هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت شصت وهفت 🔶 #شهید_زنده نميدانم چطور سر از ساری درآوردم!
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت شصت وهشتم
🔶 #رنگ
قرار بود مراسم اربعین سید فردا برگزار شود. من آن موقع در تبلیغات لشکر
بودم. یکی از کارهایی که از زمان جنگ انجام ميدادم کشیدن تصاویر شهدا
بود.
با سید از همان دوران جنگ رفیق بودم. شهید حسین طالبی نتاج، یکی از
فرماندهان بی نظیر لشکر، سبب آشنایی من با سید مجتبی شده بود. من هم بعد از آن از این سید بزرگوار جدا نشدم.
یک بار در نمازخانه لشکر و بعد از نماز به سراغ سید مجتبی رفتم. بعد از نماز معمولًا چند دقیقه ای سکوت ميکرد و با خدا خلوت ميکرد. بعد هم سر
به سجده می گذاشت.
من مقابل سید ایستادم. فکر و ذهن او در نماز بود. اصلًا سرش را بالا نیاورد.
او غرق در یار بود. بعد از چند دقیقه متوجه حضور من شد!
از طرف لشکر گفتند: برای مراسم فردا یک تابلو بزرگ از تصویر سید آماده کن.
من هم آخر شب، به منزلمان در بابل رفتم. با پارچه و چوب، بوم را آماده
کردم. قلم و رنگها را برداشتم و به نام خدا شروع کردم.
همسرم آن موقع ناراحتی اعصاب شدید داشت. بارها به پزشکان متخصص
در شهرهای مختلف مراجعه کردیم اما مشکل او حل نشد.
قبل از خواب همسرم به من گفت: اگه ميشه این تابلو رو ببر بیرون، ميترسم
رنگ روی فرش بریزه.
گفتم: خانم، هوا سرده. من زیر تابلو پلاستیک پهن کردم. مواظب هستم که
رنگ نریزه.
سکوت کامل برقرار شده بود. حالا من بودم و تصویر سید مجتبی. اشک ميریختم و قلم را روی بوم ميکشیدم.
تا قبل از اذان صبح، تصویر زیبایی از سید ترسیم شد. خوشحال بودم و خسته.
گفتم سریع وسایل را جمع کنم و بعد از نماز کمی بخوابم. آخرین قوطی رنگ را برداشتم که یک باره از دستم سر خورد و افتاد روی فرش!
نميدانستم چه کار کنم. رنگ پاشیده بود روی فرش. بیشتر از همه به فکر همسرم بودم. نميدانستم در جواب او چه بگویم. به من گفته بود که برو بیرون
اما ...
بالاخره بیدار شد و از اتاق بیرون آمد. سریع دستمال و آب و ... آورد و
مشغول شد. اما بی فایده بود!
خانم من همین طور که با دستمال به روی فرش ميکشید گفت: خدایا، فقط
براي اینکه این شهید فرزند حضرت زهرا سلام الله بوده سکوت ميکنم.
بعد هم گفت: ميگن اهل محشر در قیامت، سرها را از عظمت حضرت
زهرا سلام الله به زیر ميگیرند.
بعد نگاهی به چهره شهید انداخت و ادامه داد: فردای قیامت به مادرت بگو
که من این کار را برای شما کردم. شما سفارش ما را بکن، شاید ما را شفاعت
کنند.
صبح با هم از خانه بیرون آمدیم. البته بعد از نماز چند ساعتی استراحت کردم.
در را بستم و آماده حرکت شدیم. همان موقع، خانم همسایه بیرون آمد و خانم
من را صدا کرد.
خانواده ایشان را ميشناختم؛ خانم رحمانپور همسر یکی از جانبازان جنگی
و از زنان مؤمن محله ما بود. ایشان جلو آمد و رو به همسر من کرد و بی مقدمه
گفت: شما شهید علمدار ميشناسید؟!
یک دفعه من و همسرم با تعجب به هم نگاه کردیم. خانم من گفت: بله،
چطور مگه؟!
خانم رحمانپور ادامه داد: من یک ساعت پیش خواب بودم. یک جوان با چهرهای نورانی شبیه شهدای زمان جنگ آمد و خودش را معرفی کرد.
بعد گفت: از طرف ما از خانم غلامی معذرت خواهی کنید و بگویید به
پیمانی که بستیم عمل ميکنیم. شفاعت شما در قیامت با مادرم زهرا سلام الله
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت شصت وهشتم 🔶 #رنگ قرار بود مراسم اربعین سید فردا برگزار
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت شصت ونهم
🔶 #حضور
همسر من بعد از ماجرای فرش رنگی ارادت عجیبی به سید مجتبی پیدا
کرد. همیشه شبهای جمعه به کنار مزار او ميرفتیم و برای او زیارت عاشورا
می خوانديم.
همسرم آن زمان آنقدر قرص اعصاب می خورد که خسته شده بودیم. از سید
خواستم که ما را یاری کند.
بعد از مدتی که به زیارت سید ميرفتیم حال او رفته رفته خوب شد! دیگر به
سراغ قرص اعصاب نرفت!
پانزده سال است که خانم بنده قرص نخورده! دیگر هیچ مشکل اعصاب و
روان ندارد.
روزی سر مزار سید نشسته بوديم. خانم من گفت: من هرچه از خدا بخواهم
با خواندن زیارت عاشورا در کنار مزار سید برآورده ميشود.
آن روز گفت: آقا سید، من این زیارت عاشورا را به نیابت شما ميخوانم.
از خدا ميخواهم زیارت عمه سادات، حضرت زینب سلام الله ، را نصیب ما کند.
روز بعد یکی از دوستان من زنگ زد و گفت: با یک کاروان راهی سوریه هستیم. دو نفر جا دارد. اگر گذرنامه داری، سریع اقدام کن. باورکردنی نبود
شب جمعه بعد در حرم حضرت زینب سلام الله نائب الزیاره سید بودیم!
در بین بچه های همکار این ماجرا را تعریف کردم. اینکه هر کسی از خدا
چیزی بخواهد به سراغ مزار سید ميرود و با قرائت زیارت عاشورا از خدا
ميخواهد که مشکلش برطرف شود.
