هدایت شده از 𝚃𝙰𝙺𝙴𝙳𝙾𝚆𝙽
هدایت شده از سکوتنوشته_
برای جان عزیزم؛
دوست من، کجای این کرهی خاکی هستی؟
میدونستی ستارهها، همونطور که مسیر شمال رو میتونن نمایان کنن، میتونن مسیر عشق رو هم نشون بدن؟
من دیشب ستارهای رو دیدم که به طرف غرب میرفت. نورانی بود. خیلی نورانی. دقیقا به اندازهی تو. من اون لحظه بازتاب چهرهی تو رو درون هستهی اون ستاره دیدم، جان عزیز.
دوستی ما اتفاقی بود. اما چه کسی میدونه آخرش چیمیشه؟ اگه نظر من رو بخوای جان؛ من دلم میخواد خیلی اتفاقی _همونقدر که آشناییمون بود_ باهم بمیریم.
بهترین و عزیزترین دوست من؛ هرکجای این زمین نفرت انگیز که هستی، باش. اما هیچوقت فراموش نکن که کسی در این سوی زمین، عاشقانه _مثل عزیزترین برادری که میتونه باشه_ دوستت داره و ازت میخواد که همیشهی همیشه، خود حقیقیت باشی!
فراموش نکن که من، همیشه اینجا و در این خونه، منتظر تو و حرفهات هستم و درِ این خونه، همیشه برای فوقالعادهترین جانِ دنیا بازه!
دوستدار و ارادتمند تو؛ بهترین دوستت تا ابد_شرلوک_
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🎲چالش دوم
از این تصویر بنویس...
** این را میگویم و بعد از جایم بلند میشوم و از اتاق بیرون میزنم.
پشت در با صدای بلند میگویم:«راستی هاین، شیرینی خامهای هم داریم»**
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🎲چالش دوم از این تصویر بنویس... ** این را میگویم و بعد از جایم بلند میشوم و از اتاق بیرون میزنم
دخترک با بغض به مهم ترین فرد زندگی اش که در حال نابود شدن بود نگاه کرد ، برای آخرین بار او را بغل کرد و بغضش را رها کرد . اشک ها بی وقفه روی صورتش جاری شدند.
این دفعه اولین و آخرین بازی بود که اشک میریزد ، تا به حال هیچوقت گریه نکرده اما او آنقدر برایش مهم بود که برایش جان میداد .
آخرین کلماتش ...
آخرین نفس هایش ...
نگاه امیدوارانه و ...
لبخند روی صورتش...
نمیتوانست باور کند او رفته ... آن هم بعد از اینهمه اتفاقی که گذشت ...
التماس هایش بی پاسخ ماندند ... ناله هایش جواب نداد ...
آسمان دیگر او را به دختر باز نمیگرداند...
دیگر هیچوقت...
قرار نبود او را ببیند ...
#چالشدوم
#سباستینمککویین
شرمنده دیر شد میخواستم با توجه به چالش سوم به هم ربطش بدم