‹ فَریادِ سكوت ›
ذووووق برا دیدنِ حضرتِ آقا طبیعیه؟!(:
دین و دِل به یک دیدن،
باختیم و خرسندیم
در قُمارِ عشق ای دل!
کے بوَد پشیمانے؟!(:🌱
ندیدم رنگ شادی را، تظاهر میکنم شادم
شدم ویرانهای از غم، ولی گفتم که آبادم:)
یه پسر بچه ۸ الی ۱۰ ساله داشت میگفت عه فلانی فلانی بیا ببین من همه اینارو دارم اینو خوندم اونو خوندم..
برام جالب بود،بهش گفتم راست میگی؟! گفت میخوای داستانشو برات بگم؟
خلاصه گفت فهمیدم وااقعا اهل کتابه ها
بعد داشت میگفت عه ببین علی (دوستش)من این کتابه رو خوندم خیییلی قشنگ بود واقعاً زندگی نامه یه شهیدِ بزرگواریه منم اونو الگوی خودم قرار دادم پیشنهاد میکنم توهم بخونیش+
اون لحظه واااقعا لذت بردم از حرفای یه بچه که واقعا کتاب خون بودنش و اینکه الگو برداریشو درست انجام داده خوشحال شدم(:
_ آدمیزاد همینجوریشم مراقب خودش هست ولی وقتی یکی میگه مراقب خودت باش داستان فرق میکنه!
-نشستم صبح و ظهر و عصر در فکرت فرو رفتم . .
اذان گفتند و من کاری نکردم ؛ کافرم یعنی؟!