eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
40 دنبال‌کننده
112 عکس
293 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/2906 چرا داره ~~~~~~~~~~~~~~ آه مرسی
سباستین ؟ ~~~~~~~~~~~~~~ دارم مینویسم یکم طولانی شد ببخشید
https://eitaa.com/satsojen/2905 ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو از خواب پاشه و رسما بهشون بفهمونه برن گمشن. و البته که اونا قرار نبود برن.عمرا. ساتسوجین که دیگه تقریبا همه ی زخمای امیلی رو تمیز و پانسمان کرده، برای لحظه ای دست از کار میکشه و با غم به سباستین نگاه میکنه. و دقیقا تو همون لحظه، گربه(فرشته وقت شناس) اروم به سمتشون میاد. امیلی میخواست صداش کنه تا بیاد بغلش ولی گربه خودش میاد و میشینه بغل امیلی.امیلی شروع به نوازش گربه میکنه. ~~ گربه تو بغل امیلی خرناس می‌کشه و خودشو بیشتر جمع می‌کنه انگار که میخواد کنارش بخوابه . اینکار باعث میشه امیلی احساسات گرمی رو تو قلبش حس کنه احساساتی که لبخند به لب های بی روحش بیاره . سباستین با خودش فکر می‌کنه :« چرا اینطوری شد ، اوت دو تا اصلا داخلی به ماجرا نداشتن پس چرا داشتن کشته میشدن؟ لعنتی هر کاری میکنم فکرش از سرم بیرون نمیره قضیه یکم عجیب بود وگرنه چرا اون تک تیر انداز آنقدر سماجت میکرد تا امیلی رو بکشه ؟مگه اون دقیقا چه مهره مهمی تو این بازی مرگ و زندگی لعنتیه؟ چرا حاضر شد منو نجات بده ؟ حتم دارم اگه بهش التماس هم نمی‌کردم بازم نجاتم میداد . اون واقعا کیه ؟» آهی می‌کشه و با خودش میگه :« مهم نیست بعداً در موردش اطلاعات جمع میکنم . فعلا باید بفهمم تک تیرانداز چرا منم میخواست ، با توجه به اون چیزی که ده ساعت پیش شنیدم اون منو مرده یا زنده میخواست . حداقل تا جای ممکن زنده ، بنابراین سوال باقی مونده اینه که چرا ؟ چرا به من نیاز داشت ؟ انتقام شخصی یا دشمنی جدید ؟ اگه مسئله جون اون دو تا باشه باید با اون تماس بگیرم.» سباستین از جاش بلند میشه امیلی با دیدن اون بهش میگه :« باز کجا میری ؟» سباستین آروم آروم و سلانه سلانه راه می‌ره به سمت اتاقش و میگه :« هیچی فقط یه تماس کوچیک . » ادامه داره
https://eitaa.com/satsojen/2908 آهان باشه مشکلی نیست ~~~~~~~~~~~~~~ فدات
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2905 ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو ا
سباستین بعد از اینکه وارد اتاقش میشه درو می‌بنده و روی تخت میشینه . تخت نرمه و همینطور خسته کننده خودش رو به سمت تلفن ش که روی میز کنار تخت هست میکشونه و اونو بر می داره . یکی یکی شماره هارو وارد می‌کنه و بعد چند تا بوق ساده : _ الو ؟ _ سلام جک ، سباستین ام . _ اون پسر ، الان واقعا وقت ... خوبیه . خب چیکارم داری ؟پول میخوای یا بازم باید شام مهمونت کنم ؟ _ اطلاعات. _ اون ... توی لعنتی قول دادی دیگه سراغش نمیری . _ اکه مهم نبود به تو نمی گفتم . _ مگه کس دیگه ای رو هم داری ؟ _... _ باشه بابا شوخی کردم هر چی ازش می‌دونی رو ایمیل کن ، تا جایی که بتونم کمکت میکنم ولی سه تا شرط دارم . _ زود تمومش کن . _ یک زنده بمونم، دو زنده بمون ، سه کسی رو نکش سباستین. _ قول نمیدم . _ تو حق نداری اشغال ... بوووووق صدای قطع شدن تلفن هر سه را به خود آورد هم سباستین و هم امیلی و ساتسوجین که فال گوش ایستاده بودند .
https://eitaa.com/satsojen/2911 برگ هایم. ~~~~~~~~~~~~~~ چراااا
https://eitaa.com/satsojen/2912 ببخشید یه لحظه رفتم الان مینویسم ~~~~~~~~~~~~~~ آها ، منم ببخشید که آنقدر اذیتت میکنم .
https://eitaa.com/satsojen/2913 کلا برگ هایم. مخصوصا اونجاش که سباستین میگه قول نمیدم اصلا اون تیکه خیلی خوبههه ~~~~~~~~~~~~~~ وایییی✨✨✨ الان تو دلم خفاشی میشههههه
وی در هر بحث با مغز خود: + ببین بزار یه پارت هم بنویسم بعد میخوابم دیگه. _نه خب الان خوابت میاد چیزی به ذهنت نمیرسه میزنی این داستان شاهکارو خراب میکنی. +برو بینیم بابا. و این شد که وی برنده شد. ~~~~~~~~~~~~~~ نه بابا بنویس هر جور دلت میخواد ، بالاخره داریم باهم مینویسیم . ( البته اگه خوابت میاد بخواب.)
https://eitaa.com/satsojen/2916 به به بله منطقیست ~~~~~~~~~~~~~~ هوممم