♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2905 ساتسوجین و امیلی نگاهی به هم میندازن. خب قطعا عجیبه مه سباستین یهو ا
سباستین بعد از اینکه وارد اتاقش میشه درو میبنده و روی تخت میشینه . تخت نرمه و همینطور خسته کننده خودش رو به سمت تلفن ش که روی میز کنار تخت هست میکشونه و اونو بر می داره . یکی یکی شماره هارو وارد میکنه و بعد چند تا بوق ساده :
_ الو ؟
_ سلام جک ، سباستین ام .
_ اون پسر ، الان واقعا وقت ... خوبیه . خب چیکارم داری ؟پول میخوای یا بازم باید شام مهمونت کنم ؟
_ اطلاعات.
_ اون ... توی لعنتی قول دادی دیگه سراغش نمیری .
_ اکه مهم نبود به تو نمی گفتم .
_ مگه کس دیگه ای رو هم داری ؟
_...
_ باشه بابا شوخی کردم هر چی ازش میدونی رو ایمیل کن ، تا جایی که بتونم کمکت میکنم ولی سه تا شرط دارم .
_ زود تمومش کن .
_ یک زنده بمونم، دو زنده بمون ، سه کسی رو نکش سباستین.
_ قول نمیدم .
_ تو حق نداری اشغال ...
بوووووق
صدای قطع شدن تلفن هر سه را به خود آورد هم سباستین و هم امیلی و ساتسوجین که فال گوش ایستاده بودند .
https://eitaa.com/satsojen/2911
برگ هایم.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
چراااا
https://eitaa.com/satsojen/2912
ببخشید یه لحظه رفتم الان مینویسم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آها ، منم ببخشید که آنقدر اذیتت میکنم .
https://eitaa.com/satsojen/2913
کلا برگ هایم.
مخصوصا اونجاش که سباستین میگه قول نمیدم اصلا اون تیکه خیلی خوبههه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وایییی✨✨✨
الان تو دلم خفاشی میشههههه
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2913 کلا برگ هایم. مخصوصا اونجاش که سباستین میگه قول نمیدم اصلا اون تیکه
( آدمای دیگه پروانه ای میشن من چون از جنس سایه ام خفاشی میشم .)
وی در هر بحث با مغز خود:
+ ببین بزار یه پارت هم بنویسم بعد میخوابم دیگه.
_نه خب الان خوابت میاد چیزی به ذهنت نمیرسه میزنی این داستان شاهکارو خراب میکنی.
+برو بینیم بابا.
و این شد که وی برنده شد.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه بابا بنویس هر جور دلت میخواد ، بالاخره داریم باهم مینویسیم . ( البته اگه خوابت میاد بخواب.)
https://eitaa.com/satsojen/2916
به به
بله منطقیست
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هوممم
https://eitaa.com/satsojen/2917
مرسی✨
اره بعد از این پارت دیگه میرم بخوابم😔
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آفرین خواب مهم تره تو که دوست نداری عین زامبی ها بشی ؟
https://eitaa.com/satsojen/2911
امیلی و ساتسوجین سریع بر میگردن به جایی که قبلش نشسته بودن و سعی میکنن دقیقا همونجوری بشینن که سباستین شک نکنه. گربه(فرشته نجات عزیز امیلی) هم در کمال تعجب همکاری میکنه و روی زانو های امیلی میپره و خودشو میزنه به خواب. ساتسوجین از اتاقش در میاد و کمی به اون دو تا نگاه میکنه. بعد میگه:« هروقت خواستین میتونین برین. راه خروجو که میشناسین. احتیاجی بهتون ندارم.» ساتسوجین سکوت میکنه ولی امیلی میگه:«برا یه بارم شده اون غرور مسخره تو بزار زمین.میتونی؟»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/2919
نمیدونم شاید دوست داشته باشم-
بهش فکر میکنم
#امیلی
~~~~~~~~~~
خب بذار یه چیزی بهت بگم من قراره بیست و چهار ساعت کامل تو حرم تا ساعت هشت بیدار باشم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2911 امیلی و ساتسوجین سریع بر میگردن به جایی که قبلش نشسته بودن و سعی میک
سباستین حرفی نمیزنه و میشینه روی همون مبل قدیمی . چند دقیقه بعد صدایی از پشت در خونه میاد . سباستین میگه :« خودم باز میکنم . »
و بعد از جاش بلند میشه و به سمت در میره . یه مرد پست چی پشت دره و یه جعبه بزرگ رو روی دستاش گرفته ، رو به سباستین میگه :« شما مک کویین هستید؟»
_ بله خودمم.
_ بفرمایید این بسته برای شماست ، وای فرستنده ناشناسه .
_ که اینطور ممنونم .
سباستین بسته رو میگیره و مستقیم به سمت اتاقش میره . امیلی و ساتسوجین با نگاهشون دنبالش میکنن و در آخر با بسته شدن در تعقیب شون تموم میشه .
سباستین روی صندلی میز کار قهوه ای سوخته اش میشینه و با آرامش جعبه رو باز میکنه . جعبه یه کتاب داره با یه سری اعداد چینی که روی کاغذ سفید کنارش نوشته شده . کتاب یه لغتنامه ست . رمز گشایی این برای سباستین آسونه . چند دقیقه بعد که رمز گشایی تموم میشه دوباره به جک زنگ میزنم و میگه :« فقط همین ؟»
_ بیشتر از این چیزی گیرم نیومد . دنبال چی هستی ؟
_ هیچی فقط میخوام یه تهدید رو حذف کنم .
_ یه تهدید برای خودت یا اون دو تا ؟
_ هی عوضی بهت اخطار دادم ، اگه یه بار دیگه بفهمم تو خونه ام یا بیرون از اون شنود بذاری می کشمت .
_ اگه اینکارو نکنم چطور بفهمم زنده ای یا نه ؟
_ تو قبل از من میمیری .
و دوباره تلفن را قطع کرد . دوباره اطلاعات را بررسی کرد آدرس خانه محل کار و اسم و تمام مشخصات آن تک تیر انداز و کسانی که به خانه سباستین حمله کرده بودند در همان تکه کاغذ کوچک بود .
سباستین با خودش فکر کرد :« به محض اینکه امیلی اجازه بده ... کلک تکدتک شونو میکنم ...با دستای خودم.