https://eitaa.com/satsojen/7910
حس شرلوک بودن-
#امیلی
~~~~~~~
دقیقا دقیقا
آخ میدونی جدیدا یه کشف جدید کردم
من هیچوقت اون نور پشت پرده نبودم من عمق تاریکیم (نمیخوام زیاد من من کنم ببخشید) دقیق بخوام بگم تاریکی قبل سپیده دم ، اوج شب اون جا میشه
نور امید نبودم
نتونستم حال کسیو بهتر کنم
به کسی امید ندادم
کسیو خوشحال نکردم
همیشه ته خط بودم
به هر حال من ناراحت نیستم آخه کسی ازم انتظار ندارم نور باشم قرار هم نیست داشته باشه چون فرق دارم اصلا هم مهم نیس چقدر تلاش کنم عین اونا باشم بازم به یه چشم دیگه منو میبینن
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
https://eitaa.com/satsojen/7910 حس شرلوک بودن- #امیلی ~~~~~~~ دقیقا دقیقا آخ میدونی جدیدا یه کشف ج
ببخشید زر زیاد زدم امیلی شرمنده
https://eitaa.com/satsojen/7912
عههه این چه حرفیه نه خیررر
#امیلی
~~~~~~~
❤️
خب سباستین باید بره وگرنه نقشه های قاتل عقب میوفته
شرمنده امیلی
شب بخیر
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
با کد معرف من PEY-TNXBHN در پیگرد ثبتنام کن؛ هر دومان سکه هدیه میگیریم.
https://myket.ir/app/com.peygard
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
با کد معرف من PEY-TNXBHN در پیگرد ثبتنام کن؛ هر دومان سکه هدیه میگیریم. https://myket.ir/app/com.p
میشه برام برید اینو شرکت کنید کدشو بزنید واقعا سکه نیاز دارم
هدایت شده از سکوتنوشته_
یه وقتایی، همون وقتا که دلم برات تنگ و مغزم از فکر کردن خسته میشه، لحظهای که چشمامو میبندم، تو رو میبینم. مقابل من وایستادی. سالم، خوشحال، با یه لبخند گنده. از همونا که وقتی دستامو میگرفتی و منو توی هوا میچرخوندی میزدی.
دلم برای صدات تنگ شده. صدای خندههات. حتی دیگه یادم نمیاد چطوری بودن!
وقتی برای همیشه اینجا رو ترک کردی من چند سالم بود؟ هشت؟ نُه؟ یادم نیست. کاش یادم بود. اما خوب یادمه وقتی گفتن خدا بیامرزتش، آدم خوبی بود.
آره، تو آدم خوبی بودی. خیلی خوب. حتی زیادی خوب. حداقل برای من...
فراموشت نمیکنم. هیچ وقت! این قولیه که به خودم دادم.
"فراموش نکن چه کسایی توی زندگیت، مثل مداد رنگی، دنیای معمولیت رو رنگی و قشنگ کردن!"
و راستش... تو مداد رنگی سبز منی! :)
_سکوت
هدایت شده از کاستِرا
غروب خورشید بر طبلِ غم میکوبید. غمی زیر پوستی که مانند خون در رگه های شهر، جریان داشت.
شهرِ غریبی بود، هیچکس از خودش نپرسید چرا یک کودک تک و تنها میانِ کوچه پس کوچه ها راه افتاده است. شاید اصلاً هیچکس او را ندید..
آنموقعی که راف از خانه بیرون زد، هنوز یکساعت به غروب مانده بود. مهدکودک در آن هنگام تعطیل بود و راف تصمیم گرفت راهش را به سمت دیگری کج کند. سمت دیگری که نمیدانست به کجا میرسد، ولی میخواست که بداند.
از یک جایی به بعد آنقدر غرق محیط اطرافش شد که کاملاً یادش رفت برای چه از خانه بیرون آمده است.
هرچه جلوتر میرفت طول خانه ها بلند تر میشدند و از تعداد درختان کاسته میشد. برای رافی که تا به حال فقط مسیر خانه به مهدکودک و خانه به کافه و محوطه های اطراف آن ها را دیده بود، این مکان دنیایی جدید محسوب میشد.
_پسر کوچولو گم شدی؟
راف سرش را برگرداند و مردی را دید که شبیه مُرده ها بود. چشم هایش ماتِ مات بود. تهی از زندگی؛ خالیِ خالی.
_گم شدی آره؟
و حالا مردِ مُرده داشت نزدیک تر میشد. احساسی به راف میگفت در آن لحظه نباید آنجا باشد.
_اگه جایی رو برای موندن نداری میتونیم با هم بریم خونمون
راف اصلا درک نمیکرد چرا موهای تنش سیخ شده اند.
_پنیر که میخوری، آره؟
لبخندِ دندان نمای مرد، به هرچیزی شباهت داشت جز لبخند. حدقه ی چشمانش گشاد شده بود، چشمانش تاریک تر شده بودند. دستش را به سمت جیبِ ژاکتش برد.
_میگن پنیر آدمو خنگ میکنه.
مرد دستش را از توی ژاکتش بیرون آورد. . دستمالِ نمناکی در دستش بود.
راف چند قدم عقب رفت.
صورت مرد در نظر راف همان حسی را برایش داشت که وقتی لبه ی پشت بام میایستاد. پس چشمانش را بست و امیدوار بود وقتی چشمانش را باز میکند، دیگر کسی را نبیند.
#سقوط