eitaa logo
ستاره شو7💫
752 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
حس خوب •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
29.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب اینم نتیجه مون 😍 تشکر از همه عزیزان که شرکت کردند 👏👏👏👏👏 امیرعباس‌وسبحان‌امینی اسما فدایی میس باقری حسینی🌸 القدس لنا فاطمه زهرا احمدی 🌸 زهره براتی امیرعلی محمودی داوری davari🌸 فاطمه زهرا چیت ساز توران صادقی سمیه لیلانکوکار🌸 محمدصالح عبدالله زاده دریا🌸 بعضی ها براساس اسم پروفایلشون قرعه کشی شد اقا ، خانم، 🙊 وقتی مسابقه شرکت میکنی باید اسمت رو بنویسی 😃🤓 پنج نفری که انتخاب شدند شماره بدهند هدیه کارت شارژ براشون زده بشه 👆👆 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت22 یوسف‌که‌از‌حرف‌های‌آقااب
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت23 چندلحظه‌بعد‌یوسف‌همراه‌آقاابراهیم‌و‌مراد‌سوار‌یک‌جیپ‌نظامی‌‌سقف‌دار‌شدند.‌مراد‌رانندگی‌می‌کرد.‌یوسف‌که‌تجربه‌همراهی‌با‌او‌را‌داشت‌ با‌نگرانی‌پرسید:‌«تو‌گواهینامه‌رانندگی‌داری؟‌آخه‌به‌سن‌و‌سالت‌نمی‌خوره‌ هجده‌ساله‌باشی»! آقاابراهیم‌گفت:‌«دست‌فرمونش‌حرف‌نداره،‌نگران‌نباش».‌ مراد‌بُق‌کرده‌بود‌و‌دیگر‌نمی‌خندید.‌آقاابراهیم‌گفت:‌ ُ «خب‌یوسف‌جان‌ باید‌فکری‌برای‌اسم‌گردانتون‌بکنیم».‌ آقا‌من‌که‌هنوز‌قبول‌نکردم‌فرمانده‌این‌گردان‌بشم.‌اول‌اجازه‌بدید‌ با‌اون‌ها‌آشنا‌بشم،‌بعد. آقاابراهیم‌به‌سرعت‌گفت:‌«نه‌دیگه،‌همه‌ي‌ما‌به‌تکلیف‌عمل‌می‌کنیم.‌ الان‌تکلیف‌تو‌اینه‌که‌این‌مسئولیت‌رو‌قبول‌کنی،‌خیلی‌فکر‌کردیم.‌جوانب‌ امرو‌حسابی‌سنجیدیم.‌کلی‌از‌این‌و‌آن‌پرسیدیم‌چه‌کسی‌به‌درد‌این‌کار‌ می‌خوره‌و‌قرعه‌به‌اسم‌شما‌افتاد.‌هرچی‌نباشه‌تو‌از‌نیرو‌های‌قدیمی‌هستی‌ و‌تو‌چند‌عملیات‌مهم‌شرکت‌کردی‌و‌مجروح‌هم‌شدی.‌در‌ضمن‌با‌وضعیت‌ بدنی‌که‌الان‌داری‌دیگه‌نمی‌تونی‌در‌گردان‌های‌رزمی‌فعال‌باشی.‌تو‌حرفم‌ نیا!‌خودت‌بهتر‌می‌دونی،‌مثل‌سابق‌نمی‌تونی‌درست‌و‌حسابی‌ورزش‌کنی‌ و‌پا‌به‌پای‌دیگران‌بدوی‌و‌نرمش‌کنی،‌یا‌از‌کوه‌بالا‌بکشی‌و‌مسافت‌های‌ زیادرو‌با‌کلی‌بار‌و‌سلاح‌پابه‌پای‌دیگران‌حرکت‌کنی.‌این‌مسئولیت‌برای‌ تو‌ساخته‌شده.‌هم‌بچه‌روستایی،‌هم...‌ ً اصلا‌ولش‌کن.‌ ُخب‌اسم‌چی‌شد؟‌ به‌نظرم‌رسید‌به‌احترام‌مرکوب‌وفادار‌امام‌حسین‌اسم‌این‌گردان‌رو‌بذارم‌ گردان‌یا‌یگان‌ذوالجناح!‌خوبه؟»‌ مراد‌چنان‌خنده‌اي‌کرد‌که‌کم‌مانده‌بود‌ماشین‌را‌به‌یک‌تیر‌چراغ‌برق‌ بکوبد.‌آقاابراهیم‌ضربه‌آرامی‌به‌شانه‌ي‌او‌زد‌تا‌به‌خود‌بیاید.‌یوسف‌بهت‌زده‌ پرسید:‌«ذوالجناح!؟‌مگه‌اسم‌قحطیه؟‌این‌همه‌اسم،‌اون‌وقت‌شما‌رفتید‌ سراغ‌اسم‌اسب‌امام‌حسین؟» آخه‌حکمتی‌داره!‌ولش‌کن.‌می‌ذارم‌به‌عهده‌ي‌خودت،‌من‌پیشنهاد‌ دادم.‌آهان‌رسیدیم! جیپ‌ترمز‌کشداری‌کرد.‌باران‌نم‌نم‌می‌بارید‌و‌سوز‌می‌آمد.‌یوسف‌ دست‌هایش‌را‌در‌جیب‌اُورکتش‌کرد.‌پشت‌سر‌آقاابراهیم‌از‌یک‌تپه‌بالا‌ کشید.‌حق‌با‌آقاابراهیم‌بود،‌هنوز‌هیچی‌نشده‌جای‌زخم‌هایش‌می‌سوخت‌و‌ نفسش‌به‌شماره‌افتاده‌بود.‌وقتی‌بالای‌تپه‌رسید،‌پهلو‌هایش‌درد‌می‌کرد‌و‌ با‌هر‌نفس‌درد‌پهلویش‌بیش‌تر‌می‌شد.