♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2913 کلا برگ هایم. مخصوصا اونجاش که سباستین میگه قول نمیدم اصلا اون تیکه
( آدمای دیگه پروانه ای میشن من چون از جنس سایه ام خفاشی میشم .)
وی در هر بحث با مغز خود:
+ ببین بزار یه پارت هم بنویسم بعد میخوابم دیگه.
_نه خب الان خوابت میاد چیزی به ذهنت نمیرسه میزنی این داستان شاهکارو خراب میکنی.
+برو بینیم بابا.
و این شد که وی برنده شد.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
نه بابا بنویس هر جور دلت میخواد ، بالاخره داریم باهم مینویسیم . ( البته اگه خوابت میاد بخواب.)
https://eitaa.com/satsojen/2916
به به
بله منطقیست
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هوممم
https://eitaa.com/satsojen/2917
مرسی✨
اره بعد از این پارت دیگه میرم بخوابم😔
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
آفرین خواب مهم تره تو که دوست نداری عین زامبی ها بشی ؟
https://eitaa.com/satsojen/2911
امیلی و ساتسوجین سریع بر میگردن به جایی که قبلش نشسته بودن و سعی میکنن دقیقا همونجوری بشینن که سباستین شک نکنه. گربه(فرشته نجات عزیز امیلی) هم در کمال تعجب همکاری میکنه و روی زانو های امیلی میپره و خودشو میزنه به خواب. ساتسوجین از اتاقش در میاد و کمی به اون دو تا نگاه میکنه. بعد میگه:« هروقت خواستین میتونین برین. راه خروجو که میشناسین. احتیاجی بهتون ندارم.» ساتسوجین سکوت میکنه ولی امیلی میگه:«برا یه بارم شده اون غرور مسخره تو بزار زمین.میتونی؟»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
https://eitaa.com/satsojen/2919
نمیدونم شاید دوست داشته باشم-
بهش فکر میکنم
#امیلی
~~~~~~~~~~
خب بذار یه چیزی بهت بگم من قراره بیست و چهار ساعت کامل تو حرم تا ساعت هشت بیدار باشم
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/2911 امیلی و ساتسوجین سریع بر میگردن به جایی که قبلش نشسته بودن و سعی میک
سباستین حرفی نمیزنه و میشینه روی همون مبل قدیمی . چند دقیقه بعد صدایی از پشت در خونه میاد . سباستین میگه :« خودم باز میکنم . »
و بعد از جاش بلند میشه و به سمت در میره . یه مرد پست چی پشت دره و یه جعبه بزرگ رو روی دستاش گرفته ، رو به سباستین میگه :« شما مک کویین هستید؟»
_ بله خودمم.
_ بفرمایید این بسته برای شماست ، وای فرستنده ناشناسه .
_ که اینطور ممنونم .
سباستین بسته رو میگیره و مستقیم به سمت اتاقش میره . امیلی و ساتسوجین با نگاهشون دنبالش میکنن و در آخر با بسته شدن در تعقیب شون تموم میشه .
سباستین روی صندلی میز کار قهوه ای سوخته اش میشینه و با آرامش جعبه رو باز میکنه . جعبه یه کتاب داره با یه سری اعداد چینی که روی کاغذ سفید کنارش نوشته شده . کتاب یه لغتنامه ست . رمز گشایی این برای سباستین آسونه . چند دقیقه بعد که رمز گشایی تموم میشه دوباره به جک زنگ میزنم و میگه :« فقط همین ؟»
_ بیشتر از این چیزی گیرم نیومد . دنبال چی هستی ؟
_ هیچی فقط میخوام یه تهدید رو حذف کنم .
_ یه تهدید برای خودت یا اون دو تا ؟
_ هی عوضی بهت اخطار دادم ، اگه یه بار دیگه بفهمم تو خونه ام یا بیرون از اون شنود بذاری می کشمت .
_ اگه اینکارو نکنم چطور بفهمم زنده ای یا نه ؟
_ تو قبل از من میمیری .
و دوباره تلفن را قطع کرد . دوباره اطلاعات را بررسی کرد آدرس خانه محل کار و اسم و تمام مشخصات آن تک تیر انداز و کسانی که به خانه سباستین حمله کرده بودند در همان تکه کاغذ کوچک بود .
سباستین با خودش فکر کرد :« به محض اینکه امیلی اجازه بده ... کلک تکدتک شونو میکنم ...با دستای خودم.
https://eitaa.com/satsojen/2914
وای این حرفو نزن چه اذیتی آخههههههه
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
❤️
من برم بخوابم
شبت بخیر (٠۲:٠۲)
#امیلی
~~~~~~~~~~
ممنون که بودی ،شبت بخیر.
https://eitaa.com/satsojen/2921
خوش به حالت که تو حرمییی
وای امیدوارم زنده بمونی-
کسی که قراره زامبی بشه تویی که-
#امیلی
~~~~~~
انشاالله تو هم بیای ، کنم همینطور، قبلا یه بار امتحان کردم به لطف خدا زنده میمونم .
هدایت شده از حسینیه سیاسی
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
https://eitaa.com/satsojen/2874
با کتک برشون میگردونم پیش خودت
#هیناتا
~~~~~~~~~~
سایه جامد نیست