فرمانروا دارم از لنگرگاه کوچکی که برای خودم دست و پا کردم برایتان این رامینویسم، امیدوارم که بطری حمل کننده نامه به دست سایه ها برسد و آنها پذیرای این نامه باشند و در نهایت به دست شما برسد.عالیجناب خیلی وقت است که صدای برخورد امواج تبدیل به تمام من شده است ، با اینکه هنوز موفق به نوشتن کتابم نشدم که آن را پیشکش شما کنم ، اما امیدوارم که بدون کتاب هم بتوانم جزو سایه های در خدمت شما باشم و بالا تر از همه ی آن ها شما را مهمان لنگرگاهم کنم تا اقیانوس اینبار برای شما بنوازد https://eitaa.com/joinchat/443877010Cb47ef2bbda
~~~~~~
از پادشاه سایه ها سباستین مک کویین به فرستنده نامه .
نامه ات به دستم رسید ، امیدوارم در سلامت کامل باشی . می دانم که یکی شدن با امواج یعنی به آرامش رسیده اید ، چیزی که من هرگز آن را نیافتم . امیدوارم زود تر کتابت را بنویسی و این را بدان که شما کسانی که در این سرزمین همراه من هستید همه سایه های ابدی من هستید .
اقیانوس سال ها پیش لطفی به من کرده که مایلم اکنون آن را جبران کنم .
بدین وسیله از سایه هایم میخواهم که آنجا را شلوغ و پر سر و صدا کنند تا من هم بتوانم بدهی ام را پرداخت کنم .
با تشکر .
سباستین مک کویین .
https://eitaa.com/110238325/306
منم قرار نبود گوگولی باشم ولی ممنون .
( خیر سرم قاتلم )
هدایت شده از وروجک سیاسی 🇮🇷🇵🇸
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا آخرین قطره خون 🇮🇷
@vorojaksiyasi
https://eitaa.com/satsojen/4669
رولان با دست پاچگی وسایلشو برمیداره و بعد تعظیمی میکنه و از اتاق خارج میشه. امیلی با نفرت بهش نگاه میکنه که خارج میشه و بعد زیر لب زمزمه میکنه:«عوضی. اگه یه روز با دستای خودم نکشمت امیلی نیستم.» بعد بت سمت سباستین که حالا در کما عه و روی تخت درازکشیده نگاه میکنه. کمی به تخت نزدیک میشه و بعد میگه:«سباستین، بعد از اینکه بیدار شدی بلایی سرت میارم که تا عمر داری از اسم سیانور بترسی.»بعد ناسزایی میده و میگه:«که لجبازی میکنی و سیانور میخوری دیگه؟باشه.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
سباستین یهو توی حالت کما نفس نفس میزنه برای چند ثانیه و بعد بدنش آروم میگیره . همون چند ثانیه باعث میشه زهره امیلی بترکه ، امیلی با خشم توی اتاق راه میره و چیزای نامفهومی رو زمزمه میکنه . از عصبانیت مشتی به دیوار میزنه که قسمتی از دیوار فرو میره و گچ خاش میریزه . بعد از اتاق میره بیرون تا ویکتور رو ببینه .
ویکتور توی راهرو در حال سیگار کشیدن عه که با دیدن امیلی سیگار رو پشت سرش میگیره و سرش رو پایین میندازه و تعظیم کوتاهی میکنه .
امیلی با خشم کنار میکشدش و میگه :« از وضعیت سباستین خبر داری ؟»
_ مگه چی شده بانوی من ؟
_ اون عوضی سیانور خورده ، یکی توش سودش سیانور با غلظت ۸۶ ریخته میخوام اون عوضی رو پیدا کنی .
_ بله بانوی من .
_ یه نشونی دیگه هم ازش دارم ، ظرف من فقط قاشقش سیانور داشت اما خیلی غلظت ش کم بود .
https://eitaa.com/satsojen/4694
_که اینطور رئیس. من نهایت تلاشمو برای پیدا کزدن اون شخص میکنم.
_امیدوارم نا امیدم نکنی ویکتور.
_من هم همینطور بانوی من.
_میتونی از همین الان کارتو شروع کنی و بری.
_چشم بانوی من.
ویکتور تعظیمی میکنه و میره.
امیلی شقیقه هاش رو ماساژ میده و به سمت اتاق سباستین میره.داخل نمیره و فقط از پنجره به سباستین نگاه میکنه.بعد به چند تا از پرستارا میسپاره که خوب مراقبش باشن و اگه به هوش اومد زود خبرش کنن.همچنین به پرستار ها اطمینان میده اگه کارشونو درست انجام ندن میمیرن.
#امیلی
~~~~~~~~~~
امیلی میره توی دفتر کارش و از اون جا به کل سازمان نظارت میکنه تا فرد مقصر رو پیدا کنه ، بعد از بررسی دوربین ها گیرش میندازه همون پرستاری بود که بهش شک کرده بود . به ویکتور دستور میده بیاردش پیش امیلی .
ویکتور دختر رو با دستای بسته پیش امیلی در دفتر کارش میبره و اول تعظیم میکنه و بعد میخواد که خارج بشه که امیلی میگه :« بمون . »
امیلی نگاهی بیروح و خصمانه به دختر میندازه دستاشو زیر چونه اش قفل میکنه و میگه :« چرا ؟»
دختر با ترس و لرز میگه :« ب.. بانوی من ... من هیچ کاری ... نکردم ...»
امیلی که میدونه حرفاش دروغه و ترس و لرزش هم نمادینه ، حرفشو قطع میکنه و میگه :« بهم دروغ نگو . »