امیلی هم اکنون بیدار میشود. او با ضربه های لطیف خود رولان را محو میکند و سباستین را زیر لگد میگیرد.سباستین جا خالی میدهد و میگوید نکن ای (ناسزا)، دنده هایم شکسته اند. امیلی میگوید ای (ناسزای بدتر)، چرا زودتر نگفته بودی بعد از بلند کردن سباستین، مشتی به کتفش میزند. سباستین میگوید(ناسزای رکیک)، کتفم تازه جوش خورده بود(و باز هم ناسزا) و امیلی که کفری شده بدترین ناسزا را به زبان میاورد و سباستین را با تفنگ گوگولی اش به پیش خداوند میفرستد.
(همینجوری محض فان نوشتم الان میرم اصلیه رو مینویسم🤡)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خیلی خوب بودددددد
عاشقش شدم
https://eitaa.com/satsojen/4128
اوکی
راستی پیام قبلیم رو جدی نگیر، یه لحظه تسخیر شدم🤡
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
اممم اوکی
رولان از اون طرف یقه ی لباسش رو صاف میکنه و سباستین دستی به موهاش میکشه.
_چطور میشه بیدارش کرد؟
_کاری از دست ما بر نمیاد. اون خودش بعد از برگشتن قدرت کافی به بدنش،بیدار میشه. حالا چرا اینقدر برات مهمه که...
سباستین این بار به قدری سریع تفنگش رو در میاره که رولان حتی متوجه نمیشه. بعد از دیدن تفنگ تو دست سباستین، رولان بازهم ساکت میشه.
_داشتی میگفتی.
_ببخشید. نباید اون حرف رو..
_اگه جرعت داری ادامه بده.
رولان بعد چند ثانیه میگه:
_تنفگتو بزار کنار.
ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
براووو
_چی گفتی؟
_گفتم تفنگتو بزار کنار. لازم بود بازم تکرارش کنم؟
رولان حالا باچهره ای بی روح به سباستین زل زده.
_فک میکنی قرار نیس شلیک کنم؟
_تو حتی لیاقت نداری الان اینجا باشی، نمیدونم چطور ویکتور بهت اجازه داده بمونی و امیلی رو هم بابت کاری که برات کرده درک نمیکنم. تو یه ادم ضعیفی که فقط بلده ادای کاربلدا رو در بیاره، تو مایه ی خجا..
و همون لحظه، صدای شلیکی به گوش میرسه. ولی نه از بیرون. بلکه از داخل همون اتاق.
کسی اسیب ندیده، چون اون فقط یه هشدار بود. هشداری غیر منتظره.
ببخشید ادامه داره
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا اخر مکالمات سباستین و رولان رو شنید. و حالا، کنار سباستین ایستاده و یه کلت رو به سمت رولان نشونه گرفته. امیلی پوزخندی میزنه.
_انتظار یه گلوله که درست از بغل گوشت رد بشه رو نداشتی؟ خب میدونی، بهتره انتظار یه گلوله که مستقیم وارد مغزت بشه رو داشته باشی، رولان.
سباستین و رولان هردو متعجب به امیلی خیره میشن.دهن رولان باز مونده.
_بیا یه بازی کنیم.تو دوباره حرفاتو تکرار کن و من یه گلوله شلیک کنم
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
وای خدااااا
یکم طول میکشه ادامه بدم ببخشید
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
هشداری از طرف شخصی که تا همین چند لحظه پیش روی تخت دراز کشیده بود. نه، اون بیهوش نبود. اون از اول تا
سباستین چهره بی روحش رو به خودش میگیره و کنار می ایسته . رولان از ترس روی زانو میفته و به امیلی تعظیم میکنه و میگه :« من ... عذر خواهم ... بانوی من . »
امیلی با عصبانیت میگه :« کافیه ، از جلوی چشمام گمشو بیرون . »
رولان سریع از جا بلند میشه و از اتاق خارج میشه . امیلی با یه حرکت نمایشی تفنگشو میذاره کنار تختش و دوباره میره روی همون میشینه .
سباستین همون جا ایستاده و حرکتی نمیکنه داره فکر میکنه اما به چی ؟
رو به امیلی میکنه و میگه :« چرا ؟»
_ چی چرا ؟
_ چرا بهش اون حرفا رو گفتی ؟میتونستی بذاری ادامه بده و بعد اعلام کنی که بیداری .
