این روزها دارم کلافهترین ورژنِ خودم رو اینوَر اونوَر حمل میکنم؛ کلافه از نبودنت، از ندیدنت، از حرف نزدن باهات، از دلتنگی!
راستشو بخوای
هنوزم به نبودنت عادت نکردم.
صبحا که از خواب پا میشم
حس میکنم پیامی ازت دارم.
روزا
سر درگم و گیجم،
ته دلم همش دلشوره دارم.
نمیدونم دنبال چیم، حوصله هیچ کاریو ندارم.
همهی روزو به گوشی نگاه میکنم
و منتظر یه حرف کوچیک از سمت توئم
تا دوباره مثل قبل لبخند بزنم.
کاش میتونستم کنارم داشته باشمت،
راستش من هنوز دوست داشتنت رو تموم نکردم، ولی تمومش میکنم، قول میدم دیگه ادامه ندم و کسی رو اذیت نکنم..!
نویسنده بودن اونجاش بده که میترسی بنویسی ، میترسی بنویسی که اتفاق بیوفته ، میترسی بنویسی که خونده شه ، میترسی بنویسی که درک نشه ، میترسی بنویسی که خواسته نشه ، میترسی بنویسی ولی نوشته هات روح نداشته باشه :)
میدونین چیه
من میدونم که آدمِ درستِ من نبود؛ اما من دلم برای روزهایی که هنوز این واقعیتُ نفهمیده بودم خیلی تنگ شده.
خوندنِ چتای قدیمی یه حسِ عجیبی داره؛ یه حسِ دلتنگی عمیق برای اونی که بودی و اونی که بود.