هفته بعد سید را در عالم خواب دیدم. گفت: به فلانی از همکاران محل
کار ، این مطلب را بگو ...
روز بعد همان شخص در حضور جمع گفت: تو درباره سید مجتبی چی
ميگفتی؟! من رفتم سر قبر سید. زیارت عاشورا هم خواندم. اما مشکل من حل
نشد.
گفتم: اتفاقًا سید برات پیغام داده. گفته تو دو تا مشکل داری!
از جمع خارج شدیم. ادامه دادم: سید پیغام داد و گفت: مشکل اول تو با
توسل به مادرم حضرت زهرا سلام الله حل ميشود.
اما مشکل دوم را خودت به وجود آوردی. در زندگی خیلی به همسرت دروغ گفتی و این نتیجه همان دروغ هاست!“ رنگ از رخسار دوستم پریده بود.
گفت: درسته.
توی سفر راهیان نور همین مطالب را گفتم. نوروز 1388 بود. یکی از روحانیان کاروان جلو آمد و گفت: من زیاد به این حرفها اعتقاد ندارم. برو به این سید
که ميشناسی بگو یه دختر شهید داره طلاق ميگیره برای اینکه بچه دار نمی شه.
بگو آبروی خانواده شهید در خطره.
من هم بعد از سفر به سراغ مزار سید رفتم و بعد از زیارت عاشورا همین
مطلب را گفتم.
نوروز سال 1389 همان روحانی با من تماس گرفت. ميخواست آدرس قبر
سید را بپرسد.
گفت: با همان دختر شهید و همسر و فرزندش ميخواهیم برویم سر مزار
سید!
سید به یکی از دوستانش گفته بود: هر وقت خواستید برای من کاری انجام
دهید زیارت عاشورا بخوانید. سه بار هم در اول و آخر آن نام مادرم حضرت
زهرا سلام الله را ببرید.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت شصت ونهم 🔶 #حضور همسر من بعد از ماجرای فرش رنگی ارادت ع
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد
🔶 #برنامه_علمدار
از روايت فتح تهران تماس گرفتند. خواستند كه برويم و درباره شهيد سيد
مجتبی علمدار فيلم تهيه كنيم.
گفتم: يعني چی!؟ آقا سيد كه زنده است. برويم برای او فيلم تهيه كنيم؟!
همین يكی دو ماه پيش بود كه برنامه روايت فتح، مصاحبه ايشان را پخش کرد.
گفتند: ایشان شهيد شده اند.
با تعجب پرسيدم: چطور؟!
گفتند: آقا سيد مجتبی علمدار جانباز شيميايی بودند.
من آن موقع مشغول کار بر روی پروژه شهید جهان آرا بودم. آمدم و فیلم مصاحبه سید را دیدم.
بعد هم گروهی را آماده كردم و رفتيم ساری. ابتدا به سراغ لشكر 25 رفتيم و خودمان را معرفی كرديم. گفتيم ميخواهيم درباره سردار شهيد، سيد مجتبي علمدار، فيلم تهيه كنيم.
به ما گفتند درجه سيد سردار نبوده، او سروان بوده. با خودم فكر كردم كه
روايت فتح درباره سرداران فيلم تهيه ميكند، نه ...
کسی زیاد تحویل نگرفت. پس از مدتی با ناراحتی برگشتيم تهران. به روايت
فتح اعلام کردم كه ادامه نميدهيم.
شب آمدم خانه، نيمه های شب خواب عجیبی ديدم.
دو نفر سيد با لباس سبز به سمت من آمدند. به من گفتند: رفتی به جايی تا از
نوادگان ما فيلم بگيری، اما برگشتی؟!
با ترس از خواب پريدم. به آنچه در خواب ديده بودم فكر ميكردم. رفتم
وضو گرفتم و نمازم را خواندم. دوباره خوابيدم. همان خواب دوباره تکرار شد.
صبح اول وقت رفتم روايت فتح. گفتم ميخواهم برای سید کار کنم. تعجب
کردند. وسایل سریع آماده شد، به همراه عوامل حرکت کردیم.
در ساری دوباره همان مسائل پیش آمد. کسی همکاری نميکرد!
در همان محل لشکر 25 نشسته بودیم که یکی از دوستان آقا مجتبی مجیدکریمی آمد! گفت: در خواب سید را دیدم که گفته برو لشکر. بچه های روایت فتح منتظر کمک هستند. برو کمکشان کن.
رفتیم با خانواده شهيد علمدار ديدار كردیم. رفقای او هم جمع شدند. بعد به
همراه گروه رفتيم و از شب تا نزدیک صبح برنامه ضبط كرديم. خیلی عجیب
بود. همه خاطرات او زیبا و در عین حال غمبار بود.
برگشتیم تهران. برنامه در چهار قسمت آماده شد. بعد از مدتی دوباره از
روایت فتح با من تماس گرفته و گفتند: اگر اين چهار قسمت را پخش كنيم،
هشتاد درصد بينندگان به شدت متأثر ميشوند. بهتر است آن را كم كنيد.
ما هم صحنه هايی را كه ممكن بود مردم را ناراحت كنند كوتاه كرديم.
بنابراين تبديل به دو قسمت شد.
وقتی توسط روايت فتح برنامه علمدار پخش شد، خيلی از دوستان شهيد سيد
مجتبی علمدار، كه در شهرستانهای ديگر بودند و از شهادت او خبری نداشتند،
متوجه شدند و مثل سيل به سمت ساری سرازير شدند.
این برنامه یکی از پرمخاطب ترین برنامه های آن سال بود.
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد 🔶 #برنامه_علمدار از روايت فتح تهران تماس گرفتند.
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد ویک
🔶 #فاتح_دلها
مدتی بود كه در ميدان منتظر مسافر بودم، حالا كه ميخواستم بروم
نميتوانستم تكان بخورم! ده تا تاكسی جلو و پشت سرم ايستاده بودند. همان
حين متوجه جوانی كه چفيه دور گردنش انداخته بود شدم.
