فكر کنم جدی جدی تمام شد
جدی جدی هیچکس در ذهنم پرواز نمیکند و لب هایم را با حرف هایش کش نمی آورد؛
کاش فردی میبود و میگفت اینها همه خواب است،به چه می اندیشی؟!
اما همه چیز جدی بود.
نبودنِ دستانش میانِ دستانِ یخ زده ام به موقعِ رفتن..
حالِ زارِ من به موقعِ تنهایی
اشک هایم..
نوایِ توی سرم که نامِ او را صدا میزد و شخصی محکم بر دهانش میکوبید و میگفت بس است دیگر،او تمام شد..
همه و همه جدی بودند؛
این دنیا چه چیزش شوخی بود؟!
همه چیز جدی بود.
#نویسندهجان
دلِ من قبلِ دلت،هیچ دلی دوست نداشت
تنِ من قبلِ تنت میلی به آغوش نداشت
سرِ من قبلِ تو زندانیِ افکار نداشت
لبِ من قبلِ تو میلی به لبخند نداشت(:
#نویسندهجان
دیدی فهمیدم درد از شفا بهتره
اگه تهِ شفا رنجیدنِ تو باشه..؟!
می ارزید
اون مستی به این خماری می ارزید
این که تو آرومی به اینکه من پریشونم می ارزید(:
_تکه ای از پادکستی که دوستَش داشت.
‹ فَریادِ سكوت ›
صدات پیچید تو سرم.
تو سرِ خودمم مُدام میپیچه
رو دورِ تکراره انگاری..
از آدمیزاد هیچ بعید نیست که بگوید خداحافظ درحالی که بند بند وجودش میخواهد بماند..!
«آنگونهام که انگار من را وسطِ کتابی غمگین فراموش کردهاند.»
- سیدخان کومورجو