هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶قسمت چهل وششم 🔶 #سرشناس انگار مرد سن وسال دار ومجربی باشد
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶قسمت چهل هفتم
🔶 #نوش_جانشان
جیبش باید پر پول می بود. اما نبود! نه اینکه ولخرج باشد ، نه
تهِ تهِ تفریحش این بود که با پسر خاله ها جمع شوند بروند تنی به آب بزنند. من و خاله اش دل خوشی از دریا نداشتیم و آنها وقتی می رفتند ، دور از چشم ما می رفتند.ما هم که می فهمیدیم به روی خودمان نمی آوردیم. جوان بودند و با شنا آشنا.
در اصل میخواستیم زیاد به دریل نروند.پاسدار بود وحقوق کارمندی سپاه را می گرفت. مجرد هم بود. با ما زندگی می کرد وخرجی برای خورد وخوراک بر دوشش نبود. با این حال باز هم جیبهایش پر پول نبود. پس اندازی هم نداشت.
در حد خرج و مخارج عادی خودش ، همینکه بتواند کرایه بدهد ، جایی برود وبیاید ، از حقوقش بر میداشت ودر جیبش میگذاشت. بقیه پولهایش را قرض می داد و به دوستان واقوامی که زن وبچه داشتند و پای مخارجشان لنگ می زد . حتی اگر به روی او نمی آوردند خودش به بهانه ای سر صحبت را باز میکرد ومبلغی به آنها قرض می داد. میگفت: اینها از من بیشتر به پول نیاز دارند . زندگی من فعلا میگذرد ، شکر خدا.
قرض هم می داد می گفت : دستتان باشد هر وقت لازم داشتم خودم می آیم سراغ شما . برای پس دادنش عجله نکنید .
خیلی ها را اصلا نمی دانستم ونمی شناختم . اما در مورد همان هایی که مطلع می شدم ، می گفتم: یک گوشه اسم اینها را بنویس ، دفتر دستکی داشته باش. بعدا یادت نمی ماند به کی ، چه قدر قرض داده ای . آرام میخندید و می گفت : نیازی نیست.
اگر پس آوردند چه بهتر . اگر هم نه ، نوش جانشان . راضی ام. یکی دوتا که نبودند . بعد از شهادتش پشت سر هم این و آن می آمدند و می گفتند فلان قدر به او بدهکاریم.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶قسمت چهل هفتم 🔶 #نوش_جانشان جیبش باید پر پول می بود. اما ن
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶قسمت چهل وهشتم
🔶 #قرض_الحسنه
وقتی می دید کسی پولی نیاز دارد به راحتی به او قرض می داد حتی بعضی سربازهایش از او قرض کرده بودند .
گاهی به بهانه ای سر صحبت را باز میکرد تا از مشکلات اطرافیانش با خبر شده و در حد توان خود گامی برای رفع آن بردارد. به راحتی هم پولهایی را که قرض داده بود پس نمیگرفت .
اول باید مطمئن می شد که آن فرد دیگر به آن پول احتیاج ندارد. والا همانجا دستش را رد می کرد ومی گفت : برو، انشاءالله دفعه بعد که پول را آوردی ازت پس میگیرم . قبل از شهادتش پاکتی در اختیار خانواده قرار داد که اسمها و مبالغی داخل آن نوشته شده بود. نه اینکه مبلغ واسامی طلبهایش باشد .
نه!
آنها را اصلا جایی ثبت نمیکرد. یکی از آنها خود من بودم که از او قرض گرفته بود . هیچ وقت به روی من نیاورد. درون آن پاکت تنها اسم افرادی بود که صالح به دلیل ، مبلغی از آنها قرض گرفته بود . اینها را نوشته بود که مبادا بعد ها دینی به گردنش بماند
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصالح_زارع 🔶 قسمت چهل نهم 🔶 #شهید_می_شوی تعارف که نداریم . هرکس باشد
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶 قسمت پنجاه
🔶 #رستوران
یک بار باهم به سفر مشهد رفتیم . سر راهمان فقیری آمد وگفت که چند روز است غذایی نخورده. من باور نکردم و به صالح گفتم: مطمئن باش دروغ می گوید . اینها برای خودشان باند وگروه وتشکیلات دارند و بساطشان همیشه به راه است.
