هدایت شده از 𝖼𝗁𝖾𝖼𝗄
from : russian fox | to : https://eitaa.com/satsojen
هدایت شده از .•°⭒✭𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒄𝒊𝒕𝒚✭⭒•°
From
𝕭𝖑𝖚𝖊 𝖈𝖎𝖙𝖞
For
https://eitaa.com/satsojen
دنیای شما یه چلچراغه 🪄✨
یه شمع که وقتی با پوستت تماس پیدا میکنه روشن میشه و فراخان میده که یه بالشت قرمز ربان دوزی شده از دودی که شمع موقع روشن شدن تولید کرده درست میشه وقتی رو بالشت بشینی تو رو میبره بالا انقدر بالا که به یه چلچراغ غول پیکر درخشان و طلایی میرسی که با کریستال های مختلف و متنوع تزئین شده و روش شمع های بی نهایتی روشن هستن که یک نور دور شعله ی اونها میچرخه . نور ها رنگ ها و سایز های مختلفی دارن . ۱۳ هر ماه یک شمع خاموش میشه و به جای اون یه کریستال به چلچراغ با رنگ نوری که دور شمع میچرخیده اضافه میشه کریستال ها زندگی های مختلفی هستن که تو در دنیا های موازی تجربه میکنی شمع های روشن نماد تو هستن در دنیا هایی که هنوز بدنیا نیومدی و متولد نشدی . تو میتونی با لمس کردن یک کریستال اتفاقات داخل اون دنیا رو ببینی و گاهی اون ها رو دستکاری کنی و با لمس کردن چند کریستال همزمان میتونی یک شمع یا بهتره بگم یک دنیای جدید خلق کنی .چلچراغ طوری طراحی شده که انگار یک خونه در وسط آسمان ساخته اند که میتونی در آن سکونت کنی.
لیست موجودات در دنیای شما :
ابر های زنده
ستارگانی که به انسان تبدیل میشن
نگهبان دنیای شما :
یک ستاره ی ۴۰۰ ساله ی بالغ به نام رویان با موهای نقره ای و چشمان زمردی
شخصیت رویان :
درونگرا
بی روح
وظیفه شناس
سخت گیر
سرد
امیدوارم از دنیاتون لذت ببرید✨🕯
هدایت شده از سفینهی میلانو؛ سرگردان در کهکشان
𝗣𝗥𝗢𝗝𝗘𝗖𝗧: 𝗢𝗧𝗛𝗘𝗥 𝗬𝗢𝗨
𝖲𝗈𝗆𝖾𝗐𝗁𝖾𝗋𝖾 𝗂𝗇 𝖺𝗇𝗈𝗍𝗁𝖾𝗋 𝗀𝖺𝗅𝖺𝗑𝗒…
𝗒𝗈𝗎 𝖺𝗅𝗋𝖾𝖺𝖽𝗒 𝗃𝗈𝗂𝗇𝖾𝖽 𝗍𝗁𝖾 𝖦𝗎𝖺𝗋𝖽𝗂𝖺𝗇𝗌. 🌌
خب گوش کن، قهرمان بینکهکشانی آینده!
یه سؤال ساده دارم:
اگه تو یه مولتیوِرس دیگه بودی،
کِی و چطوری به گروه ما، یعنی نگهبانان کهکشان، ملحق میشدی؟ 🚀
من و راکت داریم دنبال اعضای جدید می گردیم؛ البته نه اونایی که وسط نبرد به دنبال وایفای هستن ☝️
ما دنبال اونایی هستیم که تو هر دنیایی باشن، یه جور خاص بدرخشن 🌟
🎧 کاری که باید بکنی؟
① این پیامو فور کن تو چنلت !
② توی سکرت یا ناشناس، لینک چنلت یا آیدیت رو بفرست
③ بقیهش با منه.
من میگم اگه تو کهکشان ما بودی:
✦ داستان پیوستنت به نگهبانان
✦ کسی که قلبت رو توی اون کهکشان میدزده 💘
✦ قدرتها و نقشت توی تیم
✦ روابطت با اعضا
✦ و یه فنآرت اختصاصی از OCت توی اون مولتیورس 🎨
(و نه، گروت دیگه روش نقاشی نمیکشه- قول میدم که یاد گرفته 😏)
📦 ظرفیت: 𝟣𝟧 نفر ، 𝟣𝟢 چنل + 𝟧 پرایوت (چون سوخت سفینه محدوده... و راستش سوخت منم 🤓)
"گاهی خانواده، اون آدمایی نیستن که باهاشون به دنیا اومدی... اونان که کنارت میمونن، حتی وقتی سفینه داره منفجر میشه."
— Star-Lord, end of transmission 🎧
https://eitaa.com/satsojen/4065
سباستین اب رو کامل میخوره و بعد بطری اب رو مچاله میکنه و میندازه زمین. بعد با خودش میگه:«دخلشو میارم. فقط کافیه خودشو نشون بده تا بکشمش. با شکنجه میکشمش. کاری میکنم دیگه هیچکس جرعت نکنه منو تهدید کنه، نه منو، نه کسایی که میشناسم.»بعد به ساعت مچی مشکی که داره نگاه میکنه. تقریبا کمتر از ۲٠ ساعت به بیدار شدن امیلی مونده. البته، اگه ۴ روز طول بکشه. سباستین بلند میشه و به سمت در میره. قبل از خارج شدن رو به امیلی زمزمه میکنه«نمیذارم بمیری.»
