eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
75 دنبال‌کننده
311 عکس
822 ویدیو
3 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/satsojen/7718 قربونت مرسیی قشنگم✨️ ~~~ فدات ❤️
https://eitaa.com/satsojen/7721 سلام بانو زیبا سلیقت🛐✨️✨️ (ولی زن منه) ~~~ واعه ... چند تا زن داره؟ (منی که تا دو دقیقه پیش نمی‌دونستم زنه🤡)
هدایت شده از کاستِرا
_واقعا ازت انتظار نداشتم، واقعا که میگم میدونی یعنی چی دیگه؟ +یعنی توقع داشتی ماست باشم؟ _نه، توقع داشتم منطقی باشی، مثل همیشه‌ت +آهان پس منطقی بودن یعنی ماست بودن. ممنون معینشو نمی‌دونستم لیندا جوری سرش را برگرداند که هرکس آن صحنه را میدید اطمینان می‌یافت گردنش مشکل پیدا می‌کند:«تو هیچوقت تیکه نمی‌نداختی» کارلوس پوزخندی زد:«اتفاقا همیشه اینکارو می‌کردم و تو به دیدِ شوخی می‌دیدی، الان چون عصبانی ای داری بد برداشت میکنی» لیندا با حرص گفت:«چرا نباید عصبانی باشم وقتی مث روانیا رفتار کردی؟ الان باید تشویقت کنم بگم آفرین برو هرکی که ناراحتت کرد رو جر بده؟ اصلا میخوای راجب روش های مختلف جر دادن کتاب بنویسی؟ مطمئنم خیلی مشهور میشی» کارلوس آشکارا خنده اش گرفته بود اما سعی کرد خودش را جدی نشان دهد:«من فقط می‌خواستم از پسرم دفاع کنم» لیندا چشمانش را در حدقه گرداند: «کاری که تو کردی اسمش دفاع نبود، رسماً حمله بود» کارلوس حق به جانب سرش را تکان داد:«حتی اگه حمله هم باشه، ضدحمله محسوب میشه» اخم های لیندا در هم گره خورد و گام هایش را بلند تر کرد: «از کِی تا حالا کارشناس حمله و دفاع و ضد حمله شدی؟ نکنه مربی فوتبال بودی خبر نداشتم؟ چیه نگاه می‌کنی؟» کارلوس که دید ادامه ی گفتگو هیچ فایده ای ندارد گفت:«حالا اونقدرا هم اتفاق خاصی نیفتاده بیخیال» لیندا سعی کرد نفس عمیقی بکشد، اما فایده نداشت، حتی اگر تمام اکسیژن دنیا را هم در آن لحظه می‌بلعید باز هم آرام نمی‌شد:«میشه بگی دقیقا باید چه اتفاقی بیوفته که از نظر تو اتفاق خاص محسوب بشه؟ زمین به آسمون بیاد یا آسمون به زمین بره؟ اتفاق خاص؟ خودت میدونی چی میگی؟» و بعد نگذاشت کارلوس حرف بزند و ادامه داد:«شانس اوردیم آقای مدیر آدم باشرفی بود و رضایت داد وگرنه الان جنابعالی بجای اینجا گوشه ی بازداشتگاه نشسته بودی» ایندفعه کارلوس گام هایش را تندتر کرد:«ای کاش اینو نمی‌گفتی، دیگه حالم از کلمه ی شرف هم بهم میخوره» لیندا هرچقدر هم تند می‌رفت به قدم های بلند کارلوس نمی‌‌رسید. به نفس نفس افتاده بود:«من نمی‌دونم.. مشکل تو چیه؟ اون که.. گفت اشتباه کرده» کارلوس ایستاد:«ولی من اینو تو چشماش نمی‌دیدم. فقط واسه ی رفع تکلیف گفت» لیندا کوتاه آمد، ولی نه بخاطر اینکه نظر کارلوس را بپذیرد:«باشه لطفاً بیا الان دیگه بحثی نکنیم فقط بریم خونه، من به راف نگفتم دارم میرم کجا، اینقد هول شده بودم فقط سریع آماده شدم زدم بیرون» حال که حرف راف پیش آمده بود، هر دو تمام پیشامد هایشان‌ را کنار گذاشتند و دیگر بحثی نکردند. کارلوس با لبخندی دلگرم‌ کننده گفت:«نگران نباش مطمئنم مثل هرشب این موقع تو اتاقش خوابه» لیندا هم در پاسخ به کارلوس لبخندی زد و امیدوار بود همینگونه باشد
https://eitaa.com/satsojen/7743 چه سحرخیر فرمانروا🫡 ~~~ سلام، ممنون .از پنج و نیمه بیدارم و حدس بزن کی خوابیدم ؟
https://eitaa.com/satsojen/7758 ساعت پنج؟ یا چهار؟ ~~~ دو
منی که ساعت ۴ و نیم خوابیدم ۸ پاشدم الانم تو مدرسه ام- ~~~~~~~ تو مدرسه با گوشی؟
https://eitaa.com/satsojen/7759 باز خوبهه ~~~~~~~ آره از هیچی بهتره وقتی هر ده دقیقه یه بار بیدار بودم
https://eitaa.com/satsojen/7761 درک میکنم خیلی بده ~~~~~~~ هعیییی
https://eitaa.com/satsojen/7760 اره واسه درس نیومدیم ~~~ نچ نچ نچ نچ نچ زمان ما که این چیزا نبود هعیییی عهههه ترسناک شد