انگار اهل آبادان بود. به همراه يك ساك كوچك به سمت من آمد. زد به شيشة ماشين. شيشه را پايين كشيدم و گفتم: بفرماييد.
گفت: من را تا آرامگاه ميبرید؟
نگاهش كردم و گفتم: بله، بفرماييد.
تا نشست توی ماشين چشمش به عكس سيد افتاد كه چسبانده بودم روی
شيشه. دستی روی آن كشيد و شروع كرد به گریه کردن. تعجب كردم و گفتم:
آقا، قضيه چيه!؟
گفت: من این سيد را نميشناختم. يك ماه پيش رفتم شهر قم، داخل پاساژ
چشمم افتاد به عكس ايشان. ناخودآگاه به سمت آن عكس كشيده شدم. چهره
معصومانه ای داشت. رفتم داخل مغازه. عكس و نوارهای مداحی سيد را خريدم.
شب و روزم شده بود گوش دادن به نوارهای مداحی سيد. شبی در خواب
سيد را ديدم كه به سمت من آمد. دعوتم كرد كه سر مزارش بيايم و زيارت
عاشورا بخوانم. به سيد گفتم: من اصلا تا حالا شمال نرفته ام. چه جوری بيام و
پيدایت كنم. گم ميشوم.“
نرفتم و فراموشش كردم. چند وقت بعد دوباره به خوابم آمد و گفت: ”چرا
نميآيي سر مزارم؟!
از خواب كه بلند شدم سريع وسايلم را جمع كردم و راه افتادم. توی راه
خوابم برد. ماشین هم داشت از ساری عبور ميکرد.
سيد آمد و تكانم داد و گفت: پاشو رسيدی
ناگهان چشمهايم را باز كردم. همان موقع راننده گفت: ساری جا نمونيد.
سریع پياده شدم و راه افتادم. ناخواسته به سمت ماشين شما آمدم.
وقتی گفتم پسردایی و داماد خانواده سید هستم تعجبش بيشتر شد. رساندمش آرامگاه.
بعد ماندم و گفتم: شما زيارت عاشورا بخوان من منتظرم. بايد برويم منزل
سيد. گفت: ً اصلا غير ممكنه.“
ِ گفتم ”در خانه سيد به روی كسی بسته نيست چه برسد به اينكه خودش دعوت كرده باشد
سال 1374 بود. از پخش فيلم مصاحبه سيد مجتبی توسط روايت چند روزی
ميگذشت. با سيد از خيابان جمهوری اسلامی ساری عبور ميكرديم. سید
داخل مغازهای شد. مأمور راهنمايی و رانندگی به سمت من آمد و سلام كرد.
بعد سيد را نشان داد و پرسيد: اين آقايي كه با شما هستند، چهره شان برای
من خيلی آشناست. فكر ميكنم ايشان را جايي ديده باشم.
گفتم: شايد در مسجد ديده باشی.
گفت: من اصلًا مسجدی نيستم.
گفتم: شايد در مراسمی او را ديده ای.
گفت: من اصلًا اهل اينجور جاها نيستم.
خنده ام گرفت و به شوخی گفتم: نكنه در تلويزيون ديدی!؟
گفت: بله! بله! درسته. چقدر قشنگ صحبت كرد. چند روز پيش بود. در
برنامة روايت فتح درباره شلمچه مصاحبه كرده بود و تلويزيون هم آن را پخش كرد.
با این مأمور رفیق شدیم. خلاصه گذشت تا اينكه ...
ده روز بعد از شهادت سيد آن مأمور راهنمايی و رانندگی دوباره مرا ديد و
گفت: خدا سيد را بيامرزد! تا حالا در تشييع پيكر هيچ يك از شهدا شركت
نكرده بودم. اصلًا خوشم نميآمد!
آن روز جايی بودم كه با من تماس گرفتند و گفتند آماده باش است. بايد سريع ميرفتم. با ناراحتی پرسيدم كه چه خبر شده؟ گفتند قرار است شهيد تشييع
كنند. گفتم: ”باز هم شهيد؟!“
پاسخ دادند: اين دفعه شهيد سيد مجتبی علمدار است. رنگ از چهره ام پرید.
نميدانم چگونه ولی سريع لباس پوشيدم و در تشييع او شركت كردم. سيد واقعًا
چهره معصوم و مظلومی داشت. او نظرم را درباره شهدا عوض کرد.
دو سه سال بعد از شهادت سيد مشرف شدم به مشهدالرضا علیه السلام.در راه به شهری رسیدم.
برای رفع خستگی نگه داشتم. در خواب و بيداری بودم كه متوجه شدم عده ای
دارند دربارهي تصویر سيد مجتبي که پشت شيشه زده بودم صحبت ميكنند.
خوب گوش كردم. ميگفتند: اين عكس شهيد سيد مجتبي علمدار، بريم
عكس را ازش بگيريم.
ديدم خجالت ميكشند جلو بيايند. بلند شدم و شيشه ماشين را پايين كشيدم و اما باز خجالت ميكشيدند.
شروع به احوالپرسی با آنها كردم.
گفتم: ميخواهيد اين عكس را به شما بدهم؟ آنها بسيار خوشحال شدند بعد
عكس را برداشتم و به آن جوانان دادم.
با خودم فكر كردم، اینجا كجا، ساری كجا. این بچه ها از لحاظ سنی به سيد
مجتبی نزديك هم نيستند اما چگونه ...
البته ميدانم براي شهيد و شهادت حد و مرزی وجود ندارد. اما سيد از همان
لحظه شهادتش، مانند زماني که در دنیا زندگی ميکرد فاتح دلها شده بود.
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد ویک 🔶 #فاتح_دلها مدتی بود كه در ميدان منتظر مسافر
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌾🌴🌾🌴
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد ودوم
🔶 #رسول_دل
آقا سيد مجتبی علمدار را خيلی اتفاقی شناختم. زمستان بود. برای خريدن نوار يكی از مداحان به نمايشگاهی كه در شهرمان داير بود رفتم. نوار حضرت ابوالفضل علیه السلام آن مداح را خواستم.