#امیلی
~~~~~~~~~~
سباستین از اتاق خارج میشه و دنبال ویکتور میگرده ، توی راهرو به دیوار تکیه داده و دوباره داره سیگار میکشه ، با خودش میگه این بشر چرا از سیگار کشیدن دست بر نمیذاره ؟
بعد هم به سمتش میره و کنارش می ایسته . بهش میگه :« یه نخ به منم بده .»
ویکتور روشو بر می گردونه سمت سباستین و با دیدن چهره اش دست توی جیبش میکنه و پاکت سیگارش رو در میاره ، یه نخ سیگار از بین شون بیرون میکشه و به سمت سباستین میگیره ولی به محض اینکه سباستین دستشو دراز میکنه تا بگیردش دستشو عقب میکشه ، نگاهی به چشمای سباستین میندازه و میگه :« نمیتونی بکشی . »
_ چرا ؟
_ چون اولا برای این نیومدی پیشم و دوما اینکه دنده هات شکسته برای همین نباید به ریه هات فشار بیاری .
_ از کی فهمیدی ؟
_ از موقعی که مبارزه کردی .
_ که اینطور.
_ کارتو بگو .
_ اومدم بهت بگم امنیت رو سه برابر کن .
_ چیشده ؟
_ حداقل تا وقتی من اینجام .
_ نترس نمیذارم فرار کنی .
_ میترسم اتفاقی بیفته .
_ نگران نباش ، امیلی مارو برای همچین وضعیتی آماده کرده .
_ ممنونم .
ویکتور میخواست پک دیگری به سیگارش بزند که یهو با شنیدن حرف سباستین سیگار رو از روی لبش برداشت و گفت :« چی گفتی ؟»
سباستین با نگاه بی روحی پاسخ داد :« گفتم ممنون .چطور ؟ »
_ عجیبه که از تو همچین حرفی رو بشنوم .
_ برای خودمم عجیبه .
_ با این حال نگران نباش من مراقب هستم .تو برو استراحت کن .
_ باشه .
https://eitaa.com/satsojen/4114
سباستین راهشو میکشه که بره ولی بعد چیزی یادش میوفته.
_جلوی در اتاق امیلی چهار تا از سربازای خوبتو بزار.
_چرا؟
_نپرس. و همینطور میخوام چند تا از سرباز هات بیرون جوری کمین کنن که بتونن به پنجره دید کامل داشته باشن. نه که اتاق رو دید بزنن، همین که ببین کی از کنار پنجره رد میشه کافیه.
_باشه. چیز دیگه ای هست که بخوای بگی؟
ویکتور پکی به سیگارش میزنه. و ادامت میده:
_میخوام برم.
_نه. لطفا کارایی که گفتمو زودتر انجام بده.
_باشه.
و هردو به دو جهت مخالف هم حرکت میکنن.
#امیلی
~~~~~~~~~~
سباستین لنگان لنگان با عصاش وارد اتاق میشه و بعد درو پشت سرش میبنده .نفس عمیقی میکشه که باعث میشه درد توی دنده هایش بپیچه ولی این دفعه خون بالا نمیاره . به سمت تخت امیلی میره تا تب شو اندازه بگیره ، وضعیت ش ثابته که یعنی سباستین میتونه استراحت کنه به سمت تخت خودش میره و روش میشینه . گوشیش رو بر میداره و با ریچارد تماس میگیره .
_ الو؟
_ الو سلام، کاری که بهش گفتم رو انجام دادی ؟
_ منظورتون چیه آقا ؟اشتباه تماس گرفتید .
_ اوه ببخشید متاسفم .
و
قطع تماس .
آن صدا بی شک صدای ریچارد بود ولی این رمز بین آن دو بود که هر وقت نیاز به پاک شدن اطلاعات بود همدیگر را نمیشناختند . خوشبختانه مدرکی از طرف ریچارد وجود ندارد پس فعلا جان بقیه و خودش در خطر نیست . روی تخت دراز می کشد و همینطور که فکر میکند چشم هایش سنگین می شود و به خواب می رود .
صبح روز بعد سر ساعت بیدار می شود ، بلافاصله به سمت امیلی می رود تا ببند بیدار شده یا نه ولی او هنوز خواب است . دستور می دهد که رولان را خبر کنند .
https://eitaa.com/satsojen/4120
بعد ۲ دقیقه رولان وارد اتاق میشه.
_چی کارم داری.
_امیلی هنوز بیدار نشده.
_خب؟
_خب به جمال نداشتت.طبق حرفات اون باید حدود ۱٠ دقیقه پیش به هوش میومد.
_اخه به من چه ربطی دا..
سباستین قبل از اینکه رولان حرفش رو تموم کنه به سمتش میره، یقه ی لباسشو با دستش میگیره و میچسبوندش به دیوار.با خشم میگه:
_میخوای ربطشو نشونت بدم؟ میتونم اینکارو به کمک یه گلوله انجام بدم.
_هی چته تو.من کاری از دستم بر نمیاد.اون موقع خوندن اواز کاملا سالم نبوده پس الان طبیعیه ک..
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
جووووووون یه لحظه چقدر کراش شدم