‌آقاابراهیم‌به‌پشت‌تپه‌اشاره‌کرد‌و‌ با‌خوش‌حالی‌گفت:‌«بفرما،‌اینم‌نیرو‌های‌گردان‌ذوالجناح»! یوسف‌‌خشکش‌زد.‌باورش‌نمی‌شد.‌مراد‌سر‌خوش‌و‌راحت‌می‌خندید.‌ یوسف‌هاج‌و‌واج‌به‌آقاابراهیم‌نگاه‌کرد.‌آقاابراهیم‌لبخند‌زد‌و‌پرسید:‌ «چه‌طورن؟» یوسف‌‌لب‌گزید‌و‌یک‌بار‌دیگر‌به‌نیرو‌های‌جدید‌گردان‌تحت‌امرش‌ نگاه‌کرد.‌چند‌رأس‌قاطر،‌آرام‌و‌سرخوش‌در‌حال‌چریدن‌سبزه‌ها‌و‌علف‌های‌ دشت‌بودند.‌دو‌تا‌قاطر‌با‌هم‌درگیر‌شده‌و‌هم‌دیگر‌را‌گاز‌می‌گرفتند‌و‌جفتکمی‌پراندند.‌یوسف‌دوباره‌به‌آقاابراهیم‌نگاه‌کرد.‌اگر‌به‌آقایی‌و‌خلوص‌و‌ ایمان‌آقاابراهیم‌اطمینان‌نداشت،‌ ً حتما‌و‌ ً حتما‌همان‌جا‌یک‌‌کف‌گرگی‌نثار‌ او‌می‌کرد‌و‌بعد‌فرار‌می‌کرد! ‌یوسف‌دوباره‌به‌قاطرها‌نگاه‌کرد.‌‌چه‌کار‌می‌توانست‌بکند؟‌به‌‌آقاابراهیم‌ قول‌داده‌بود‌که‌فرماندهی‌را‌قبول‌می‌کند.‌چه‌می‌دانست‌که‌قرار‌است‌ فرمانده‌ي‌قاطر‌های‌جنگجو‌شود!‌از‌خودش‌هم‌عصبانی‌بود‌که‌چرا‌ندانسته‌ به‌آقاابراهیم‌قول‌مردانه‌داده‌که‌تقاضایش‌را‌قبول‌کند.‌نمی‌توانست‌زیر‌ قول‌و‌قرارش‌بزند.‌آقاابراهیم‌پرسید:‌ ُ «خب؟» یوسف‌نفس‌تازه‌کرد‌و‌گفت:‌«دستمو‌گذاشتید‌تو‌پوست‌گردو‌آقاابراهیم،‌ کار‌خوبی‌نکردید.‌اگر‌قول‌نداده‌بودم‌همین‌الان‌می‌رفتم‌و‌پشت‌سرمو‌هم‌ نگاه‌نمی‌کردم؛‌اما‌حالا‌منم‌شرایط‌دارم،‌چند‌تا‌شرط.‌اما‌اول‌باید‌فکر‌کنم.‌ شما‌هم‌باید‌قول‌بدید‌که‌شرایط‌منو‌قبول‌می‌کنید.‌همان‌طور‌که‌من‌به‌ شما‌قول‌دادم‌و‌زیرش‌نزدم،‌قبوله؟»‌ قبوله.‌هرچی‌بگی‌قبوله.‌بریم‌تو‌راه‌برام‌بگو‌شرط‌و‌شروطت‌چیه. و‌از‌تپه‌سرازیر‌شدند.‌نیرو‌های‌جدید‌گردان‌ذوالجناح‌بی‌خبر‌از‌آشی‌که‌ برایشان‌در‌حال‌پختن‌بود،‌فارغ‌و‌سبکبال‌در‌دشت‌می‌چریدند‌و‌مگس‌های‌ مزاحم‌را‌با‌تکان‌دادن‌دم‌از‌خود‌دور‌می‌کردند.‌ ادامه دارد ⏪ 📖 ✨𝐉𝐨𝐢𝐧↴ ╭━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╮ 💖@setaresho7💖 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• ╰━═━⊰🍃🌸🍃⊱━═━╯ ══❀━━━━☆◇☆━━━━❀══
👆👆👆👆
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام دوستان گلم لطفا داستان زیر را کامل کنید 🌷 یکی بود یکی نبود... دیروز به سینا ، پسر همسایه مان، یک کتاب داستان هدیه دادم. سینا زود کاغذ کادو را پاره کرد و با خودکار تمام کتاب را خط خطی کرد. خیلی خودم را نگه داشتم تا سرش داد نزم جلو نپرم، و خودکار را از دستش نگیرم. پیش خودم گفتم: به من چه... مال خودش است. ولی خیلی ناراحت شدم. همان روز پیش بابا بزرگ رفتم و برایش تعریف کردم. بابا بزرگ دستی به سرم کشید و گفت: تو حق داری ناراحت باشی. وقتی به کسی هدیه ای می دهیم دوست داریم قدر آن را بداند و خرابش نکند. بعد سیبی را که نصف کرده بود خورده بودم، را به دستم داد و گفت: باید حواسمان باشد، از هر چیزی که به دستمان می رسد درست استفاده کنیم. این سیب هم هدیه خداست مگر نه؟ شب موقع شام.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
࿐༅📚༅࿐ یکی مریض است... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[°•💚☁️•°] 🇮🇷 🇮🇷 🇮🇷 این قسمت :خربرفت •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا