چشماشو بسته و میخونه:
«ما گر ز سر بریده میترسیدیم
در محفل عاشقان نمی..
میپرم وسطِ شعرش و میگم که صبر کن!
صبر کن آقا جون.
من میترسم...
من از مجنون شدنی که مویز تو صفحه آخرِ کتابش در وصفش مینویسه:
"گذشت از من ولی آخر نگفتی
که بعد از من،به امیدِ که ماندی؟" میترسم.
سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر!من میروم او میکشد قلاب را..!
اسبابکشی فرصتیه برای اونایی که هنوز نفهمیدند زندگی برای این همه گذشته جا نداره..!
یک [ نمیخوام ازش حرف بزنم چون اشکم ناخودآگاه میچکه رو گونه هام] بزرگ هستم.