https://eitaa.com/satsojen/8472 هی، شما چه خبر؟
~~~
سلامتی مشاور ، بی مصرف شدم بیشتر از همیشه
https://eitaa.com/satsojen/8477 نفرمایید
~~~
هعییی به کار نمیام ....
https://eitaa.com/satsojen/8476 بینظیر بود واقعا خیلی خیلی قشنگ بود
مشاور
~~~
خیلی ممنونم مشاور ❤️
https://eitaa.com/satsojen/8483 منم همینطور بعد حتی یجوری بودم میخواستم دیل بزنم برم، چمدون بسته بودم
~~~
منم میخوام برم ولی دلم تنگ میشه
https://eitaa.com/satsojen/8484 چی وای یعنی چی وای نه شت چرا
~~~
فعلا نمیرم ، آروم باش مشاور
هدایت شده از کاستِرا
همه چیز وحشتناک بود.
گذر ثانیه ها، رو به پایان رفتن شب، بیشتر شدن عذاب وجدان او...
شخص نقاب پوش در کوچه ای تنگ و باریک کز کرده بود و سعی میکرد به هیچ چیز فکر نکند.
اما مگر صدای ذهنش لحظه ای خفنه خون میگرفت؟
تمام خفه شو ها و بس کن ها و دستور هایی اینچنین نیز، همشان تاثیر عکس میگذاشتند.
شخص نقاب پوش در جنگی تمام عیار با خودش گیر کرده بود که نه راهِ پس داشت و نه راه پیش...
در کوچه هایی آن طرف تر، پسرکی کوچک و تنها به دیوار تکیه داده بود و سایه صورتش را پوشانده بود. برای او شب اولین ها بود. اولین شبی که در خیابان میماند، اولین باری که بدون پدر و مادرش بیرون بود، اولین صحنه ی دلخراشی که به عمرش دیده بود... مادرش در خانه دیدن فیلم و سریال های خشن را، حتی آنهایی که ذره ای آثار خشونت در آنها دیده میشوند را ممنوع کرده بود، حال چه میشود اگر بفهمد پسرش شاهد چه چیزی بوده؟
کمی آن طرف تر، پدر و مادری در اداره ی پلیس، در حال تنظیم گزارش مفقودی فرزندشان بودند. مادر به شدت میگریست و پدر سرش را پایین انداخته بود و دستانش میلرزید. سرگرد مانده بود به آنها چه بگوید. به آنها امید دهد؟ آن هم وقتی که همان روز یک قتل رخ داده و قاتل از صحنه ی جرم فرار کرده؟
کارلوس دستان لیندا را در دست گرفت. میخواست چیزی بگوید، اما بغض سد راه حرف زدنش میشد. از همان موقعی که فهمیده بود پسرش گم شده تا به الان، این بغض لحظه ای رهایش نکرده بود.
او خودش را مقصر همه ی این اتفاقات میدانست. آن لحظه ای که یقه ی مدیر را گرفته بود فکر میکرد پدر خوبی است. اما اکنون.. اکنون دیگر مطمئن نبود. از هیچ چیز مطمئن نبود.
چقدر زود تصورات آدم میتوانند غلط از آب در بیایند.
#سقوط