فروشنده نواری به من داد با عنوان شهيد علمدار. چون آقا ابوالفضل علیه السلام هم
علمدار بودند فكر كردم همان است و خريدم.
وقتي آن را در خانه گوش دادم متوجه شدم مداحي ناشناس برای خانم حضرت #رقيه_سلام_الله علیه می خواند.
از آنكه نوار اشتباهی خريده بودم دمق شدم. ولی با اين حال، آن مداح ناشناس صدايی بسیار دلنشين داشت.
چند روز بعد كاملًا اتفاقی برنامه روايت فتح را دیدم. موضوع برنامه شهيد علمدار بود فهميدم كه نوار از چه كسی است
از آن روز نوار و نام علمدار در گوشه بايگانی ذهنم خاك ميخورد تا...
دلم با خدا بود. ولی نميدانم كدام قدرت شيطانی مرا از رفتن به سوی خدا
بازميداشت! در خواندن نماز كاهل بودم. يك روز ميخواندم و دو روز نمازم قضا ميشد
اين بدتر از هر سرطانی دلم را احاطه كرده بود. سعی ميكردم با گوش كردن به نوارهای مذهبی و رفتن به مجالس دعا هر طوری كه ميشد دلم را شفا دهم، اما نشد.
سال 1377 در اثر تصادف پايم شكست. درمانش طولانی شد. از طرفی همان سال در مرحله اختصاصی كنكور هم قبول نشدم. و اين ضربه روحی شديدی بر من وارد كرد.
ايمان ضعيفی داشتم؛ ضعیف تر و بدتر شد. كاهل بودن در نمازم تبديل شد به بی نمازی كامل!
ماه رمضان آمد و من تنها دهانم را بستم. يك بار هم مسجد نرفتم حتی در شبهای قدر. روزها و ماهها پشت سر هم ميگذشت و من...
شبی در خواب ديدم مجله ای در مقابل من هست. تيتر روی آن نوشته بود:
آخرين وسايل به جا مانده از شهيد علمدار به كسی كه محتاج آن است به قيد قرعه اهدا ميشود.
مجله را خريدم و با تعجب ديدم، وسايل سیدمجتبی به من رسيده است.
شيشه ای عطر، تكه ای گوشت مرغ كه نوشته بودند ته مانده آخرين غذای آقا سيد است. به همراه چند قطعه عكس و دست نوشته.
بارزترين عكس، عكسی بود كه در آن آقا سيد روی زمين كربلا دراز كشيده بود و خون از سرش به زمين ريخته بود. با خودم گفتم سيد كه در جبهه شهید نشده؟! البته ميدانست كه عاقبت كارش شهادت است. برای همين اين عكس
را براي آلبوم شهادتش گرفته.
تا آن روز حتی يك قطعه عكس از آقا سيد نديده بودم. فقط همان برنامه روايت فتح بود كه آن هم جسته و گريخته ديده بودم. تكه گوشت را
خوردم. كمی از عطر را كه به گمانم رنگ قرمز داشت به لباسهايم زدم.
با صدای مادرم از خواب بيدار شدم. وقت نماز صبح بود. ولی من كه به
بی نمازی عادت كرده بودم به اتاق ديگری رفتم تا بخوابم. اما...
حال عجيبی پیدا کرده بودم. اما هرطور بود خوابيدم. دوباره خواب ديدم، درست زير همان عكس آقا سيد نوشته بودند: تو خواب نيستی، تو بيداری، اين بيداری است.
از خواب پریدم و مشغول نماز شدم.
نزديك محرم بود. آن ایام انگار نيرویی از درونم مرا به سمت خدا هل ميداد.
نماز برايم چنان حلاوتی پيدا كرد كه آن را نميخواستم با هيچ لذتی در دنيا عوض كنم. دلم عاشق نماز شد و نماز برايم طعم ديگری يافت.
براي اولين بار در تمام عمرم، محرم و صفر ميهمان زيارت عاشورای امام حسين علیه السلام شدم.
ايام فاطميه دلم غريب شد. انگار تمام صحنه های مصيبت بی بی دو عالم جلوی چشمانم پدیدار ميشد.
گريه هايم برای اهل بيت: به خصوص خانم حضرت زهرا سلام الله و امام
حسين علیه السلام حال و هوای عجيبی گرفته بود.
اصلًا تا آن لحظه نميدانستم روزی به نام عرفه هم است. به واسطه نوار عرفه آقا سيد، روز عرفه و قداستش را شناختم. خدا سيد را رسول دل من كرد و به واسطه او مرا از منجالب گناه بيرون كشيد.
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌾🌴🌾🌴 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد ودوم 🔶 #رسول_دل آقا سيد مجتبی علمدار را خيلی اتفا
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد وسوم
🔶 #هدایت
سه شنبه بود. صدای دعای توسل از نمازخانه مدرسه به گوش ميرسيد. من كه مسيحی بودم از مدير مدرسه اجازه گرفتم و به حياط رفتم. در حياط مدرسه قدم ميزدم كه ناگهان كسی از پشت چشمانم را گرفت. هر كسی كه به ذهنم
ميرسيد حدس زدم امل حدسم درست نبود.
ميرسيد حدس زدم؛
دستهايش را كه از روی چشمانم برداشت. خشكم زد. مريم بود كه به من اظهار محبت و دوستی ميكرد! خيلی خوشحال شدم. چقدر منتظر اين لحظه بودم. او را خيلی دوست داشتم.
نميدانم چرا، ولی از همان اول كه مريم را ديدم توی دلم جا گرفت. از همه لحاظ عالی بود. از شاگردان ممتاز مدرسه بود، بسيجی بود، حافظ هجده جزء قرآن كريم و...
چون مسيحی بودم، ميترسيدم جلو بروم و به او پيشنهاد دوستی بدهم. ممكن بود دستم را رد كند. سعی ميكردم خودم را به او نزديك كنم. بنابراين، هر كجا كه ميرفت دنبالش ميرفتم.
