https://eitaa.com/satsojen/4694
_که اینطور رئیس. من نهایت تلاشمو برای پیدا کزدن اون شخص میکنم.
_امیدوارم نا امیدم نکنی ویکتور.
_من هم همینطور بانوی من.
_میتونی از همین الان کارتو شروع کنی و بری.
_چشم بانوی من.
ویکتور تعظیمی میکنه و میره.
امیلی شقیقه هاش رو ماساژ میده و به سمت اتاق سباستین میره.داخل نمیره و فقط از پنجره به سباستین نگاه میکنه.بعد به چند تا از پرستارا میسپاره که خوب مراقبش باشن و اگه به هوش اومد زود خبرش کنن.همچنین به پرستار ها اطمینان میده اگه کارشونو درست انجام ندن میمیرن.
#امیلی
~~~~~~~~~~
امیلی میره توی دفتر کارش و از اون جا به کل سازمان نظارت میکنه تا فرد مقصر رو پیدا کنه ، بعد از بررسی دوربین ها گیرش میندازه همون پرستاری بود که بهش شک کرده بود . به ویکتور دستور میده بیاردش پیش امیلی .
ویکتور دختر رو با دستای بسته پیش امیلی در دفتر کارش میبره و اول تعظیم میکنه و بعد میخواد که خارج بشه که امیلی میگه :« بمون . »
امیلی نگاهی بیروح و خصمانه به دختر میندازه دستاشو زیر چونه اش قفل میکنه و میگه :« چرا ؟»
دختر با ترس و لرز میگه :« ب.. بانوی من ... من هیچ کاری ... نکردم ...»
امیلی که میدونه حرفاش دروغه و ترس و لرزش هم نمادینه ، حرفشو قطع میکنه و میگه :« بهم دروغ نگو . »
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
هhttps://eitaa.com/satsojen/4747
_م..م..من د..دروغ..نمی..
امیلی شونه بالا میندازه و با بیخیالی میگه:«باشه. تو راست میگی.»
پرستار تقلبی با تعجب و کمی امید به امیلی نگاه میکنه.
امیلی اروم میخنده، و این خنده هاش کم کم بلند تر میشن. تقریبا ده ثانیه ادامه پیدا میکنن و بعد ،اتاق در سکوت فرو میره. اسلحه ای رو به سرِ پرستار نشانه گرفته شده و امیلی حالا با جدیت با چشمای پرستار خیره شده. با لحنی که حتی ویکتور رو هم کمی میترسونه میگه:«یا همه چیز رو بگو، یا با عواقبش مواجه شو.»
#امیلی
~~~~~~~~~~
پرستار ترسیده و با چشمای که از ترش گشاد شده به امیلی نگاه میکنه و با تته پته میگه :« من .... من ... من فقط دستورات...رو اجرا ...میکردم... »
امیلی نوک اسلحه رو به پیشونی پرستار فشار میده و میگه :« دستورات از طرف کی بود ؟»
دختر کمی مکث میکنه و بعد وقتی که میخواد بگه یهو کلی خون از دهنش به بیرون پرتاب میشه و روی زمین میفته . امیلی با تعجب عقب عقب میره ، حالا ویکتور جلو میاد و دستشو روی رگ گردن پرستار میذاره و بعد از چند ثانیه میگه :« مرده . »
_ چی ؟
_ مرده .
امیلی دستش رو روی خونی که روی زمین ریخته میکشه و سمت بینش میبره ، روی سمی رو حس میکنه که خیلی واضحه با اینکه میدونه چه نوع سمیه بازم به ویکتور میگه :« ببرش آزمایشگاه و سم توی بدنش رو بررسی کن ، بفهم چیه و چطوری به بدنش منتقل شده ؟»
_ سم؟
_ اره مثل اینکه یکی نمیخواد ما بفهمیم چیکار میکنه . ولی کور خونده .
https://eitaa.com/satsojen/4779
چرا حس کردم دستور از طرف کارلوس بوده-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
😐
قرار بود بین من و پرستار باشه
راستی خاله کجا رفت بیاین تکلیف منو مشخص کنین لینکو بفرستم یا نه-
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
مثل اینکه باس بمونه فعلا
https://eitaa.com/satsojen/4780
عه پس یعنی حسم درست بوده؟یوهاهاها
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
هعییی لعنت به دهن لق پرستار
اره
هدایت شده از تقدیمی cherry night
از طرف : Niki
برای : Sebastian macqueen