eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
79 دنبال‌کننده
390 عکس
899 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خونـه درختے
هدایت شده از خونـه درختے
هدایت شده از کاستِرا
مرگ، سرانجام همه چیز است. اما ای کاش این سرانجام پیشِ روی چشمان وحشت زده ی یک کودک رخ نمی‌داد. مرد بر سرزمین افتاده بود و خون اطرافش را پوشانده بود، و بالای سر او کسی ایستاده بود که با نقاب صورتش را پوشانده بود. به راف نگاه کرد و خواست جلو بیاید، اما چند قدم که جلو آمد پشیمان شد و راهش را کج کرد و از همان مسیری که آمده بود، برگشت. خون آسفالت را می‌شست و اشک، چشمان راف را. او فقط برای یافتن مادرش بیرون آمده بود، حال چه شد؟ نمی‌دانست، گیج بود، دیگر نمی‌دانست از آن لحظه به بعد قرار است چه کاری انجام دهد، حتی دیگر نمی‌دانست چرا آنجاست؟ چشمانش فقط مردِ بر روی زمین افتاده را می‌دید و ذهنش تماماً معطوف به آن آدمِ نقاب دار بود. جیغی به گوش رسید، زنی که در حال رد شدن از آنجا بود، جسد را دیده بود و مدام جیغ می‌کشید. کم کم جمعیت دورش جمع شد. کسی شانه های راف را گرفته بود و می‌گفت که بگوید چه اتفاقی افتاده. کس دیگری می‌گفت شاید خودش کشته و نفر کناریش با لحنی تند می‌گفت یک نگاه به قد و قواره ی پسر بندازد تا بفهمد تا چه میزان حرفش مضحک است. اما راف حرفی نمی‌زد، هنوز هم از چشمانش اشک جاری بود و هنوز هم درک نمی‌کرد چه اتفاقی افتاده. همه چیز در یک لحظه رخ داده بود.
هدایت شده از اقیانوس آلفرد
قلم شکسته می‌دانید چیست؟ یا صدای حبش شده؟ درست است، قلم من شکسته، واژگانم ته کشیده مثل سیگارهای پاکت آخر، درونم تنگ شده، آن‌قدر تنگ که بعضی شب ها صدای شکستن استخوان هایم را می‌شنوم، چشم هایم سیاه شده، خون‌آلود شده، دست هایم هم تنگ شده همانقدر تنگ که ماهی قرمز عید تنها احساس من را درک می‌کند، کاش روزی ماهی قرمز کودکی باشم، دیدید؟ هنوز شروع نکردم به بافتن غصه ها به هم خسته شدم، می‌خواهم شالگردنی ببافم به سفیدی برف اما دست هایم سیاه است، زندگی‌ام سیاه است، سخت است تمام غم هایم را جمع کنم که شال گردنی شود برای او که در زمستان آن را بپوشد نه به یاد من، به یاد سرما، سرمایی که او را از من گرفت، اما دست‌هایم توان بافتن را ندارند، چشم هایم سوراخ بافت بعدی کاموای ابی‌ام را نمی‌بیند، عینکم؟ فردا شکست، زیر دست و پای غم شکست وقتی داشت خودش را به دیوار میکوبید تا از خانه‌اش فرار کند، می‌خواست از من فرار کند، حتی غم هم من را دوست نداشت. وقتی حالا، حالا نبود، زمانی که کلماتم مثل قطار پشت هم صف می‌شدند، برایش قصه میگفتم، داستان های خودم را می‌خواندم، شروع نکرده بودم که خوابش می‌برد، من هم قصه هایم را قورت میدادم اما از یک شب به بعد وقتی حتی به خانه‌ نیامد تا قصه نشنیده بخوابد، قصه ها در گلویم گیر کرد، چشم هایم سیاهی رفت، چیزی درونم شکست اما قصه از گلویم پایین نرفت آخر سر هم قصه تف شد بیرون و زیر نور مهتاب اتش گرفت و سوخت، خانه سوخت، من سوختم، نوشته هایم سوخت، خاطرات سوخت، امید سوخت، نه امید نسوخت خیلی قبل تر ها امید را با دستانم زیر درخت خشکیده‌ی