هدایت شده از حسینیه سیاسی
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از حسینیه سیاسی
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از بینهایت
اینکه هنر و تخصصت چیست خیلی
مهم نیست، اینکه اولویت تو چه باشد
هم در اینجا خیلی مهم نیست، باید
ببینی چه از تو میخواهند؟
بگو چه باید بیاورم؟ نه اینکه چه دارم!
اولویت سلحشوری، جنگاوری و پهلوانی
کنار میرود با یکگوشه چشم امام و عباسِ جنگجو، ناگاه سقّا میشود با یک نگاه! اولویت "تو" مهم نیست، اولویت "امام" را ببین! دعوا سر اولویت است.
📓 #برگ: باغ سیب
♾ @binahayat_ir
https://eitaa.com/satsojen/3010
پیرزن میگه:« که اینطور.»سباستین با خودش فکر میکنه:«چطور به هیچی شک نکرده؟ یعنی در این حد پیره؟»
پیرزن رشته های افکارشو قطع میکنه و میگه:«حالا بگو ببینم، چرا اینجایی؟میدونم که گفتی یه دینی به گردنش داری و و میخوای جبران کنی. شایپم من خوب متوجه نشدم. بالاخره میدونی، آدم که پیر میشه دیگه بعضی چیزا رو اشتباه درک میکنه. پس خودت خوب برام توضیح بده.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اگه اشکال ندارد فردا بنویسم
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/3010 پیرزن میگه:« که اینطور.»سباستین با خودش فکر میکنه:«چطور به هیچی شک ن
سباستین خودشو دستپاچه نشون میده و میگه :« ب.. بله خانوم . همون طور که گفتم بهش مدیونم و مایلم دینم رو با پول پرداخت کنم . »
_ که اینطور.
_ مبلغ حدود صد هزار تاست.
_ اما اینکه خیلی زیاده ، مطمئنی به توماس همینقدر بدهکار بودی ؟آخه پسر من همچین پولی نداشت .
_ بله میدونم .
_ حرفت رو صریح بزن چه چیزی در مقابلش میخوای مرد جوان ؟
_ همین که به سوالام جواب بدید کافیه .
_ من کل روز رو وقت ندارم .
_ بله سعی میکنم کارمو سریع انجام بدم ، خب شما میدونید توماس این اواخر با چه کسایی رفت و آمد میکرد ؟
_ اون اکثر اوقات تا دیر وقت بیرون بود و به منم نمیگفت که کجا میره .
_ کاغذی یا آدرسی توی لباساش پیدا نکردید که بتونه کمکی بهم بکنه ؟
_ چه کمکی ؟تو دنبال چی هستی مرد جوان ؟
_ خانوم من باور دارم که مرگش تصادفی نبوده که یهو یه ماشین بهش بزنه و بمیره .
زن مکث کرد . سباستین با خودش فکر کرد :« قطعا که نبوده ، خودم کشتمش . »
زن بعد از سکوت طولانی که بعد از حرف سباستین در سالن پذیرایی بوجود آمد بود گفت :« یه آدرس بود . دیشب البته آدرس دو تا مکان بود اولی یه خونه توی خیابون کلمنتوفسکی شرقی و دومی یه کارخونه بود به اسم رایا . »
سباستین متعجب شد و بعد گفت :« ممنونم خانوم .دیگه میرم بیشتر از این مزاحم تون نمیشم . »
سباستین از روی کاناپه بلند شد و به سمت در ورودی قدم برداشت که صدای زن متوقف ش کرد .
_ صبر کن .
_ بله خانوم.
_ یه درخواست ازت دارم .
_ میشنوم.
_ اکه قاتل پسرم رو پیدا کردی لطفاً به جهنم بفرستش . با درد زیاد و لحظه قبل از مرگش اینو بهش بگو ، هیچوقت نمی بخشمش.
سباستین سر تکان داد بعد سرش را پایین انداخت و از درب خروجی به بیرون رفت . سوار موتورش شد و کلاهش را سر گذاشت . قبل از اینکه موتور را روشن کند به حرف های زن فکر کرد . چیزی درونش خرد شد تکه تکه شد . چیزی که قلبش را فشرد و به درد آورد . آنقدر که به قلبش چنگ انداخت .
سباستین تغییر کرده بود و این بیشتر از هر چیزی او را از خود لعنتی اش متنفر می کرد .
از خود لعنتی که دل آن پیر زن را درد آورده بود ، از خود لعنتی اش که نمی توانست امنیت امیلی و ساتسوجین را تامین کند ، از خود لعنتی اش که نمیتوانست برای هیچکس کاری کند بدش می آمد .
شاید باید ترک شان می کرد .شاید این به صلاح همه بود .
سوییچ موتور را در قفل چرخاند و به راه افتاد به سمت کارخانه .
