eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
90 دنبال‌کننده
461 عکس
961 ویدیو
5 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
مرثیه‌ای برای آخرین شکوفه آن شب جهان برای لحظه‌ای از حرکت ایستاده بود. گویی زمان نیز تاب تماشای آنچه را که در برابرش رخ می‌داد نداشت. دخترک زانوهایش را در آغوش گرفته بود و به شعله‌ای خیره می‌نگریست که آرام‌آرام در میان انبوه گلبرگ‌ها جان می‌گرفت. هزاران گل کوچک، همچون ستارگانی سرخ و طلایی، در آسمان تاریک پیش رویش می‌رقصیدند و هرکدام رازی ناگفته را با خود به بلندای شب می‌بردند. گویی آسمان، تمام ستارگانش را به زمین بخشیده بود تا دخترک در تاریکی بی‌انتهای خویش تنها نماند. دستانش بوی خاک و گل می‌دادند. انگشتان ظریفش هنوز از لمس آخرین شکوفه می‌لرزیدند. همان شکوفه‌ای که قرار بود برای بازگشت معشوقش نگه دارد. همان که بارها در خیال خویش تصور کرده بود روزی آن را میان دستان او بگذارد و از تمام روزهای انتظار برایش بگوید. اما مگر می‌شد چیزی را برای همیشه حفظ کرد؟ مگر نه اینکه حتی زیباترین گل‌ها نیز روزی در برابر بی‌رحمی زمان سر خم می‌کنند؟ و مگر عشق چیزی جز تلاش مذبوحانه‌ی انسان برای جاودانه ساختن لحظه‌هایی گذرا بود؟ نگاهش را به شعله دوخت. گلبرگ‌ها می‌سوختند، اما نمی‌مردند. در میان زبانه‌های آتش، دوباره متولد می‌شدند و به آسمان می‌رفتند؛ درست مانند خاطراتی که هرچه بیشتر می‌کوشیدی دفنشان کنی، بلندتر فریاد می‌کشیدند. هر گلبرگی که از پیکر گل جدا می‌شد، یادآور لبخندی بود که دیگر هرگز نمی‌دید، آغوشی که دیگر پناهش نبود و صدایی که حالا تنها در پس‌کوچه‌های ذهن آشفته‌اش طنین می‌انداخت. لبخند محوی بر لبانش نشست. شاید دیوانه شده بود. شاید هم سرانجام معنای رفتن را فهمیده بود. آرام زمزمه کرد: «می‌دونی؟ من تمام این مدت فکر می‌کردم اگه به اندازه‌ی کافی دوستت داشته باشم، حتی قاتلی مثل سرنوشت هم نمیتونه مارو از هم جدا کنه.» صدایش در هیاهوی باد گم شد. لحظه‌ای سکوت کرد و نگاهش را از شعله‌ها گرفت. به فضای خالی کنارش خیره شد. همان‌جایی که زمانی حضور دیگری را احساس می‌کرد. چه مضحک بود. آدمی می‌توانست تمام جهان را در وجود یک نفر خلاصه کند و بعد، با رفتن همان یک نفر، حتی معنای بودن را نیز از یاد ببرد. قطره‌ای اشک از گونه‌اش پایین لغزید و روی گلبرگی افتاد. گلبرگ در میان شعله‌ها پیچ‌وتاب خورد و ناپدید شد. «اما انگار بعضی آدما برای موندن آفریده نشدن. بعضیا فقط میان تا بهت یاد بدن چطور با جای خالیشون زندگی کنی.» کمی مکث کرد. انگار واژه‌ها در گلویش به زنجیر کشیده شده بودند. لبخندش رنگ باخت و نگاهش دوباره به هزاران گل سوخته دوخته شد. «شاید منم باید یاد بگیرم. یاد بگیرم چطور صبح‌ها بیدار بشم و