_ داشت میرفت رو مخم همین .
https://eitaa.com/satsojen/4136
_که اینطور.از کیه بیداری؟
_از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل تر از اونم صداهارو میشنیدم.
_پس چرا زودتر..
_چون میخواستم ریکشنتو ببینم.
سباستین پوکر فیس به امیلی نگاه میکنه.
_یعنی چی؟
_هیچی.ولش کن.
چند ثانیه سکوت..سکوتی آزار دهنده.
_امیلی
_بله؟
_یه سوالی دارم.
_قول نمیدم جواب بدم
_چرا اینکارو برای من کردی؟ چرا،وقتی میتونستی ولم کنی؟لطفا این بار دیگه به سوالم جواب بده.
_سباستین.خیلی چیزا هست که نمیتونم بگم.بیخیالش شو.
#امیلی
~~
_ امیلی ... ل...
سباستین میخواست کلمه لطفا را بر زبان بیاورد ولی یهو مشتی از خون از دهانش به بیرون پرتاب شد و سباستین را به زانو در آورد . اما سباستین برای اینکه امیلی را نگران نکند با پست جلوی دهانش را گرفته بود تا او خون را نبیند
امیلی پرسید :« چت شد ؟»
سباستین نمیتوانست جواب دهد چون موج سرفه هایش قطع نمیشد در عوض با دست آزادش به امیلی گفت که خوب است و نیاز نیست جلو بیاید تا سباستین را در آن حال ببند ولی امیلی با آن جواب ساده راضی نشد و جلو آمد تا چهره سباستین را ببیند .
به محض دیدن چشمان کاسه خون سباستین و دست جلوی دهانش که خون ز بین انگشت هایش بیرون زده بود کنار سباستین روی زانو هایش هم شد و چشم در چشمانش دوخت و گفت :« هی تو خوبی ؟»
سباستین که بی اختیار بدنش می لرزید با تمام ضعفش با سر تکان دادن پاسخ داد .
اما امیلی سماجت کرد و گفت :« نه نیستی از کی اینجوری شدی ؟»
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/4136 _که اینطور.از کیه بیداری؟ _از همون موقع که رولانو صدا کردی.یکم قبل ت
سباستین من من کنان کلماتی کمابیش نا مفهوم را بر زبان آورد :« خو... بم... نگ... ران... نب.. اش...»
_ سباستین مقاومت نکن بذار کمکت کنم .
_ ن... نه... نیاز... نیست...
سباستین از جیبش پارچه ای که ریچارد که او داده بود را در آورد و خون روی دست ها و دهنش را پاک کرد بعد به کمک عصایش با دست و پای لرزان از روی زمین بلند شد و به سمت تختش رفت .
امیلی با نگاه عصبانی به سباستین نگاه میکرد در حالی که سباستین سعی میکرد بتواند نفس بکشد .
امیلی پرسید :« چرا اینجوری شدی ؟»
سباستین که هنوز گلویش گرفته بود گفت :« مهم نیست ... امیلی ... »
https://eitaa.com/satsojen/4142
امیلی متوقف میشه.
_صبر کن ببینم، تو چرا داری از عصا استفاده میکنی؟ سباستین یا میگی چی شده یا میرم داد و هوار راه میندازم تا بفهمم چته.
_چیز..مهمی..نی..ست..
سباستین روی تختش میشینه و باز هم خون سرفه میکنه.
_پس خودت خواستی.
امیلی به سمت در میره تا از ویکتور یا هر مس دیگه ای بپرسه چه اتفاقی افتاده که صدای افتادن عصای سباستین میاد.امیلی سریع برمیگرده پیش سباستین. میشینه کنارش روی تخت و نمیزاره که بیوفته. سباستین اروم زمزمه میکنه: من..خو..بم. و بعد بیهوش میشه.
