eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
91 دنبال‌کننده
460 عکس
961 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"قلب هرگز نمی‌تواند منطقی باشد." من فکر می‌کنم این جمله، نه کاملاً غلط و نه کاملاً درست است. قلب نمی‌تواند منطقی باشد. اما حاضرم شرط ببندم که اگر با مغز هم نظر شود، آن نظر یا وحشتناک‌ترین تئوری تاریخ است و یا؛ اگر تئوری علمی در کار نباشد، تئوری احساسی است؛ عشق! با این حال، شرم آور است ولی گاهی اوقات، بایستی قلب و مغز را مانند کودکانی سه ساله که به جان هم افتاده‌اند، از هم جدا کرد. انگار که نمی‌خواهند بزرگ شوند. از بحث اصلی دور نشویم. قلب من زیادی مهربان است. خیلی خیلی زیاد. اما به همان اندازه هم به حرف‌های مغز گوش می‌دهد و مطیع اوست. گاهی به قول مغز، "خیر سرش عاشق شده!" عاشق یک رهگذر ناگهانی، عاشق یک فرد بی‌خیال در فامیل، عاشق یک آدم ناشناس پشت صفحه گوشی، عاشق... اما باز هم به قول مغز، "بیچاره نمی‌داند عشق چیست!" روح می‌گوید "عشق مقدس است." هر دو راست می‌گویند. نکته این است که شاید عشق حقیقی قلب، همان کسی باشد که او را از دام عشق دور نگه می‌دارد. البته خودش اقرار نمی‌کند! اما من و روح مطمئن هستیم که او آنقدر حسود است که با این کار، مانع رقیب عشقی برای خود می‌شود. من و روح فکر می‌کنیم که قلب عاشق مغز است. وگرنه چطور می‌شود با فرمان "نرو!" ایستاد و با فرمان "بجنب!" دوید؟ چطور می‌شود به همه لبخند زد و تنها برای یک نفر خندید؟ همه را دوست داشت و تنها برای یک نفر دلتنگ شد؟ من و روح معتقدیم که قلب، عشق حقیقی را بهتر از همه می‌شناسد. البته مغز هم قلب را بسیار دوست می‌دارد، اما چون معمولاً احساسات خود را در خفا نگه می‌دارد، هنوز نمی‌دانیم این علاقه، عشق است یا تحسین. _سکوت|پارت¹
هدایت شده از سکوت‌نوشته_
قلب گاهی آنقدر منطقی می‌شود که مغز می‌گوید "چ_"؛ که یعنی "خداوندا نشانه‌ای فرست تا خیالم از بابت آخرالزمان راحت شود!" حق هم دارد. قلب گاهی واقعاً ترسناک می‌شود! روح می‌گوید "آن مواقع قلب منطقی می‌شود را خدا باید به خیر کند!" او هم راست می‌گوید. در آخر برخی کلیشه‌ها را باید تحلیل کرد تا به عمق معنا رسید. _سکوت|پارت²
دیشب اینجا چمدونم رو بستم که برم حتی در رو هم باز کردم اما حس کردم شاید کسی خونه باشه، شاید امید هنوز توی کشو باشه، با خودم گفتم شاید برگرده، شاید یادش بیاد، شاید دلش تنگ شه، من چمدونم رو بستم که برم، که دوباره یه بخش از زندگی رو پشت سر بزارم اما نشد، حس میکنم مشکلی نیست اگه محدود کنم، اگه کمتر بیام، اگه بهش وابسته نشم، حتی دیشب برخلاف خودم حرف زدم، نمیدونم، من هنوزم چمدون به دستم و از پنجره به تاریکی نگاه میکنم.