هدایت شده از گرافیک سیاسی
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️چنان سراسیمه بازگشت،که دست هایش هم جا ماند...✋🏻💔
#محرم 🏴
#تاسوعا 🥀
🟩@graphicsiyasi
⬜🟥@graphicsiyasi
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای کاش مثل آن شب دوباره برگردی🥀
@vorojaksiyasi
#سربازوپادشاه
صبح روز بعد ، دربار شاه سرسرای سپیدار
لیام مثل همیشه با ردای قرمز رنگش که رگه های از رنگ طلایی در خود داشت روی تخت پادشاهی نشسته بود . الماس سپیدار روی تاجش خود نمایی می کرد و ابهت خاصی به چشمان جدی و بی روحش می داد .آن چشمان منتظر خبری بودند ، خبری که قرار بود فرمانده برایش بیاورد .
او همیشه همین چهره را به صورت داشت ، کمتر کسی پیدا می شد که چهره مهربان و صمیمی او را ببیند از جمله وینسنت . تا زمانی که او کنارش بود چهره پر اشتیاق و برق در چشمان قهوه ای رنگ وینسنت از پشت موهای سیاهش اعصاب لیام را آرام می کرد و چهره او را کمی نرم می کرد . وینسنت همیشه چشمان تیز ، خشمگین و جدی او را به عقاب تشبیه می کرد . عقابی که هر لحظه در انتظار گرفتن طعمه اش است . گاها هم به ببری تشبیه اش می کرد که برای کسانی که به مردمش آسیب بزنند دام پهن کرده و چه دام پهنی که خلاصی از آن غیر ممکن است .
یاد آوری این خاطرات لبخند ملیحی روی چهره جدی لیام مینشاند که با صدای دربان زود محو می شود .
دربان با آن کلاه لبه دارش که یک پر کوچک لبه آن چفت شده خم می شود و با صدایی رسا می گوید :« عالیجناب فرمانده اسپنسر اجازه ورود میخوان .»
لیام در پاسخ گفت :« بذار بیاد تو .»
فرمانده وارد شد ، دوباره صدای بر هم خوردن زره بزرگش که مانند خودش بزرگ بود سکوت سرسرا را بر هم زد .
فرمانده جلو آمد و بعد روی زانویش به پادشاه سرزمین روشنایی تعظیم کرد و سپس گفت :« عالیجناب به سلامت باد . »
لیام اخمی کرد و گفت :« اسپنسر تو که میدونی از این تشریفات متنفرم . »
اسپنسر که سرش را پایین انداخته بود لبخندی زیرکانه زد و سپس گفت :« مزاح کردم عالیجناب. »
_ کارتو بگو .
_ در مورد چیزی که ازم خواسته بودید ، ترتیب شو دادم احتمالا تا فردا بتونیم نیرو هارو آماده کنیم تا عملیات شبیه خون رو انجام بدن .
_ و اون موردی که بهت سپرده بودم چی ؟
_ من وزیر اعظم جینکس رو طبق دستور شما تحت نظر گرفتم اما مورد مشکوکی ندیدم در خصوص اون روز هم یکی از سرباز ها شاهد بوده و بعد از اینکه بازجویی شد اعتراف کرد که حرفهای وینسنت کاملا درسته .
_ که اینطور.
_ اما ...
_ اما چی ؟
_ میشه گفت به طور مستقیم نه ولی به هر حال وینسنت به طور خواسته یا ناخواسته وزیر اعظم رو متهم به خیانت کرده.
_ پس داری میگی مجازاتش حقش بود ؟
_ اجازه دارم صادق باشم ؟
_ آره .
_ مجازات وینسنت یکم اغراق آمیز بود ولی در هر صورت باید به خاطر حرفی که زده عذرخواهی کنه ، البته این در صورتی بود که مجازاتش علنی نباشه در غیر این صورت فکر میکنم تا همین جا براش کافیه.
_ بسیار خب ، چیز دیگه هست که بخوای بگی ؟
_ بله قربان ، دشمن از بخش شرقی بهمون حمله کرده و بخش زیادی از سربازان دیوار شرقی زخمی شدن و ده نفر هم کشته شدن برای همین با توجه به برنامه شبیه خون و وضعیت پیش اومده متاسفانه الان با کمبود نیرو مواجه هستیم .
_ پیشنهادی داری ؟
_ میتونیم از زندانی ها استفاده کنیم .
_ همشون ؟
_ نه در واقع فقط چند نفر .
_ اون وقت چه تضمینی هست که فراری شون ندی ؟
_ خودم مراقب شون هستم .
_ اگه یکیشون در رفت چه بهایی حاضری براش بپردازی؟
_ جونم رو وسط میذارم .
_ بازم این دلیل برای اینکه منو راضی کنه کافی نیست .
_ قربان از یه جنبه دیگه هم بهش نگاه کنید یکی از کسایی که نیازش دارم وینسنت هست بنابراین تعداد کسانی که مراقب بقیه هستن دو تا میشه و وینسنت بدون اینکه از زندان بیاد بیرون و شما رو در موقعیت بدی قرار بده میتونه تحت نظرتون باشه .