نبودنت رو به خاطر نیارم. چطور از کنار چیزایی رد بشم که یه روزی منو به یاد تو می‌نداختن. چطور بخندم، بی‌اونکه منتظر باشم کسی از پشت سر اسمم رو صدا بزنه.» باد وزید و خاکسترها را به رقص درآورد. گلبرگ‌های نیم‌سوخته از زمین جدا شدند و در تاریکی شب پراکنده گشتند. دخترک برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست. شاید در آن سکوت کوتاه، صدای قدم‌های آشنایی را شنیده بود. شاید هم ذهن خسته‌اش بار دیگر برایش رویایی ساخته بود تا اندکی بیشتر دوام بیاورد. اما وقتی چشم گشود، جز تاریکی چیزی در برابرش نبود. برای آخرین بار به شکوفه‌های سوخته نگریست و دستانش را از هم گشود. دیگر چیزی برای نگه داشتن نداشت. نه وعده‌ای، نه انتظاری و نه حتی رویایی که بتواند شب‌های تنهایی‌اش را با آن فریب دهد. تمام آنچه از عشق باقی مانده بود، مشتی خاکستر بود و خاطراتی که حتی آتش نیز نتوانسته بود از میان ببرد. و آن شب، در میان هزاران گلبرگ سوخته، چیزی درون دخترک دفن شد. شاید عشقش، شاید کودکی‌اش و شاید آخرین تکه‌ی قلبی که هنوز به معجزه ایمان داشت. اما آتش همچنان می‌سوخت. شاید فردا کسی از کنار آن خاکسترها عبور می‌کرد و با دیدن گلبرگ‌های پراکنده، از زیبایی‌شان سخن می‌گفت. شاید هیچ‌کس هرگز نمی‌فهمید که آن گل‌ها روزگاری برای چه کسی شکفته بودند و چرا چنین بی‌رحمانه به آتش سپرده شدند. جهان همین‌قدر بی‌اعتنا بود؛ به سوگواری‌ها اهمیتی نمی‌داد و برای هیچ قلب شکسته‌ای از حرکت بازنمی‌ایستاد. چراکه گاهی پایان یک زندگی، درست از همان جایی آغاز می‌شود که آدمی تصمیم می‌گیرد دیگر برای هیچ‌کس شکوفه ندهد. و چه تلخ است که بعضی بهارها، پیش از آنکه از راه برسند در دل‌ها به زمستان بدل می‌شوند.
https://eitaa.com/satsojen/8498 یعنی چی درحال انجام ان چه جامییییی ~~~ بابا منظورم این بود که فعلا قصدی ندارم برای انجام هیچکاری
https://eitaa.com/satsojen/8501 عه عه حالا هرچی من اماده پیشگیریم ~~~ دلم میخواد لبخند دندان نما بزنم🤡
https://eitaa.com/satsojen/8502 دلتون میخواد؟ نکنه دندون هاتون ریخته؟ ~~~ خدا بگم چیکارت کنه ... منظورم اینه که می‌خوام ولی نمی‌زنم چون بهم مشکوک میشید
هدایت شده از 𝚃𝙰𝙺𝙴𝙳𝙾𝚆𝙽
درود بر تو. یه تقدیمی بریم؟. خب فرقی نداره چه اکانت چه چنل میاید پیوی نخطه میندازید یا تگتونو منم یه لباس/ژاکت و یه شخصیت از شاهکارِهری پاتر تقدیمتون میکنم. Pv: @Alestur چنل: https://eitaa.com/joinchat/3832874481C5c44058744 ظرفیت:21
https://eitaa.com/satsojen/8503 نه شما بزن (من درحال مشکوک شدن و شایعه ساختن) راستی رو فصل دو سرباز و پادشاه فکر کردین؟ ~~~ اوکی. اره فکر کردم ولی از هفته بعد شاید شروع کنم
https://eitaa.com/satsojen/8505 هوراااا ~~~ منم خوشحالم