https://eitaa.com/satsojen/8485 باید پیشگیری کرد یعنی چیلحنسثحدطیحو ~~~ در حال انجامم آرامش تو حفظ کن
هدایت شده از اژدها سواران کتابخوان🏴
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بهترین گروه سه نفره😔🛐✨
مرثیه‌ای برای آخرین شکوفه آن شب جهان برای لحظه‌ای از حرکت ایستاده بود. گویی زمان نیز تاب تماشای آنچه را که در برابرش رخ می‌داد نداشت. دخترک زانوهایش را در آغوش گرفته بود و به شعله‌ای خیره می‌نگریست که آرام‌آرام در میان انبوه گلبرگ‌ها جان می‌گرفت. هزاران گل کوچک، همچون ستارگانی سرخ و طلایی، در آسمان تاریک پیش رویش می‌رقصیدند و هرکدام رازی ناگفته را با خود به بلندای شب می‌بردند. گویی آسمان، تمام ستارگانش را به زمین بخشیده بود تا دخترک در تاریکی بی‌انتهای خویش تنها نماند. دستانش بوی خاک و گل می‌دادند. انگشتان ظریفش هنوز از لمس آخرین شکوفه می‌لرزیدند. همان شکوفه‌ای که قرار بود برای بازگشت معشوقش نگه دارد. همان که بارها در خیال خویش تصور کرده بود روزی آن را میان دستان او بگذارد و از تمام روزهای انتظار برایش بگوید. اما مگر می‌شد چیزی را برای همیشه حفظ کرد؟ مگر نه اینکه حتی زیباترین گل‌ها نیز روزی در برابر بی‌رحمی زمان سر خم می‌کنند؟ و مگر عشق چیزی جز تلاش مذبوحانه‌ی انسان برای جاودانه ساختن لحظه‌هایی گذرا بود؟ نگاهش را به شعله دوخت. گلبرگ‌ها می‌سوختند، اما نمی‌مردند. در میان زبانه‌های آتش، دوباره متولد می‌شدند و به آسمان می‌رفتند؛ درست مانند خاطراتی که هرچه بیشتر می‌کوشیدی دفنشان کنی، بلندتر فریاد می‌کشیدند. هر گلبرگی که از پیکر گل جدا می‌شد، یادآور لبخندی بود که دیگر هرگز نمی‌دید، آغوشی که دیگر پناهش نبود و صدایی که حالا تنها در پس‌کوچه‌های ذهن آشفته‌اش طنین می‌انداخت. لبخند محوی بر لبانش نشست. شاید دیوانه شده بود. شاید هم سرانجام معنای رفتن را فهمیده بود. آرام زمزمه کرد: «می‌دونی؟ من تمام این مدت فکر می‌کردم اگه به اندازه‌ی کافی دوستت داشته باشم، حتی قاتلی مثل سرنوشت هم نمیتونه مارو از هم جدا کنه.» صدایش در هیاهوی باد گم شد. لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهش را از شعله‌ها گرفت. به فضای خالی کنارش خیره شد. همان‌جایی که زمانی حضور دیگری را احساس می‌کرد. چه مضحک بود. آدمی می‌توانست تمام جهان را در وجود یک نفر خلاصه کند و بعد، با رفتن همان یک نفر، حتی معنای بودن را نیز از یاد ببرد. قطره‌ای اشک از گونه‌اش پایین لغزید و روی گلبرگی افتاد. گلبرگ در میان شعله‌ها پیچ‌وتاب خورد و ناپدید شد. «اما انگار بعضی آدما برای موندن آفریده نشدن. بعضیا فقط میان تا بهت یاد بدن چطور با جای خالیشون زندگی کنی.» کمی مکث کرد. انگار واژه‌ها در گلویش به زنجیر کشیده شده بودند. لبخندش رنگ باخت و نگاهش دوباره به هزاران گل سوخته دوخته شد. «شاید منم باید یاد بگیرم. یاد بگیرم چطور صبح‌ها بیدار بشم و نبودنت رو به خاطر نیارم. چطور از کنار چیزایی رد بشم که یه روزی منو به یاد تو می‌نداختن. چطور بخندم، بی‌اونکه منتظر باشم کسی از پشت سر اسمم رو صدا بزنه.» باد وزید و خاکسترها را به رقص درآورد. گلبرگ‌های نیم‌سوخته از زمین جدا شدند و در تاریکی شب پراکنده گشتند. دخترک برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. شاید در آن سکوت کوتاه، صدای قدم‌های آشنایی را شنیده بود. شاید هم ذهن خسته‌اش بار دیگر برایش رویایی ساخته بود تا اندکی بیشتر دوام بیاورد. اما وقتی چشم گشود، جز تاریکی چیزی در برابرش نبود. برای آخرین بار به شکوفه‌های سوخته نگریست و دستانش را از هم گشود. دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت. نه وعده‌ای، نه انتظاری و نه حتی رویایی که بتواند شب‌های تنهایی‌اش را با آن فریب دهد. تمام آنچه از عشق باقی مانده بود، مشتی خاکستر بود و خاطراتی که حتی آتش نیز نتوانسته بود از میان ببرد. و آن شب، در میان هزاران گلبرگ سوخته، چیزی درون دخترک دفن شد. شاید عشقش، شاید کودکی‌اش و شاید آخرین تکه‌ی قلبی که هنوز به معجزه ایمان داشت. اما آتش همچنان می‌سوخت. شاید فردا کسی از کنار آن خاکسترها عبور می‌کرد و با دیدن گلبرگ‌های پراکنده، از زیبایی‌شان سخن می‌گفت. شاید هیچ‌کس هرگز نمی‌فهمید که آن گل‌ها روزگاری برای چه کسی شکفته بودند و چرا چنین بی‌رحمانه به آتش سپرده شدند. جهان همین‌قدر بی‌اعتنا بود؛ به سوگواری‌ها اهمیتی نمی‌داد و برای هیچ قلب شکسته‌ای از حرکت بازنمی‌ایستاد. چراکه گاهی پایان یک زندگی، درست از همان جایی آغاز می‌شود که آدمی تصمیم می‌گیرد دیگر برای هیچ‌کس شکوفه ندهد. و چه تلخ است که بعضی بهارها، پیش از آنکه از راه برسند در دل‌ها به زمستان بدل می‌شوند.
https://eitaa.com/satsojen/8498 یعنی چی درحال انجام ان چه جامییییی ~~~ بابا منظورم این بود که فعلا قصدی ندارم برای انجام هیچکاری
https://eitaa.com/satsojen/8501 عه عه حالا هرچی من اماده پیشگیریم ~~~ دلم میخواد لبخند دندان نما بزنم🤡