eitaa logo
هادے دلها،ابراهیم هادے🇮🇷
2.4هزار دنبال‌کننده
19.3هزار عکس
10.4هزار ویدیو
143 فایل
نهایة الحب تضحیة... عاقبت عشق جانفدا شدن است! حضور شما در کانال دعوت ازخود #شهداست. کپی با ذکر ۵ #صلوات #خادم👇🏻 @Mousavii13 #تبادل @Mousavii7 #نویسندگی👇🏻 @ShugheParvaz #عربی @sodaneghramk #تبلیغات🤩 @Tblegh
مشاهده در ایتا
دانلود
: 🌷شب عید نوروز بود و هنوز کلی در خانه مانده بود. عصر بود که پویا از خانه بیرون رفت. 🌷نمی دانستم کجا می رود اما خواستم برگردد. ساعت 12 شب به خانه برگشت. 🌷بعد از شهادتش بود که فهمیدم آن شب بسته ها و اقلامی را بر در خانه ی و فقرای شهر برده، تا آنان هم با دلی سال جدید را آغاز کنند. 🌷 🍃🌹صلوات
: 🌷شب عید نوروز بود و هنوز کلی در خانه مانده بود. عصر بود که پویا از خانه بیرون رفت. 🌷نمی دانستم کجا می رود اما خواستم برگردد. ساعت 12 شب به خانه برگشت. 🌷بعد از شهادتش بود که فهمیدم آن شب بسته ها و اقلامی را بر در خانه ی و فقرای شهر برده، تا آنان هم با دلی سال جدید را آغاز کنند. 🌷 🌷 @seedammar
28مرداد سالروز شهادت ذبیح راه اباعبدالله الحسین علیه السلام و روز بزرگداشت شهدای مظلوم مدافع حرم گرامی باد... حضور بر سر مزار مطهر رفیق و همرزم شهیدش چند روز پیش از اعزام به جبهه مقاومت در سوریه... صلوات 🌷🍃
💌 💟همسرم از همان اول ازدواج پیشنهاد داد که هر وقت دلخوری از من داری و نمیتوانی ابراز کنی، برایم بنویس!خودش هم همین کار را میکرد. عادت داشت قبل از خواب همهء مسائل روز را حل کند. خیلی وقتها شبها برایم مینوشت که امروز بخاطر فلان مسئله از من دلخور شدی، منو ببخش. من منظوری نداشتم آخرش هم یه جمله عاشقانه می نوشت. 💟 گاهی من کاغذ را که میخواندم، میگفتم: کدام مسئله را میگی؟ من اصلا یادم نمیاد ، یعنی آن مسئله اصلا من را درگیر نکرده بود، ولی پویا مراقب بود که نکند من دلخور شده باشم...☺️ مدافع حرم یاد عزیزش با صلوات
شب ها یه بالش سفت میذاشت زیر سرش میگفتم: روی زمین کمرت درد میگیره، بلندشو روی تخت بخواب میگفت: نه ممکنه برای نماز صبح خواب بمونم نباید جای خوابم راحت باشه... 🕊🌹 🌹 #
🕊 🌷 از سرکار که آمد، رفت تا استراحت کند.  من دو ساعتی با ریحانه بازی کردم تا پویا استراحت کند.  دیگر خسته و کلافه شده بودم . صدایش زدم و خواستم ریحانه را بگیرد. پویا اما گفت: خسته‌ام و می‌خواهم بخوابم. ‌ صبح فردا نوشته‌ی پویا را روی میز دیدم . عذرخواهی کرده و نوشته بود: مرا ببخش که خستگی‌های تو را نمی‌بینم. می‌دونم که تو هم خسته میشی و نیاز به استراحت داری. سعی می‌کنم از این پس جبران کنم. 🎤راوی:همسر شھــید
🕊 🌷 از آشناها بود. دختر درسخوان و با هوشی داشت. به علت مشکلات مالی دختر انگیزه‌اش را برای درس خواندن از دست داده بود.  پویا که فهمید خیلی ناراحت شد. با دختر صحبت کرد تا به او انگیزه دهد. بعد هم قول داد اگر دانشگاه قبول شود همه‌ی هزینه‌های تحصیلش را تقبل کند.  🎤راوی:خواهر شھــید
🕊 🌷 یکی از بستگانش خانه نداشت و مدتی با خانواده سرگردان بود.  با زحمت ، وامی جور کرده بود تا خانه تهیه کند، اما باید سندی در گرو بانک می‌گذاشت.  پویا که فهمید سند خانه‌اش را داد.  اطرافیان منعش کردند، اما پویا هدفش خانه دار شدن آنها بود.  می‌گفت: می‌دانم شاید مجبور بشم حتی اقساط وام را هم خودم بدم اما نمی‌تونم بی‌تفاوت باشم. وقتی در توانم هست کاری برای کسی بکنم و گره‌ای باز کنم چرا نکنم! 🎤راوی:برادر همسر شھــید
🕊 🌷 رفته بودیم گردش‌!در حال قدم زدن بودیم که پویا متوجه شد سه پسر دنبال چند دختر افتاده اند. سرعت راه رفتنش را بالا برد. رسید به پسرها. یک پشت گردنی بهشون زد و گفت: راهتون را عوض کنید و از آن طرف برید! پسرها که حسابی جا خورده بودند برگشتند که فحش و ناسزا بدهند. هیکل و هیبت پویا را که دیدند سرشون را زیر انداختند و راهشون را کج کردند.  دخترها آمدند پیش من تا تشکر کنند.  او هم وقت را غنیمت شمرد وگفت: «شما اگه با سر و وضع درست بیرون بیایید این مشکلات و مزاحمت‌ها براتون ایجاد نمیشه! 🎤راوی:همسر شھــید