گفت : باشد پولی به او نمیدهم ، مبادا در بیراهه خرج کند . اما گرسنگی اش را که نمیتوانم نادیده بگیرم .
فقیر را با خودش به رستوران برد وپرسید: چه غذایی دوست داری؟ غذا را به سفارش او خرید وجلویش گذاشت . ماست و نوشابه برایش گرفت . خیالش که راحت شد با هم به سمت حرم به راه افتادیم . بعد ها متوجه شدم که چند نفر دیگر از دوستان و آشنایان عبد الصالح نیز شبیه این اتفاق را نقل میکنند.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶 قسمت پنجاه 🔶 #رستوران یک بار باهم به سفر مشهد رفتیم . سر
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶 قسمت پنجاه ویک
🔶 #مثل_شمع
از نظر جایگاه نظامی ، فرمانده گروهان بود و تعدادی سرباز و درجه دار زیر دست وتحت امر او بودند. با این حال وقتی مراسم گرامیداشت شهدا در پادگان برگزار می شد، می آمد پیش بچه های مسئول برنامه ، مثل یک سرباز در یادواره شهدا نقشی داشته باشد. این جا دیگر به مقام ودرجه نظامی اش اعتنایی نمی کرد. هرچه می گفتند، می گفت : چشم.
این خلوص و افتادگی او شور و انگیزه بیشتری را در سایر نیروها دامن می زد .
یک بار شهید رساند و گوشه ای از کارها را به دست گرفت. بعد از اتمام مراسم ، موقعی که می خواستند تابوت شهید را داخل آمبولانس بگذارند ، با نگاهی حسرت آلود، آهسته در گوشم گفت: یعتی می شود روزی یکی از این جعبه های خوشکل نصیب ما هم بشود؟ یعنی می شود روزی به من هم بگویند شهید؟
بعد رفت داخل آمبولانس کنار تابوت نشست . سرش را آرام روی آن گذاشت و زمزمه ای شیرین را آغاز کرد.
درست مثل شمعی در حال سوختن و آب شدن است ، قطرات اشک از گونه هایش به زمین می ریخت.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶 قسمت پنجاه ویک 🔶 #مثل_شمع از نظر جایگاه نظامی ، فرمانده گ
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶 قسمت پنجاه ودوم
🔶 #نماز
برای نماز اهمیت ویژه ای قائل بود. هم نماز جماعت و هم نماز اول وقت. سرباز ها را هم تشویق می کرد تا اهمیت نماز را نادیده نگیرند .چون خودش عمل می کرد، حرفش روی دیگران تاثیر می گذاشت. یکبار حوالی ساعت ده شب بود که داشتم در محوطه پادگان قدم می زدم . سربازی رفت به سراغ صالح تا با او صحبت کند.
صدایشان به گوشم می رسید. صالح بعد سلام علیک بلافاصله پرسید: نمازت را خوانده ای؟ سرباز که جوان با صداقتی بود گفت : نه
صالح گفت : پس برو نمازت را بخوان بعد باهم صحبت میکنیم.
سرباز حرفش را گوش داد و رفت تا وضو بگیرد نکته جالب اینجا بود که صالحدر تمام این مدت سر پا ایستاد وصبر کرد تا سرباز برود وضو بگیرد، نماز بخواند وبرگردد و حرفش را با او در میان بگذارد.
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶 قسمت پنجاه ودوم 🔶 #نماز برای نماز اهمیت ویژه ای قائل بود.
