این روزها شاهدِ دیدن و شنیدنِ یك سری چیزها هستم که در برابرشان تنها میتوانم پلك بزنم و سکوت کنم و تلاش کنم که حسِ حسرت در وجودم برافروخته نشود..
گاهی سعی میکنم که بر بغضم غلبه کنم و آن را درگیر نکنم که البته چندان موفق نیستم و همیشه تارهایِ بغضِ آویخته به گلویم آماده اند برای از هم گسیختن و این را دوست ندارم،چون یك جورهایی ضعفم را آشکار میسازد.
گاهی میگویم:
ای کاش مغازه ای باز میکردم به نامِ ‹قصّابیِ دلتنگیهایتان› و آن گاه در ابتدا همه دلتنگی های خویش را گردن میزدم و قطعه قطعه میکردم و سپس دلتنگی هایِ دیگران را.
اما افسوس که امکانش را ندارم و از نظرِ مردم مسخره به نظر میرسد.
-آرام؛ ¹⁶ ژوئیهٔ ²⁰²⁵
چشماشو بسته و میخونه:
«ما گر ز سر بریده میترسیدیم
در محفل عاشقان نمی..
میپرم وسطِ شعرش و میگم که صبر کن!
صبر کن آقا جون.
من میترسم...
من از مجنون شدنی که مویز تو صفحه آخرِ کتابش در وصفش مینویسه:
"گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من،به امیدِ که ماندی؟" میترسم.
سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر!من میروم او میکشد قلاب را..!
اسبابکشی فرصتیه برای اونایی که هنوز نفهمیدند زندگی برای این همه گذشته جا نداره..!