حالا از این خوشحال بودم که مريم خودش به سراغم آمده بود. به من پيشنهاد داد تا با هم به دعای توسل برويم. پيشنهادش برايم عجيب بود؛ ولی خودم هم بدم نميآمد. راستش پيش خودم فكر ميكردم همكالسی ها بگويند:
دختر مسيحی، اومده دعای توسل؟!
خجالت ميكشيدم. وارد نمازخانه شديم. بچه ها دعا ميخواندند و گريه ميكردند. من كه چيزی بلد نبودم رفتم و گوشه ای نشستم. بی اختيار اشك ميريختم. انتهای دعا كه شد زودتر بلند شدم و بيرون آمدم تا كسی مرا نبيند.
از آن روز به بعد با مريم هم مسير شدم. با هم به مدرسه ميآمديم. روز به روز علاقه ام به او بيشتر ميشد. هر روز از او بيشتر می آموختم. اولين چيزی را كه از مريم ياد گرفتم حجاب بود.
هرچند خانواده ام با چادر مخالف بودند، ولی با بهانه هايی مثل اينكه چون عضو گروه سرود مدرسه هستم، گفته اند بايد حتمًا چادر داشته باشي و... آنها را مجبور كردم كه برايم چادر بخرند.
خيلی به چادر علاقه داشتم، اينطوری خودم را سنگين تر و باوقارتر احساس ميكردم. چادر را در كيفم ميگذاشتم و وقتی از خانه خارج ميشدم سرم ميكردم. هنگام برگشت هم نرسيده به خانه چادرم را داخل كيف ميگذاشتم.
مريم اخلاق خوبی داشت؛ وقتی توی جمع هم كالسيها از كسی غيبت و يا كسی را مسخره ميكردند، ميديدم كه او يواشكی از جمع بيرون ميرفت تا نشنود.
به همين دليل بود كه دوست داشتم در هر كاری از او تقليد كنم. تا آنجا كه وقتی عروسی يا جشنی در فاميل برپا ميشد، با توجه به آنكه در آن مجالس موسيقی و رقص و... بود، توانستم همه را كنار بگذارم.
جالب اينكه من قبل از این نميتوانستم بدون گوش دادن به موسيقی درس بخوانم.
اما ّتأثيرات مثبت مريم باعث شده بود حتی اين كار را هم كنار بگذارم.
هر روز كه ميگذشت با ديدن اخلاق و رفتار مريم به اسلام علاقه مندتر ميشدم. به فكر افتادم درباره اسلام مطالعه و تحقيق بيشتری كنم. مريم برايم كتابهايی آورد. من هم كتابها را ميخواندم واز ميان آنها مطالب خاص و مهم را يادداشت برداری ميكردم. در ابتدا كه به دين اسلام گرايش پيدا كرده بودم، دچار شك و ترديد شدم.
برای همين باز هم از مريم كتابهای بيشتری خواستم، آنقدر كه شك و ترديد را از خودم دور كنم.
از طرفی خانواده هم به من فشار ميآوردند و علت مطالعه چنين كتابهايی را ميپرسيدند. باز ناچارا بهانه ای ديگر ميآوردم، كه مثلًا تحقيق درسی دارم و اگر ننويسم نمرهام كم ميشود و از اينجور چيزها.
مريم همراه كتابهايی كه به من ميداد عكس شهدا و وصيتنامه هايشان را هم برايم ميآورد و با هم آن را ميخوانديم. اينگونه راه زندگی را به من ياد ميداد. هر هفته با چند شهيد آشنا ميشدم.
البته قبل از آن هم نسبت به شهدا ارادت خاصی داشتم. آنها برای دفاع از كشور شهيد شده بودند. هر كجا كه نمايشگاهی در ارتباط با آنها بود ميرفتم.
و با دقت عكسها را نگاه ميكردم.
از نظر من شهيد يك گل پرپر است. بعضی معتقدند كه شهدا مرده اند و بعد
امّا من اين تصور را ندارم. من ايمان دارم
از شهید شدنشان ديگر وجود ندارند.
كه آنها زنده اند و شاهد و ناظر اعمال ما هستند.
اينگونه دوستی با مريم مرا به سمت اسلام و مسلمان شدن ميكشاند تا اينكه اواخر اسفند 1377 ،مريم به من اصرار كرد كه با هم به مناطق جنگی جنوب برديم. آنجا بود كه ...
💠راوی: ژاكلين زكريا (زهرا علمدار)خلاصه
شده از متن ماهنامه فکه
🌷ادامه دارد...
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد وسوم 🔶 #هدایت سه شنبه بود. صدای دعای توسل از نماز
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد وچهارم
🔶 #ضمانت
خیلی دوست داشتم با مریم به این سفر معنوی بروم. اما مشکل پدر و مادرم بودند. به پدر و مادرم نگفتم كه به سفر زيارتی فرهنگی ميرويم. بلکه گفتم به يك سفر سياحتی كه از طرف مدرسه است ميرويم. اما باز مخالفت كردند.
دو روز قهر كردم و لب به غذا نزدم. ضعف بدنی شديدی پيدا كردم. 28اسفند ساعت سه نيمه شب بود. هیچ روشی برای راضی کردن پدر و مادر به ذهنم نرسید. با خودم گفتم خوب است دعای توسل بخوانم. كتاب دعا را برداشتم و شروع كردم به خواندن. هر چه بيشتر در دعا غرق ميشدم احساس ميكردم حالم بهتر ميشود. نميدانم در كدام قسمت از دعا بود كه خوابم برد. در عالم رؤيا ديدم در بيابان برهوتی ايستاده ام. دم غروب بود، مردی به طرفم آمد و به من گفت: زهرا، بيا، بيا! بعد ادامه داد: ميخواهم چيزی نشانت بدهم! با تعجب گفتم: آقا ببخشيد من زهرا نيستم، اسم من ژاكلينه ولی هر چه ميگفتم گوشش بدهكار نبود. مرتب مرا زهرا خطاب ميكرد.راه افتادم و به دنبال آن مرد رفتم. در نقطه ای از زمين چاله ای بود، اشاره كرد به آنجا و گفت داخل شو!گفتم اين چاله كوچك است، گفت، دستت را بر زمين بگذار تا داخل شوی.