حیاط دفن کرده بودم، به او که نگاه میکردم از پشت فواره‌ های آتش، بوی نم باران به مشامم میرسید، بوی خانه، بوی چای دم کشیده، وقتی اسمم از دهانش خارج شد لبخند زدم، داشتم میسوختم‌، انگار باید اتش به راه می‌انداختم که من را ببیند، که ببیند من آنجا هستم، من هستم؛ اما راستش را بخواهید خانه نسوخت، یعنی سوخت، اما سوختنش را فقط من دیدم و آن درخت خشکیده، اسم من هم از زبان او، یک من شندیم و یک درخت خشکیده ولی برق چشم هایش وقتی داشت از بهشتی که پیدا کرده بود میگفت را فقط من دیدم، انگار بهشتم جهنم شده بود، همین کافی بود تا از جایم بلند شوم و راهم را بگیرم و بروم اما تا به خودم امدم دیدم نوشته‌هایم در دستم است و چشم های او مدت هاست که بسته شده، اینبار دیگر قصه را قورت ندادم، کاغذ را مچاله کردم و در دهانم گذاشتم، آنقدر فشارش دادم که مزه‌ی تلخ کاغذ و خودکار به استخوان هایم رسید انگار مدت ها بود که واقعیت را می‌دانستم، من" به داستان هایی که طرفدار داشتند نگاه میکردم و افسوس میخوردم برای داستان های خودم‌ و بعد فرزندانی که خود خالقشان بودم را سرزنش میکردم" فرزندانم را دچار درد و رنجی میکردم که زیر بارشان کمرم خم شده بود، من نویسنده نبودم هرگز هم نخواهم بود، من خالق شخصیتی نبودم، برای اسم ها داستان نوشتم، داستان هایی از خودم، حتی صداقت را هم انجا نیاوردم که نکند کسی متوجه شود که من، من واقعی کیست، خودم هم نمیدانم، من حتی هنر چیدن کلمات را هم ندارم، گفتم که دستانم خالی‌ست، حقه‌ای در جیبم قایم نکردم، شعبده‌ای در کار نیست، حالا کتاب بسته می‌شود و قفسه از بار سنگین کتاب خیالی می‌شکند، دیوار ترک بر می‌دارد و تاریکی از بیرون به داخل هجوم می‌آورد و کنارم می‌نشیند و برایم چای می‌ریزد، غم دوستم نداشت اما تاریکی بهتر از غم است، تاریکی که در خانه‌ را بزند فقط نور را می‌برد اما غم همه چیز را می‌برد.
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و آن‌روز که ناامیـدی به امــید دل بـــست.
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
هکتور، آخرین خطوط را به خط خطی‌های بوم نقاشی‌اش اضافه کرد. سپس از تابلو فاصله گرفت و گفت: «هیچکس قرار نیست بفهمه چه چیزی رو نقاشی کردم. اما خب مهم اینه که خودم ازش سر در میارم!» پیشبندش را باز کرد و روی صندلیش انداخت. پالت و قلمویش را روی میز گذاشت. دوباره به خط خطی‌های بی‌سر و تهش نگاه کرد. «هنر همه جوره کامله. حتی اگه یه بوم خط خطی و عجیب غریب باشه. با یه ظاهر ناقص و احتمالاً بد ریخت. ولی هکتور؛ کی اهمیت میده؟ مهم اینه که باحاله و حس خوبی رو به خودت منتقل می‌کنه پسر!» بعد از گفتن این حرف، حوله تن‌پوشش را برداشت و به سمت حمام رفت تا تکه‌های به جا مانده از هنر بر روی دست و صورتش را بشوید. _سکوت
قلمش با رویا می‌رقصید. او نقاش کابوس‌هاست. درمیان خطوط رنگ‌ها گم می‌شد و با نجوای پاییزی درختان شعر می‌سرود. درمیان پرواز برگ‌های سرخ‌نشان به‌پا می‌خواست و تبریک کلاغ‌های سیاهبخت دشت را پاسخ می‌گفت. و وقتی چشم می‌گشود... رؤیایی بیش نمی‌دید. رؤیاهایی که تنها بر بوم ذهن و جانش نشسته بودند.