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶 قسمت پنجاه وسوم
🔶 #نماز_شب
شب از نیمه شب گذشته بود .سر پست نگهبانی ایستاده بودم که صدای خش خشی توجهم را به خود جلب کرد. کمی جا به جا شدم تا بتوانم منبع و منشا صدا را شناسایی کنم صدا از سمت وضوخانه بود.چند قدمی به آن طرف رفتم. نگاه که کردم دیدم پاسداری وضو گرفته ودارد به این سمت می آید . یواش یواش رفتم جلو یکدفعه سر راهش سبز شدم. آقا عبد الصالح بود. مرا که دید لبخند زد، سلام علیک کرد و گفت: چه جوری متوجه حضور من شدی؟ معلوم می شود آدم زرنگی هستی! زود جواب دادم: خب ، بچه تهرانم! دست من را گرفت و چند قدمی با خودش برد .
بعد گفت : بیا بنشین بیشتر با هم آشنا شویم .
در دل تاریکی شب و تنهایی در پادگان، هم کلامی با جوانی پاسدار و خوش برخورد خیلی لذت بخش بود . ساعت نگهبانی من به اتمام رسید وباید می رفتم تا نگهبان بعدی را بیدار کنم. همراه من آمد. نفر بعدی را که فرستادیم سر پست، خواستم استراحت کنم. موقع خداحافظی به او گفتم:
شما خواب نداری؟
گفت : کاری دارم که باید بروم وانجام بدهم.
کنجکاو شدم این وقت شب چه کار واجبی دارد که از خوابیدن واستراحت هم برایش مهم تر است؟ لابد ماموریتی پیش آمده یا می خواهد جایی را کنترل کند! رفتم به طرف تخت خودم.
وقتی از در آسایشگاه بیرون رفت، آهسته تعقیبش کردم.
گام به گام پشت سرش حرکت کردم.
رفت پشت ساختمانی که سالن غذا خوری در آن قرار داشت.
گوشه خلوتی پیدا کرد و ایستاد به نماز.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶 قسمت پنجاه وسوم 🔶 #نماز_شب شب از نیمه شب گذشته بود .سر پس
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶 قسمت پنجاه وچهارم
🔶 #رابطه_دیدنی
در یک محیط نظامی، درجه دارها به سرباز ها مسلط هستند و می توانند آنها را امر ونهی کنند. اغلب نظامی ها اعتقاد دارند باید رابطه شان با سربازها به گونه ای باشد که منجر به سوء استفاده آنها نشود.
یا به اصطلاح طوری رفتار نکنند که سرباز پر رو بشود! بعضی نظامی ها به سربازها کم می رسند اخم می کنند وغضب را با نگاه وصدایشان می آمیزند.بعضی نظامی ها هم که جنبه ندارند، بی خود وبی جهت به زیر دستانشان گیر می دهند!
رابطه صالح با سربازانش دیدنی بود. او موقع کار بسیار جدی بود طوری که هیچ کس نمیتوانست در انجام وظایف محوله کوتاهی کند.همین عبد الصالح جدی و محکم ، با سرباز هایش رفیق بود وبه وقتش با آنها شوخی می کرد، می گفت و می خندید.
این مشی او باعث می شد سربازها علاوه بر اینکه دوستش داشته باشد. حریم او را مراعات کنند.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶 قسمت پنجاه وچهارم 🔶 #رابطه_دیدنی در یک محیط نظامی، درجه
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶 قسمت پنجاه وپنجم
🔶 #روش_اقناعی
یکی از روشهای منحصر به فرد شهید عبد الصالح زارع در مواجهه با سربازان خاطی که معمولا کمتر در محیط های نظامی به چشم می آید روش اقناعی بود .
یک بار تنبلی کردم وسر پست نرفتم. طبیعی بود که به خاطر این کارم مستحق تنبیه باشم.
عبد الصالح مرا به کناری کشاند وبا زبانی نرم ودلسوزانه گفت :
وقتی تو سر پستت حاضر نمی شوی ، سرباز دیگری مجبور است که جای تو بایستد.
او هم جوان است و دوست دارد آن ساعت را در خانه کنار خانواده اش باشد یا به کار شخصی اش برسد .