به خودم جرأت دادم و اين كار را كردم!
آن پايين جای عجيبی بود. يك سالن بزرگ كه از ديوارهای بلند و سفيدش نور آبی رنگی پخش ميشد. آن نور از عكس شهدا بود كه بر ديوارها آويخته بود. انتهای آن عكسها، عكس رهبر انقلاب آقاسيد علی خامنه ای قرار داشت. به
عكسها كه نگاه كردم ميديدم كه انگار با من حرف ميزنند! ولی من چيزی نمی فهميدم. تا اينكه رسيدم به عكس آقا. آقا شروع كرد با من حرف زدن. خوب يادم است كه ايشان گفتند: شهدا يك سوزی داشتند كه همين سوزشان آنها را به مقام شهادت رساند. مانند:
شهيد جهان ّ آرا، همت، باكری، علمدار و...
همين كه آقا اسم شهيد علمدار را آورد؛ پرسيدم ایشان كيست!؟ چون اسم بقيه شهدا را شنيده بودم ولی اسم علمدار به گوشم نخورده بود.
آقا نگاهی به من انداختند و فرمودند: علمدار همانی است كه پيش شما بود. همانی كه ضمانت شما را كرد تا بتوانی به جنوب بيايی.
به يكباره از خواب پريدم. خيلی آشفته بودم. نميدانستم چكار كنم. هنگام صبحانه به پدرم گفتم كه فقط به اين شرط صبحانه ميخورم كه بگذاری به جنوب بروم. او هم شرطی گذاشت و گفت؛ به اين شرط كه بار اول و آخرت
باشد. باورم نميشد. پدرم به همین راحتی قبول کرد! خيلی خوشحال شدم، به مريم زنگ زدم و اين مژده را به او هم دادم.اينگونه بود كه بخاطر شهيد علمدار رفتم برای ثبت نام. موقع ثبت نام وقتی اسم مرا پرسید مکث کردم و گفتم: زهرا، من زهرا علمدار هستم. ّ بالاخره اول فروردين 1378 بعد از نماز مغرب و عشاء با بسيجيها و مريم عازم جنوب شديم. كسی نميدانست كه من مسيحی هستم به جز مريم. در راه به خوابم خيلی فكر كردم. از بچه ها درباره شهيد علمدار پرسيدم، اما كسی چيزی نميدانست. وقتی به
حرم امام خمينی ره رسيديم. در نوارفروشی آنجا متوجه نوارهای مداحی شهيد علمدار شدم. كم مانده بود از خوشحالی بال در بیاورم.
چند نوار مداحی خریدم. در راه هر چه بيشتر نوارهای او را گوش ميدادم بيشتر متوجه ميشدم كه آقا چه فرمودند. در طی چند روزی كه جنوب بوديم. تازه فهميدم اسلام چه دين شيرينی است و چقدر زيباست. وقتی بچه ها نماز جماعت ميخواندند. من كناری مينشستم،
زانوهايم را بغل ميگرفتم و گريه ميكردم. گريه به حال خودم که با آنها از زمين تا آسمان فرق داشتم. شلمچه خيلی باصفا بود. حس غریبی داشتم. احساس ميكردم خاك شلمچه با من حرف ميزند. با مريم كه آنجا فهمیدم خواهر سه شهيد است، گوشه ای ميرفتيم و شروع به خواندن زيارت عاشورا كردیم. او با سوز عجیبی ميخواند و من گوش ميدادم، انگار در عالم ديگری سير ميكردم. يك لحظه احساس كردم شهدا دور ما جمع شده اند و زيارت عاشورا ميخوانند. منقلب شدم و یکباره از هوش رفتم.
در بيمارستان خرمشهر به هوش آمدم. مرا به كاروان برگرداندند. صبح روز بعد هنگام اذان مسئول كاروان خبر عجيبی داد؛ تازه معنای خواب آن شبم را فهميدم. آن خبر اين بود كه امروز دوباره به شلمچه ميرويم؛ چون قرار است امام خامنه ای به شلمچه بيايند و نماز عيد قربان را به امامت ايشان بخوانيم. از خوشحالی بال درآورده بودم. به همه چيز كه در خواب ديده بودم رسيدم؛ جنوب، شهدا، شلمچه، شهيد علمدار و حالا آقا. چقدر انتظار سخت است، هر لحظه اش برايم به اندازه يك سال ميگذاشت.
از طرفی انتظار شيرين بود؛ زيرا پس از آن، امامم را از نزديك ميديدم. ساعت 30:11 دقيقه بود كه آقا آمدند. همه با اشك چشم به استقبال ايشان رفتيم. بی اختيار گريه ميكردم. باديدنش تمام تشويشها و نگرانيها در دلم به آرامش تبديل شدند.
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد وچهارم 🔶 #ضمانت خیلی دوست داشتم با مریم به این سف
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد وپنجم
🔶 #ارادت
پسرم پنج ساله بود كه مريض شد. اصلًا غذا نميخورد. دكترها گفتند اگر تا فردا غذا نخورد بايد در بيمارستان بستری شود. همان شب در مسجد چال مراسم
داشتيم و سيد مجتبی مداحی ميكرد.
ماه مبارك رمضان بود، پيش خودم گفتم: در اين ماه عزيز از سيد بخواهم كه
براي پسرم دعا كند. به او گفتم.
سيد هم كه ذكر مداحيهايش يا زهرا سلام الله و يا حسين علیه السلام بود برای پسرم در آن مجلس دعا كرد. بعد از مراسم به منزل رفتم. همه ناراحت بودند. گفتم: سيد دعا كرده، انشاءالله خوب ميشود.
موقع سحری همه مشغول خوردن بوديم كه پسرم از خواب بيدار شد.
بعدگفت: غذا ميخواهم! مقدار زيادی غذا خورد. ما در عين تعجب بسيار خوشحال شديم. رفته رفته حال او خوب شد. به طوری که تا ظهر دیگر مشکلی نداشت.
شب بعد موضوع را به سيد گفتم و از او تشكر كردم. ميدانستم اين دعای سيد بود كه كار خودش را كرده.
چند سال بعد از شهادت سيد، خداوند به من فرزندی عطا كرد. خيلی از پزشكان خبر بدی به من دادند. لگن فرزندم دچار مشكل بود.
خوشحال بودم. اما باز به تمام پزشكان حاذق چه در تهران و چه در مازندران مراجعه كرديم.
آنها راهی برای درمان نميديدند. مدتی پسرم را در دستگاه قرار دادند؛ اما
بی فايده بود.
قرار بود دوباره پسرم را به بیمارستان ببريم وبستری کنیم. شب قبل از آن، در
عالم رؤيا سيد را ديدم. چهره ای بسيار نورانی داشت. پيراهن سياه و شالی سبز بر گردنش داشت. من ناراحت فرزندم بودم. به سمت من آمد و گفت: فرزندت شفا گرفته، فرزندت بيمه حضرت زهرا سلام الله شده
صبح كه از خواب بيدار شدم، بسيار اشك ريختم. از خدا خواستم به آبروی
سيد مجتبی خوابم را به حقيقت تبديل كند.وقتی وارد مطب ميشدم تمام بدنم ميلرزيد. دكتر پسرم را خوب معاينه
كرد. بعد از مدتی فكر كردن رو به من كرد و گفت: از نظر علم پزشكی فرزند شما انگار كه شفا گرفته! اثری از بيماری در او نيست
من به همراه خانواده بسيار گريه كرديم و خدا را شكر كرديم. بعد از آن ديگر پسرم مشكلی نداشت.
من معتقدم سيد مجتبی آنقدر به خدا و ائمه نزديك بود، آنقدر به بی بی فاطمه
زهرا سلام الله ارادت داشت كه به واسطه آنها نزد خداوند صاحب آبرو بود كه خداوند درخواست سيد مبنی بر شفا يافتن فرزندم را رد نكرد.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد وپنجم 🔶 #ارادت پسرم پنج ساله بود كه مريض شد. اصلً
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد شش
🔶 #مادر
مادر ما زن مظلومی بود که خیلی در راه تربیت صحیح فرزندانش تلاش كرد.
لحظه ای از فرزندانش غافل نبود. اختلاف سنی او با مجتبی کم بود. برای همین رازدار مجتبی و دیگر فرزندان بود.
مادر همیشه ميگفت: مجتبی خیلی به ما درس داد. ما را با اسلام ناب آشنا كرد.
زمانی که ميخواستیم خبر شهادت مجتبی را به مادر بگوییم خیلی ميترسیدیم.
او ناراحتی قلبی داشت. ترس ما از این بود که این ناراحتی شدیدتر شود.
اما مادر خودش جلو آمد و گفت: من ميدانم که مجتبی شهید شده. من
مطمئن هستم. اصلًا مجتبی برای این دنیا نبود.
خدا به او صبر داد. در مراسم تشییع و تدفین او مانند کوه استوار ایستاده بود.
اصلًا فکر نميکردیم اینگونه مقاوم باشد.
بعد از شهادت مجتبی وظیفه مادر سنگین تر شده بود! عصرهای پنج شنبه و جمعه به سرمزار مجتبی ميرفت و آنجا ميماند.
بسیاری از خانمها بودند که تازه با شخصیت مجتبی آشنا شده بودند و به
سرمزار ميآمدند.
آنها از مادر ميخواستند تا برایشان از خاطرات مجتبی بگوید.
بارها دیده بودم که دخترانی تقريبًا بدحجاب ميآمدند و ميگفتند: برای
عرض تشکر آمده ایم! ما حاجتی داشته ایم و این سید عزیز را به حق جده اش
قسم دادیم و حاجت روا شدیم و...
در این مواقع، مادر با لحنی صحیح و مادرانه شروع به امر به معروف ميکرد.
ابتدا خاطراتی از مجتبی تعریف ميکرد. اين كه مجتبی هميشه بنده واقعی خدا
بود بعد ميگفت: دختر عزیزم، خدا شما را حفظ کند، مجتبی از اینکه شما اینگونه باشی ناراحت ميشود.
بعد خیلی مودبانه در مورد اهمیت حجاب و اینکه چرا حجاب مورد تاکید اسلام است صحبت مينمود.
دختران زیادی بودند که با نصیحت مادر، مسیر زندگی آنها تغییر کرد. حتی
برخی از آنها از دیگر شهرها به ساری ميآمدند و...
سال 85 ناراحتی قلبی مادر شدیدتر شد. قرار شد او را عمل کنند. کل خانواده
از شرایط مادر ناراحت بودیم. اما او نشاط درونی عمیقی داشت!
قبل از عزیمت به بیمارستان گفت: من عازم سفر هستم. دیگر تمایل به ماندن
ندارم!
در مقابل چشمان حیرت زده ما ادامه داد: مجتبی را دیده ام. جایگاه آخرتی
مرا نشان داده و گفته که من با شما هستم.
در یک غروب غم انگیز، مادر ما به دیدار سیدمجتبی رفت. همه خانواده در
حسرت غم و اندوه فقدان او سوختند.
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد شش 🔶 #مادر مادر ما زن مظلومی بود که خیلی در راه ت
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد وهفتم
🔶 #مسائل_سیاسی
مدت زیادی از شهادت سید نگذشته بود. جو سیاسی همه شهرها را ملتهب
کرده بود.
دوم خرداد76 در پیش بود. عده ای از دوستان سید که به جناح چپ معروف
شده بودند دور هم نشسته بودند.
مرتب از کاندیدای مورد حمایت خود صحبت ميکردند. موج حمایتهای
آنها به هیئت هم کشیده شده بود. این سیاسی کاریها باعث شد عده ای از هیئت جدا شوند.
يك شب دوباره دور هم جمع شدند و بحث سياسی را پيش كشيدند. یکی از
دوستان سید که به کار خود در حمایت از آن نامزد اصرار ميکرد، گفت: والله
قسم، اگر خود سید هم بود به ... رأی ميداد.
گفتم: چی داری ميگی؟! چرا بی خود قسم ميخوری.
بعد شروع کردم به صحبت. تا توانستم برعلیه کاندیدای مورد حمایت او حرف زدم. هر چه دلم خواست گفتم!
آن شب با ناراحتی جلسه را ترک کردم. شب هم خیلی زود خوابیدم.
ایستاده بود در مقابلم. با چهره ای بسیار نورانی تر از زمان حیات. اخم کرده
بود. فهمیدم از دست من ناراحت است.
آمدم حرف بزنم که سید گفت: ميدونی اونطرف چه خبره؟! چرا به این راحتی غیبت ميکنی؟! ميدونی اهل غیبت چه عذابی دارند.
بعد به حرف آن دوستان اشاره کرد و گفت: والله قسم اگر بودم، به آن آقا
رأی نميدادم.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد وهفتم 🔶 #مسائل_سیاسی مدت زیادی از شهادت سید نگذشته
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد هشتم
🔶 #نامه_به_پدر
بابا مجتبي سلام.
اميدوارم خوب باشی.
حال من خوب است و شايد بهتر از هميشه. راستی حتمًا ميدانی كه از نوشتن اولين نامه ام برايت حدود يك سال ميگذرد و در اين يك سال اتفاق بسيار مهمی برای من افتاده است.
بگذار خيلی زود بگويم و بيش از اين منتظرت نگذارم. بابا جون من به سن
تكليف رسيدم و بعد از اين بايد مثل همه بچه های خوب بعضی از كارها را انجام دهم.
بابا مجتبی در نامه قبلی از مهربانی تو و خدا برايت نوشته بودم و گفته بودم
ميخواهم نامه ای برای او بنويسم. بعدها فكر كردم كه اگر بخواهم برای خدا
نامه بنويسم، حتمًا بايد بعد از مدتی منتظر جوابش باشم و اين انتظار كشيدن كمی برايم سخت بود.
ّاز روزی كه در مدرسه برايمان جشن تكليف گرفتند، تصميم گرفتم هر روز هنگام خواندن نماز يك جوری با خدا حرف بزنم كه انگار دارم برايش
نامه مينويسم.
خانم معلم ما ميگفت كه به اين كار ميگويند: حضور قلب.
يعنی با قلب خود با خدا حرف زدن و من بعد از آن روز هميشه احساس خوبی دارم و از اين بابت خيلی خوشحالم.
حتمًا تعجب ميكنی بابا! زهرا كوچولو و اين حرفها! اما تعجب نکن
زهرای تو ديگر بزرگ شده.
راستي بابا داشت يادم ميرفت. از حضرت رقيه سلام الله چه خبر؟ حتمًا او را
ميبينی.
آخه مادر از او و علاقه تو به نازدانه امام حسين علیه السلام زياد برايم حرف ميزند.
راستش را بگو، با ديدن او به ياد من نمی افتی؟ حتمًا به او ميگويی من هم
دختری دارم كه خيلی بامزه است.
ّنميدانم كه آيا باباجون من هر وقت دوستانت را ميبينم به يادتو ميافتم،
آنها هر وقت مرا ميبينند به ياد حضرت رقيه سلام الله می افتند؟
خوب ديگر بايد بروم، صدای اذان ميآيد، از اين به بعد با خدا حرف زدن
چه كيفی دارد!
خداحافظ ـ دخترت سيده زهرا
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌴🌾🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾 ⭕️ #سید_مجتبی_علمدار 🔶قسمت هفتاد هشتم 🔶 #نامه_به_پدر بابا مجتبي سلام. اميدوارم خو
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾
⭕️ #سید_مجتبی_علمدار
🔶قسمت هفتاد ونهم
🔶 #وصیت_نامه
متن وصیتنامهای را که از این شهید والامقام به یادگار مانده است
بسمه تعالی
وصیت میکنم مقدار دارایی ناچیزی که دارم غیر از ثلث آن مابقی به همسرم سیده فاطمه موسوی برسد و از ایشان تقاضا دارم نهایت توان خود را برای بهتر تربیت کردن تنها بازماندهام، یعنی دختر عزیزم سیده زهرا علمدار به کار بگیرند و از خداوند منان برای ایشان و دخترم طلب توفیقات وافر الهی را دارم.
از همسر عزیزم تقاضا دارم این بندهی حقیر سراپا گناه را در کوتاهی و قصور و تقصیرات مورد عفو و بخشش خود قرار دهد؛ چرا اینکه خداوند عفو کنندگان را دوست دارد.
همینطور از یادگارم میخواهم از اینکه برای او پدر خوبی نبودم مرا ببخشد، خداوند به ایشان مقامات عالی و دنیوی و اخروی عنایت فرماید، از پدر و مادرم نیز طلب عفو و بخشش مینمایم. همینطور از کلیه کسانی که به نحوی حقی گردن حقیر دارند بخاطر خداوند بخشندهی مهربان از این بندهی آلوده درگذرند.
وصیت میکنم مرا در گلزار شهدا ساری دفن کنند و تنها امید من که همان دستمال سبزی است که همیشه در مجالس و محافل مذهبی همراه من بوده و به اشک چشم دوستانم متبرک شده را بروی صورتم بگذارند و قبل از آن که مرا در قبر بگذارند مداحی داخل قبرم برود و مصیبت جده غریبم فاطمه زهرا (س) و جد غریبم حسین (ع) را بخواند و از مستمعین گرامی میخواهم که اشک چشمشان را داخل قبر من بریزند تا در ظلمت قبر نوری شود و این را باور کنید که از اعماق قلبم میگویم من از ظلمت قبر و فشار قبر خیلی میترسم.
شما را به حق پنج تن آل عبا تا میتوانید برایم دعا کنید و نماز شب اول قبر برایم بخوانید و زمانی که زیر تابوت مرا گرفتید و بسوی آرامگاه میبرید تا میتوانید مهدی (عج) فاطمه (س) را صدا بزنید.
کی واهمه دارد ز مکافات قیامت
آنکس که بود در صف محشر به پناهت
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾🌴🌾