوست دارین. چرا؟! شوکه شدم... لبخند می‌زنم و به یه جمله بسنده می‌کنم که چون امام حسین علیه السلام فرق دارن. دوباره مشغولِ نوشتن می‌شم که مُصرّانه ادامه می‌ده: خب چرا؟ چرا این همه امام داریم شما امام حسین رو بیشتر دوست دارین؟ دست از نوشتن می‌کشم. نگاهش می‌کنم. باهاش صمیمی نشدم اما تو دو جلسه شناختمش که بدونم وقتی کلید کنه رو مطلبی، ول‌کن نیست. صادقانه بهش می‌گم اگه بگم چرا، احساساتی می‌شم و نمی‌تونم خودم و کنترل کنم‌. ولی ول‌کن نیست! حرفش و تکرار می‌کنه. این خاصیتِ باهوش‌هاست؛ مسأله باید براشون حل شه، هرجوری شده، شده! حاء میم هم این‌طوری بود. باهوشای واقعی... تو دخترام باهوش ندارم، راحت می‌شه پیچوندشون. اما باهوشا رو الآن جواب ندی، دو جلسه دیگه باز می‌پرسن و بالاخره مجبورت می‌کنن. منم شبیهِ تدریسم، جدی، تصویری و مفهومی دستمال کاغذیِ تو دستم و پهن می‌کنم روی کتابش و بهش می‌گم این زندگیِ من بود. هیچ‌کس نمی‌تونست تکونش بده. هیچ‌کس نه جرأتش و داشت، نه زورش و. بعد دستمال کاغذی رو برداشتم و تکوندم. گفتم امام حسین علیه السلام اومدن و زندگیم و تکوندن. نه به جرأت، نه به زور‌. فقط با یک نگاه! وَ اشکام ریخت. با همون دستمال اشکام و پاک کردم و بی هیچ مکثی مشغولِ نوشتن شدم. پسرک جوابش رو گرفته بود. به تکالیفش نگاه کرد و مشغولِ تحلیلِ دستور زبانی شد. @sarbehrah
بدِ صدا‌وسیما رو گفتم، خوبشم بگم :) آی‌فیلم دهِ شب، در چشم باد گذاشته😍 تو پیاماتون به یکی معرفی کرده بودم و جالبه که پخشش کردن و هنوز قسمتای اولشه. رمانِ «جاده‌ی جنگ» رو اگه بشناسین، این فیلم براساس اون ساخته شده. سال‌ ۹۱ که رمان‌ هنوز ۷_۸ جلد بود و من با روزنامه خراسان کار می‌کردم، برای پروژه‌ی کاری رمان رو خوندم. نویسنده‌ش هم‌شهریِ خودمه، رمانش هم خیلی جون‌دار و پرکِشش بود، اما دیگه نشد که بقیه‌ی رمان رو بخونم (ظاهرا تا بیست جلد شده). فیلم هم پرکِشش هست، تاریخِ رنج و ایستادگیِ ایرانِ جانمونه. هم فیلم رو بذارین تو‌ لیستِ دیدنی‌هاتون، هم کتاب رو بذارین تو لیستِ خوندنی‌هاتون... البته که قیمتِ کتاب شد صفحه‌ای و بعید می‌دونم دیگه دست‌مون به کتابی برسه... @sarbehrah