#امیلی
~~~~~~
امیلی از بین دندون های به هم فشرده اش میگه :« عوضی ، لعنت بهت . »
و بعد ویکتور رو صدا میزنه، چند دقیقه بعد ویکتور سر میرسه و سباستین بیهوش رو روی دوش امیلی میبینن به محض دیدن این صحنه جلو میاد و سباستین رو از امیلی میگیره و میندازه روی دوش خودش . امیلی بلافاصله بهش دستور میده :« ببرش درمانگاه و بعد برام گزارش پزشکی ش رو بیار . »
ویکتور با صدای جدی ش میگه :« بله بانو من . »
و بعد هم از اتاق خارج میشه ، نفس های سباستین روی دوش ویکتور آروم و منظمه . ویکتور از راهرو میگذره و به آسانسور میرسه . وارد اون میشه و دو طبقه به پایین میره . درمانگاه سازمان امیلی تو طبقه همکفت قرار داره . ویکتور سباستین رو روی دوشش به داخل درمانگاه میبره و بلافاصله به دست چند تا پرستار مرد که جلو ایستادن میده . اونا سباستین رو روی یه تخت چرخ دار میذارن و بعد میبرنش . ویکتور به سمت اتاق دکتر درمانگاه میره و قضیه رو مفصل بهش توضیح میده .
بعد از اینکه بر میگرده ده تا کار آچار رو روی یه تخته شاسی گذاشته و تو فکرم که به امیلی تحویل شون بده .
در میزنه و بعد از اجازه امیلی وارد اتاق کارش میشه .
امیلی که پشت میز نشسته در حالی که دستاشو تو هم قفل کردن و زیر چونه اش گذاشته میگه :« خب چیشد ؟»
ویکتور احترام نظامی میذاره و بعد میگه :« قربان این گزارش پزشکی رو خود دکتر نوشتن و خلاصه اش میشه ، شکستگی هفت تا دنده و اینکه یکیشون دیواره ریه رو زخمی کردن و همچنین مچ پایش هم شکسته . »
امیلی نگاهی به کاغذ ها میندازه و میگه :« اینا برای چی ان؟»
_ طبق گفته پزشک این جراحات نشان از درگیری با یه فرد بزرگ جثه یا کسی که از لحاظ جسمانی از سباستین برتر بوده باشه رو داره.
امیلی از خشم مشتش رو به میز میکوبه و ناسزایی زیر لب میگه.
https://eitaa.com/satsojen/4152
امیلی با خودش فکر میکنه:«لعنتی.این یعنی سباستین از اون روز که کارلوس اومده بود این شکستگیا رو داره.»
_ویکتور،مطمئن شو همه ی شکستگیاش کامل درمان بشن و خوب استراحت کنه. میخوام بهم گزارش بدی حالشو.
_بله بانو.
بعد برای اینکه ویکتور شکش برطرف شه اضافه میکنه:«به هیچکس هم چیزی نگو.سباستین اطلاعات مهمی داره و نباید هیچکس، تاکید میکنم هیچکس نباید بفهمه که اینجوری اسیب دیده. مفهومه؟
_بله قربان.
_مرخصی.
ویکتور تعظیم میکنه و از اتاق میره بیرون.
#امیلی
~~
امیلی با خودش فکر میکنه ، نگاهی دوباره به کاغذ میندازه و بعد از عصبانیت اونا رو گوشه میز پرت میکنه .
به یه نقطه خیره شده یه نقطه تو عمق افکارش که هر چقدر دنبالش میکنه بهش نمیرسه .
حالا تصمیم میگیره بره کنار تخت سباستین و تا به هوش اومدنش اون جا بمونه ، اما قبلش باید بفهمه تو این مدت که بیهوش بوده چه اتفاقی افتاده . اسناد روی میز رو بررسی میکنه ، همینطور که کاغذ هارو ورق میزدم میبینه که توی ارز سهام ها که تغییری ایجاد نشده . طبق روال سابق و حتی چند تا سرمایه گذار دیگه هم پیشنهاد دادن . به بخش مالیات ها و ذخیره پول ها میره ولی اون جا هم همه چیز عادیه . طبق روال معمول دفعه پیش که بیهوش شده بود توی سازمان باید یه آشوب به پا میشد ولی همه چیز عادی بود . با خودش گفت حتما سباستین میدونه چرا این اتفاق افتاده اینم وقتی به هوش اومدن باید ازش بپرسم .امیلی حالا گزارش درگیری هارو بررسی میکنه و به درگیری دو روز پیش میرسه ، درگیری بین بخش شمالی و شرقی که ده نفر زخمی داشته اما تلفات نداشتن . طبق شواهد اون درگیری به خوبی مدیریت شده بود ولی امیلی که بیهوش بوده و ویکتور هم به اندازه کافی آماده نیست تا اینکارو انجام بده پس فقط به گزینه میمونه . امیلی از اینکه اسم سباستین برای دهمین بار توی ذهنش به عنوان جواب سوالات تکرار شد لبخند کجی میزنند و زیر لب ناسزایی میگه . حالا که دقیق تر نگاه میکنه یه برگه جدید میبینم گواهی فوت و دفن تلفات جنگ با کارلوس ، مراسم درخوری براشون برگذار شده بود و سباستین هم به اون مراسم رفته بود ولی با ده دقیقه تاخیر . یه عالمه سوال تو ذهن امیلی انباشته شده بود که باید از سباستین میپرسید و صبر نداشت که هرچه زودتر به جواب هاش برسه.