_ فکر بدی نیست . خب دقیقا بگو کیا رو لازم داری ؟
_ وینسنت ، ادوارد ، ویلیام و ریچارد .
_ بسیار خب مجوزش رو میدم .
همان زمان ، زندان پادشاهی
وینسنت با صدای نگهبان که آنها را برای صبحانه بیدار کرده بود از روی تخت بر می خیزد . بدنش درد میکند ولی خوابش عجیب دلچسب بود ، نگاهی به اطراف ش می اندازد هر هفت نفری که هم سلولی او هستند با چشمانی خواب آلود از خواب برخاسته اند . ریچارد خمیازه ای طولانی می کشد و کش و قوسی به بدنش می دهد تا خستگی اش را از بدنش بیرون براند . چشم می چرخاند و چشمش به ادوارد می افتد چهره بی روحش خسته است . دو نوچه ریچارد هم همینطورند . اما چرا ، دیشب اتفاقی افتاده که وینسنت از آن بی خبر است ؟
کمی که فکر می کند ناگهان متوجه می شود ویلیام را ندیده است . چشم چرخاند اما ویلیام را ندید . از روی تخت برخاست و دوباره به اطرافش نگاه کرد . ویلیام نشسته کنار تخت وینسنت خوابش برده بود . وینسنت با خودش فکر کرد :« مگه تخت نداره ، پس چرا ... » اما بعد دریافت که دیشب بدون اینکه حواسش را درست جمع کند روی تخت او خوابیده بود و باعث شده بود که ویلیام تمام شب را نشسته بخوابد . اما می توانست بیدارش کند ، چرا این کار را نکرد .
بعداً باید از او بپرسد ، وینسنت کنار ویلیام زانو زد و دستش را روی شانه ویلیام گذاشت .
#سربازوپادشاه
وینسنت لب های را کنار گوش ویلیام برد و نجوا کرد :« ویلیام بیدار شو . »
نمیداند چرا ولی خود را موظف می داند این کار را انجام دهد . ویلیام با آرام چشمانش را از هم گشود و به چهره وینسنت نگاه کرد و بعد گفت :« بیدار شدم میتونی بری کنار . »
وینسنت ایستاد و عقب رفت تا ویلیام هم بتواند بایستد . دستش را دراز کرد تا به ویلیام کمک کند بایستد ولی ویلیام دستش را پس زد و گفت :« خودم میتونم . »
وینسنت به سمت سالن غذا خوری رفت و به ویلیام گفت :« وقت صبحانه ست ، بیا باهات کار دارم .»
ویلیام هم پشت سر او راه افتاد . وارد سالن که شدند پشت سر بقیه در صف غذا قرار گرفتند .
وینسنت با یکی از دست هایش یک سینی را بر داشت و با دیگری قاشقی فلزی را از ظرف قاشق ها بر داشت . ویلیام هم پشت سر او همین کار را تکرار می کرد .
صبحانه امروز مثل همیشه نبود ، برنج و خورشت کاری.
منوی عجیبی برای امروز بود ، همین که طبق روال همیشه نیست دلیلی محکم برای عجیب بودن منو امروز است . صف جلو رفت و وینسنت روبروی مردی ایستاد که برنج را در کاسه هایی به اندازه کف دستش روی سینی زندانیان می گذاشت بعد نوبت کاسه کوچکتر که خورشت را در آن ریخته بودند شد و در آخر وینسنت به سمت یکی از میز های بزرگ رفت و گوشه آن روی صندلی خالی نشست .
ویلیام هم به همراه سینی غذایش روی صندلی خالی کنار وینسنت نشست . وقتی وینسنت شروع به خوردن کرد ویلیام لب از لب باز کرد و گفت :« چیکارم داشتی ؟»
وینسنت بعد از اینکه اولین لقمه را قورت داد گفت :« غذاتو بخور بهت میگم . »
_ قبلش بگو .
_ اولش باید بخوری.
ویلیام با حرص شروع به خوردن کرد ، بعد از اینکه غذایش را زودتر از وینسنت تمام کرد گفت :« خب حالا بگو چیکارم داشتی ؟ »
وینسنت با دهان پر گفت :« دیشب چرا بیدارم نکردی ؟»
_ مشغول انجام کاری بودم . وگرنه زودتر از اینا بیدارت میکردم .
_ که اینطور .
وینسنت به خوردن ادامه داد تا وقتی که غذایش تمام شد قبل از اینکه از سالن خارج شود یکی از نگهبانان زندان با صدای بلند گفت :« زندانیان ادوارد ، وینسنت، ریچارد و ویلیام از طرف دفتر فرماندهی احضار شدند . لطفاً تا ده دقیقه دیگر پشت در دفترشان حاضر باشید . »
وینسنت و ویلیام مات و مبهوت به هم می نگریستند ،چرا چنین مقام بالایی باید چهار زندانی از سلول شماره هفت را احضار کند ؟
چه چیزی در انتظار شان بود ؟
مجازات یا پاداش ؟
یا شاید هم ...
چیزی بدتر از آن دو ...
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