‹ فَریادِ سكوت ›
ببخشید خیلی کوتاه بود(:
ولی خواستم تو حس و حالش شریك شین(:
‹ فَریادِ سكوت ›
شاید خاطره شاید رویا: صدایِ جیرجیرک حواسمو پرت کرد و از تو همهمهی جمع کشید سمتِ تو! فکرم اقناع نشد
یادم نمیره بغضامو،همونایی که نمیدونستم پیش کی ببرم به کی بگم تا آرومم کنه!
همونا که قلبمو فشرده میکرد و آروم آروم از جونم می کاست!
ولی پیدا شد مرحمش،از همون غروب جمعه پارسال که از همه دنیا بریده بودم و فهمیدم که هیچوقت و هیچکس نتونست بغیرِ شهدا آرومم کنه.. دقیقاً همونجا بود که شهدا رو فهمیدم،فهمیدم میتونن منِ گنهکارِ پر از خطا رو درمان کنن،آرومم کنن(:
نمیدونستم توسل چجوریه،اصلا برم چی بگم؟بگم من فلان دردو دارم؟!
من توسل نکردم،التماس نکردم؛
ولی دستم گرفته شد،ولی دردم درمان شد و اشکم پنهان!
از همون روزی که حاجتمو بدون اینکه به زبون بیارم تو دلم خاکش کردم و فقط یه نظر پیشِ شهدا ازش یاد کردم و حاجت روا شدم فهمیدم هیچ رفیقی مثلِ آسمونیا بامعرفت نیست که تا تهِ تهِ بی جونیات بهت کمک کنه و تو هرررر شرایطی دست گیرت باشه!
من از شهدا یاد گرفتم مرام و معرفتو(:
با معرفتا؟!خیلی مشتی هستین(:
به قلمِ:آرام
#دل_نویسِ
_اینجا؟!گلزارِ شهدایِ اصفهان..!
تاریخ:۱۴۰۲/۴/۲
پ.ن: بمونه به یادگار اینجا(:
توجه:عکسِ کپی نشه چون راضی نیستم؛شخصیه(:
با سکوتت سر نَبُر از بیت بیت شعر من
این غزل را من نه با دل بلکه با سر گفتهام...(:!