تو با غیبت وتخلف باعث می شوی او از حق طبیعی خودش محروم بشود.
راست می گفت.
از شرمندگی چاره ای نداشتم جز آنکه نگاهم را از او دزدیده و زمین بدوزم.
تنبیه انضباطی نشدم.
اما دیگر حتی برای لحظه ای هم فکر غیبت وعدم حضور در پست به سرم راه پیدا نکرد.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶 قسمت پنجاه وپنجم 🔶 #روش_اقناعی یکی از روشهای منحصر به فرد
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶قسمت پنجاه وششم
🔶 #اول_مرخصی_بعد_از_نماز_جماعت
یک بار نزدیک ظهر ، من و یکیاز دوستان سرباز می خواستیم با هم جایی برویم
برای کسب اجازه رفتیم پیش صالح.
گفت: تا این ساعت که صبر کرده اید.
نمازتان را به جماعت بخوانید و بعد بروید.
چه کاری می تواند از نماز واجب تر باشد؟
خاطرش آن قدری برایمان عزیز بود که روی حرفش حرفی نزنیم. وضو گرفتیم و ایستادیم به نماز .
خودش هم آمد ایستاد کنار ما ونمازش را خواند تا حالت دوستانه اش نیز حفظ بماند.
بعد نماز برگه مرخصی را امضاء کرد و به شوخی گفت:
یادتان باشد من هم در ثواب نماز جماعتتان شریک هستم!
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶قسمت پنجاه وششم 🔶 #اول_مرخصی_بعد_از_نماز_جماعت یک بار نزد
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶قسمت پنجاه وهفتم
🔶 #جوان_مملکت
محاسنش همیشه مرتب وتمیز بود. چشمانش برق میزدو می درخشید. پوست صورتش سفید بود. نگاهی آرام ومعصومانه داشت. این ترکیب، چهره ای زیبا و دوست داشتنی را برای او رقم زده بود. گاه به شوخی صدایش می زدم یوزارسیف!
این صورت زیبا وبشاش را فقط یک موقع بود که می شد گرفته وعبوس وغمگین دید. وقتی می دیدم با ناراحتی وارد اتاق شده وگوشه ای کز کرده در حالی که صورتش گل انداخته وکاسه چشمانش به خون نشسته، در خودش فرو می رود و حرص می خورد، می فهمیدم موضوع از چه قرار است . روی تک تک سرباز هایش وقت می گذاشت، تمرکز میکرد، حوصله به خرج میداد تا به مرور بتواند خلق وخو و آداب و مسلک آنها را تغییر بدهد و تاثیری مثبت در زندگی شان بگذارد . برای همین می دید به رغم زحماتی که کشیده از سربازی خطایی سر زده، حسابی ناراحت می شد . یک بار دیده بود یکی از سرباز ها یواشکی گوشه ای از پادگان رفته و سیگار کشیده است.
خیلی ناراحت شد ورنگ صورتش به سرخی رفت . میگفتم : به من وتو چه ربطی دارد ، بگذار هر بلایی که می خواهد سر خودش بیاورد. اما او غصه می خورد که چرا یک جوان مملکت اسلامی باید سراغ کاری بیهوده و آسیب زا مثل سیگار کشیدن برود وبه سلامتی اش ضرر برساند؟!
برای مراسم وداع با شهید به سمت بابلسر می رفتیم . سربازی که همراهم بود بغض کرده بود و می گفت : صالح خیلی به خاطر من زحمت کشید . گاهی شب ها تا صبح وقت می گذاشت و با من حرف می زد. صحبت هایش آنقدر روی من تاثیر داشت که مدتی است نماز شب من ترک نشده است .
هر شب ، ساعتی قبل از نماز صبح یا او با من تماس می گرفت یا من برای او تا همدیگر را برای عبادت بیدار کنیم .
