eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
75 دنبال‌کننده
309 عکس
815 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از انجمن قاتلان کارلوس و رولان(+ویکتور؟)
animation.gif
حجم: 27.6K
یوهاهاها
https://eitaa.com/satsojen/4694 _که اینطور رئیس. من نهایت تلاشمو برای پیدا کزدن اون شخص میکنم. _امیدوارم نا امیدم نکنی ویکتور. _من هم همینطور بانوی من. _میتونی از همین الان کارتو شروع کنی و بری. _چشم بانوی من. ویکتور تعظیمی میکنه و میره. امیلی شقیقه هاش رو ماساژ میده و به سمت اتاق سباستین میره.داخل نمیره و فقط از پنجره به سباستین نگاه میکنه.بعد به چند تا از پرستارا میسپاره که خوب مراقبش باشن و اگه به هوش اومد زود خبرش کنن.همچنین به پرستار ها اطمینان میده اگه کارشونو درست انجام ندن میمیرن. ~~~~~~~~~~ امیلی می‌ره توی دفتر کارش و از اون جا به کل سازمان نظارت می‌کنه تا فرد مقصر رو پیدا کنه ، بعد از بررسی دوربین ها گیرش میندازه همون پرستاری بود که بهش شک کرده بود . به ویکتور دستور میده بیاردش پیش امیلی . ویکتور دختر رو با دستای بسته پیش امیلی در دفتر کارش می‌بره و اول تعظیم می‌کنه و بعد میخواد که خارج بشه که امیلی میگه :« بمون . » امیلی نگاهی بیروح و خصمانه به دختر میندازه دستاشو زیر چونه اش قفل می‌کنه و میگه :« چرا ؟» دختر با ترس و لرز میگه :« ب.. بانوی من ... من هیچ کاری ... نکردم ...» امیلی که می‌دونه حرفاش دروغه و ترس و لرزش هم نمادینه ، حرفشو قطع می‌کنه و میگه :« بهم دروغ نگو . »
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
ظهر بخیر
هhttps://eitaa.com/satsojen/4747 _م..م..من د..دروغ..نمی.. امیلی شونه بالا میندازه و با بیخیالی میگه:«باشه. تو راست میگی.» پرستار تقلبی با تعجب و کمی امید به امیلی نگاه میکنه. امیلی اروم میخنده، و این خنده هاش کم کم بلند تر میشن. تقریبا ده ثانیه ادامه پیدا میکنن و بعد ،اتاق در سکوت فرو میره. اسلحه ای رو به سرِ پرستار نشانه گرفته شده و امیلی حالا با جدیت با چشمای پرستار خیره شده. با لحنی که حتی ویکتور رو هم کمی میترسونه میگه:«یا همه چیز رو بگو، یا با عواقبش مواجه شو.» ~~~~~~~~~~ پرستار ترسیده و با چشمای که از ترش گشاد شده به امیلی نگاه می‌کنه و با تته پته میگه :« من .... من ... من فقط دستورات...رو اجرا ...میکردم... » امیلی نوک اسلحه رو به پیشونی پرستار فشار میده و میگه :« دستورات از طرف کی بود ؟» دختر کمی مکث می‌کنه و بعد وقتی که میخواد بگه یهو کلی خون از دهنش به بیرون پرتاب میشه و روی زمین میفته . امیلی با تعجب عقب عقب می‌ره ، حالا ویکتور جلو میاد و دستشو روی رگ گردن پرستار می‌ذاره و بعد از چند ثانیه میگه :« مرده . » _ چی ؟ _ مرده . امیلی دستش رو روی خونی که روی زمین ریخته می‌کشه و سمت بینش می‌بره ، روی سمی رو حس می‌کنه که خیلی واضحه با اینکه می‌دونه چه نوع سمیه بازم به ویکتور میگه :« ببرش آزمایشگاه و سم توی بدنش رو بررسی کن ، بفهم چیه و چطوری به بدنش منتقل شده ؟» _ سم؟ _ اره مثل اینکه یکی نمیخواد ما بفهمیم چیکار می‌کنه . ولی کور خونده .
https://eitaa.com/satsojen/4779 چرا حس کردم دستور از طرف کارلوس بوده- ~~~~~~~~~~~~~~ 😐 قرار بود بین من و پرستار باشه
راستی خاله کجا رفت بیاین تکلیف منو مشخص کنین لینکو بفرستم یا نه- ~~~~~~~~~~~~~~ مثل اینکه باس بمونه فعلا
https://eitaa.com/satsojen/4780 عه پس یعنی حسم درست بوده؟یوهاهاها ~~~~~~~~~~~~~~ هعییی لعنت به دهن لق پرستار اره
هدایت شده از تقدیمی cherry night
از طرف : Niki برای : Sebastian macqueen