نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑
هدایت شده از خانومِلوبیا
هدایت شده از خانومِلوبیا
بعد از سه چهار سال این آخرین شبیِ که تو این خونه هستیم..
آخرِ شب زمان خوبیه که آدم دو دو تا چارتا کنه ببینه با خودش چند چند بوده.
خاطرات خوب و بدی که مثل یه فیلم کوتاه توی ذهنم مرور میشن، گاهی لبخند رو لبم میارن و گاهی باعث میشن یه بغضِ بسی عمیق بپره تو گلوم و اشک هجوم بیاره تو حلقه ی چشمام.
ترک کردنِ تنها خونه ای که یه روزی عزیزترینت برات چیده ،مهمونت شده ، توش نفس کشیده و دیگه تا آخر عمرت قرار نیست این حس رو تجربه کنی باعث میشه دلت بگیره..
خونه ی کوچیک و جمع و جورم تو چقدر خوشبخت بودی که یه روزی عطر اون تو فضای تو پیچید و صدای قشنگش تو یکی از کنج های کوچیکت مشغول دعا شد.
اما با همه ی اینا یه کورسوی امید تو دلم جوونه زده که برو جلو هنوز راه های نرفته ی زیادی هست هنوز خاطرات قشنگتری پیش روت هست که "تو" باید رقم بزنی پس
اداااامههه بدههه (؛
هدایت شده از حاشیههای یک کتاب باز
🎲 چالش چهارم
پوزخندی میزنم.
ـ چهار روز گذشته و ما هنوز سالمیم... عجیبه، نه؟
صدای خندهام در کتابخانه میپیچد.
ـ اما بریم سراغ چالش امروز؛ از میان عناصر تصویر، دستکم سه مورد رو انتخاب کنید و به شکلی در داستانتون به هم پیوند بزنید که حضور هرکدوم ضروری باشه، نه صرفاً تزئینی. میتونید از تمام عناصر استفاده کنید؛ اما مراقب باشید داستانتون به فهرستی از اشیای داخل تصویر تبدیل نشه.
لبخند میزنم و برگه را روی میز میگذارم.
ـ با تشکر؛ از طرف مدیریت محترم این کتابخانه!
سرفهای میکنم. نگاهها سمتم برمیگردد.
لبخند میزنم.
-اما قبل از شروع، یک سوال دارم: اگر قرار بود یکی از آدمهای رو فقط برای پنج دقیقه به این کتابخونه دعوت کنید، چه کسی رو انتخاب میکردید؟
مکث میکنم.
ـ جوابش رو لازم نیست بلند بگید. فقط ... لطفاً دعوتش کنید.
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
🎲 چالش چهارم پوزخندی میزنم. ـ چهار روز گذشته و ما هنوز سالمیم... عجیبه، نه؟ صدای خندهام در کتابخ
ویولنش را برداشت و دوباره نواخت نواخت و نواخت و نواخت اما آن لحظه ها از ذهنش پاک نشد. هنوز هم صدای گلوله بلندتر از صدای ویولن بود . کر کننده وحشتناک و آزار دهنده...
بار ها و بار ها نواخت با سرعت بیشتری نواخت اما انگار تفنگ هم او را همراهی میکرد ، با هر بار آرشه کشیدن یک گلوله شلیک میشد ... یک جسد روی زمین می افتاد ...
قلبش تند می تپید، دوباره آن صحنه جلوی چشمانش ظاهر شد ، جسد ها روی زمین و غرق در خون دخترکی مقابل با چشم های گریان ایستاده و مردی که انگار برای انجام وظیفه ... شلیک میکرد اما چه کسی میدانست قصد واقعی اش چیست ، خودش هم هنوز نمیداند.
ویولن را از روی دوشش پایین آورد ، با عصبانیت نفس میزد و به نقطه ای پا معلوم روی دیوار خیره شده بود . اما این کافی نبود هنوز صداهای در ذهنش سر و صدا می کردند . ویولن ش را بالا آورد و روی شانه اش گذاشت ، آرشه را روی سیم های نازک آن قرار داد . نفسی عمیق کشید و خواست که بنوازد اما دستش در هوا معلق ماند .