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶قسمت پنجاه وهفتم 🔶 #جوان_مملکت محاسنش همیشه مرتب وتمیز بو
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶قسمت پنجاه وهشتم
🔶 #عبد_خدا
هم کارانش تعریف می کردند: سربازی در پادگان بود که به هیچ صراتی مستقیم نمی شد.معلوم نبود از کجای زندگی خودش مشکل وعقده ای را به دل داشت که حالا در این سن در دوره خدمت سربازی ، به ناسازگاری و قانون گریزی و شیطنت وآزار دیگران روی آورده بود. همه از دستش خسته و مستاصل شده بودند. هیچ تهدید و تنبیهی هم روی اخلاقش تاثیری نداشت واو باز هم چموشی به خرج داده و در اطاعت از قوانین پادگان ودستورات فرماندهانش تعلل نشان می داد.
یک بار داسی به او دادند تا علف های هرز محوطه پادگان را بچیند .
هوا گرم بود.
عبد الصالح چفیه اش را خیس کرد و برد روی سر آن سرباز انداخت تا با وزش باد خنک شود و کمتر عرق کند.
سرباز ناسازگار با صالح رفیق شد .
بعد شهادت صالح ، ما را برای مراسمی به پادگان دعوت کردند. آنجا بود که آن سرباز را دیدیم . چیزی نمانده بود که حافظ نهج البلاغه شود.
در آلبوم صالح عکسهایی هست که سرباز ها بعد اتمام دوره خدمت به رسم یادگاری به او می دادند .
پشت بعضی از تصاویر جملاتی این گونه نوشته اند:
آرزو دارم تو را سردار ببینم.
واقعا که عبد الصالح هستی صالح جان، عبد خدا هستی . کاش خدا این آشنایی را برقرار نمی کرد که منجر به جدایی شود.
#هادی_دلها_ابراهیم_هادی
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱 ⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع 🔶قسمت پنجاه وهشتم 🔶 #عبد_خدا هم کارانش تعریف می کردند: سربا
🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱🌿🌱
⭕️ #شهید_عبدالصاح_زارع
🔶قسمت پنجاه ونهم
🔶 #پاسدار_جوان
یک جوان کم سن و کم تجربه وقتی از محیط گرم وصمیمی خانواده جدا شده وپا به محیط جدیدی به نام پادگان می گذارد و نمی داند در این فضای نا آشنا، خشک و نظامی هر لحظه ممکن است چه اتفاق خوب یا بدی برایش بیفتد، حق دار که نگران و مضطرب باشد من هم همین حال و روز را در ورود به دوران خدمت سربازی داشتم.
از قسمت نیروی انسانی برگه ای دستم دادند تا به قسمت فرماندهی رفته و خودم را معرفی کنم.
محیط پادگان ، جنگلی بود .از نیروی انسانی تا فرماندهی راه کمی نبود ومن باید با لباس سربازی وکوله بزرگی که روی دوش انداخته بودم این مسافت طولانی را در زمینه پر فرازونشیب با پای پیاده طی می کردم.هم احساس غربت داشتم، هم اضطراب مواجهه با شرایطی جدید به دلم چنگ می انداخت و هم اینکه از بالا وپایین رفتن در تپه های جنگلی پادگان خسته شده بودم .
در این حین چشمم به صورت جوان پاسداری افتاد که زیبا ودوست داشتنی بود .نگاه مهربانی داشت و طوری سلام وعلیک کرد که انگار مدتهاست من را می شناسد. اسمم را پرسید و اینکه قرار است کجا بروم. اتاق محل کارش در همان جا بود .من را به دفترش برد وگفت: طی کردن این راه طولانی با کوله ای به این سنگینی سخت وخسته کننده است .
کوله ات را گوشه اتاق بگذار وسبک بار به کارت برس .
صدای دلنشین و رفتار محبت آمیزش باعث شد یک آن تمام دقدقه ها و اضطرابهایم را فراموش کرده و احساس آرامش کنم انگار خدا در اوج نگرانی وترسی که داشتم، برادری عزیز و با محبت را سر راهم قرار داده بود .به مقر فرماندهی که رفتم ، آنچه که در دلم دعا می کردم