از روی صندلی بلند میشه و از اتاق بیرون میره به سمت اتاق تخت خوابش میره تا عصای سباستین رو برداره و بعد به سمت درمانگاه میره .
چاره ای غیر از اینکه تا زمان به هوش اومدنش منتظر باشه نداره پس همون کارم میکنه .
از در درمانگاه که وارد میشه همه بلافاصله براش تعظیم میکنن و احترام میذارن . امیلی راهشو به سمت اتاق دکتر میکشونه و وارد اتاق میشه .
دکتر به محض وارد شدن تعظیم میکنه ، امیلی بی وقفه میگه :« تشریفات رو بذار کنار ، سباستین تو کدوم اتاقه؟»
_ اتاق شماره ۱۴۵بانوی من.
_ بسیار خب من میخوام تا زمانی که بیدار بشه اون جا باشم .
_ هر چیزی لازم داشتید ، ما در خدمتیم بانوی من.
_ خوبه و در ضمن اون رولان عوضی نباید بره برای معاینه اش مفهومه؟
_ بله بانوی من.
امیلی بلافاصله از اتاق خارج میشه و به سمت اتاق ۱۴۵ میره .
در اتاق بسته ست ، امیلی دستشو دور دستگیره حلقه میکنه تا بازش کنه ولی لحظه ای تعلل میکنه . نمیدونه چرا اما دستش ناگهان بدون اراده خودش از حرکت ایستاده . لحظه ای کوتاه به فکر فرو میره اینکه واقعا چرا باید به سباستین همچین لطفی بکنه ... اون لیاقت اون همه لطفش رو داره...
اما نه یهو به خودش میاد ، سریع دستگیره رو میچرخونه و درو باز میکنه وارد اتاق میشه و درو پشت سرش میبنده .
سباستین با ابروهای تو هم روی تخت دراز کشیده بیهوشه ولی انگار داره درد میکشه ، علاوه بر ابروهاش و چهره در هم رفته اش مشت هاشم از درد گره شده امیلی جلو میره یه صندلی از کنار میز بر میداره و کنار تخت سباستین میذاره روش میشینه . قطرات عرق روی پیشونیشه و سینه اش به سختی برای نفس زدن تقلا میکنه . امیلی یه لحظه از جاش بلند میشه تا تبش رو چک کنه.یهو غافلگیر میشه سباستین داره توی تب میسوزه سریع پرستارو خبر میکنه تا تبش رو بیاره پایین.پرستار بلافاصله با دستگاه دماسنج و بقیه وسایل مورد نیازش وارد میشه اول دنیا بدنش رو اندازه میگیره۳۹.۹درجه ست خیلی بالاست.
پرستار سریع دست به کار میشه،حدودا بعد نیم ساعت پیش یه درجه پایین میاد اما بدنش هنوز داغه.پس پرستار پنجره رو باز میکنه تا با عبور هوا دمای بدنش هم پایین بیاد.امیلی بعد از رفتن پرستار دوباره روی صندلی کنار تخت اون میشینه و بهش خیره میشه،چرا؟شاید برای اینکه جواب سوالات رو بتونه از چهره سباستین بگیره.ولی نه اینطور نیست حتی چهره اش هم نمیتونه یه جواب قانع کننده بهش بده.
امیلی صبر میکنه،چهار ساعت میگذره ولی بازم صبر میکنه و بالاخره بعد هفت ساعت اون به هوش میاد.
البته نصف شب و ساعت سه صبح.
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