اینبار به جای اینکه تکه پاره هایی از آنچه دیده بود یادش بیاید ... تمام آن چیزی که از دیدنش وحشت داشت مقابل چشمانش نقش بست .
صدای پیانو در فضا پیچید ،ادم ها با سرعت آرامی از کنارش می گذشتند اما به او نمیخوردند ، انگار وجود او روحی در میان مادیت بود . صحنه کمی جلو تر رفت ، مردی روی زمین افتاده بود و خون ریزی میکرد . چاقویی خونی به دست پسری بود که بالای سر مرد ایستاده بود ، او میخواست پسرک را دستگیر کند اما نتوانست دستش را بگیرد . دستش همچون هاله ای مبهم از دست پسر گذر کرد . دوباره صحنه به حرکت در آمد ، مرد مقابل زنی که بر حسب اتفاق مردی را به قتل رسانده بود ، تفنگش را به سمت زن گرفته بود . صدا ها گوشش را کر کرد ، صدایی میگفت :« او را به سزای اعمالش برسان »و دیگری می گفت :« نه رحم کن ... »
امثال این صدا ها زیاد بودند که مرد را سخت گیج می کرد. مرد عرق نشسته روی پیشانی اش را با دست پاک کرد و تفنگ را محکم تر در دستان لرزانش گرفت . او نمیخواست شلیک کند اما تفنگ شلیک کرد و گلوله ای وسط قلب زن کاشت . زن مرده بود و مرد ناخواسته قتل دیگری را رقم زده بود .
مرد از شدت شوک نفس نفس میزد که ناگهان دوباره صحنه عوض شد ، کافه ای همیشگی و دوست صمیمی اش . دو لیوان کنار هم و مشروبی گران کنار آن ، دوستش لبخند عمیقی به او زد و گفت :« یه لیوان دیگه میخوای ؟»
مرد چیزی نگفت اما او برایش لیوانش را پر کرد .
دوستش لیوان خودش را سر کشید و بعد نگاهی به مرد انداخت و گفت :« خودت رو زیادی درگیر کار کردی . »
مرد باز هم نتوانست پاسخ دهد. اما اینبار برای این بود که بعد از مدت ها دوستش را می بیند ، اشک در چشمانش حلقه زده بود و لبخندی کج روی لبانش نقش بسته بود . از آخرین باری که دوستش را ملاقات کرده سه سال می گذرد. خوشحال بود از اینکه او را می دید این ثابت می کرد که او دوستش را نکشته حداقل او را نه .
دوستش لبخندی زد و گفت :« هیچ چیزی همیشگی نیست . » و بعد دوباره از جلوس چشمانش محو شد . مرد سرش را چرخاند تا او را پیدا کند اما او را نیافت . حالا از خلسه ذهنش بیرون آمده بود و به همان اتاق قدیمی برگشته بود . ویولن را روی میزش گذاشت و لباس هایش را پوشید و از خانه بیرون زد ، به سمت آرامگاه دوستش می رفت . باید حرف می زدند ، هر وقت اینطور سردرگم میشد به او پناه می برد ، او همیشه آغوشش باز بود و شنوایی حرف هایش بود بدون او نمیتوانست یک زندگی عادی داشت باشد .
وقتی به قبرستان رسید ، بی وقفه به سمت قبری که نشان فرشته روی دارد رفت زانو زد و سلام کرد. از تمام اتفاقات روز برایش گفت از آنچه در خواب یا بیداری دیده بود ...
آنقدر تعریف کرد تا خسته شد ...
اما حالش بهتر شده بود ...
خسته بود ، کنار قبر دراز کشید و لحظه ای چشم بر هم گذاشت . به این استراحت نیاز داشت .شاید هم به این ملاقات .
#چالشچهارم
#سباستینمککویین
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