eitaa logo
ستاره شو7💫
753 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت33 ایستگاه‌راه‌آهن‌اندیمشک‌
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت34 ‌سوت‌بلند‌و‌کشدار‌قطار‌بلند‌شد. ‌دو‌کارگر‌راه‌آهن‌با‌عجله‌در‌کشویی‌واگن‌باری‌را‌باز‌کردند. ‌یکی‌شان‌گفت: ‌«عجله‌کنید‌قطار‌میخواد‌راه‌بیفته».‌ یوسف‌به‌فاصله‌بین‌سکو‌و‌واگن‌نگاهی‌انداخت‌و‌پرسید: ‌«چطوری‌قاطرها‌را‌سوار‌کنیم؟»‌ ‌آقاابراهیم‌هم‌مثل‌بقیه‌از‌این‌سؤال‌پکر‌شد‌و‌به‌اطراف‌نگاه‌کرد. ‌یوسف‌امیدش‌این‌بود‌که‌یکی‌پیدا‌شود‌را‌ه حلی‌جلوی‌پایشان‌بگذارد. ‌حسین‌از‌کارگر‌دومی‌پرسید: ‌«حاجی،‌شما‌چیزی‌به‌عقلتون‌نمی‌رسه.‌ این‌قاطرهارو‌چطوری‌سوار‌قطار‌کنیم؟»‌ هر‌دو‌کارگر‌به‌هم‌نگاه‌کردند؛‌یعنی‌ما‌هم‌نمی‌دانیم.‌ علی‌به‌یوسف‌نگاه‌کرد‌و‌گفت:‌ «عرض‌کنم‌که،‌حالا‌چي‌کار‌کنیم؟» سیاوش‌با‌شیطنت‌گفت:‌ «چطوره‌براشون‌دست‌قلاب‌بگیریم؟‌یا‌چطوره‌دولا‌بشیم‌اونا‌دست‌و‌پاشو ‌نرو‌بذارن‌روی‌کت‌و‌کولمون‌برن‌بالا؟» ‌همه‌ي‌آن‌هایی‌که‌آن‌جا‌بودند،‌خندیدند.🤣🤣 ‌آقاابراهیم‌به‌کارگران‌راه‌آهن‌گفت: ‌«قربون‌شکلتون،‌ببینید‌می‌تونید‌تخته‌پاره‌ای،‌چیزی‌پیدا‌کنید‌این‌ها‌رو‌از‌روش‌رد‌کنیم‌به‌واگن».‌ دو‌کارگر‌راه‌آهن‌غرولندکنان‌رفتند. ‌یوسف‌به‌آقاابراهیم‌گفت: ‌«چی‌می‌شد‌این‌هارو‌با‌کامیون‌می‌فرستادید‌برن،‌ما‌هم‌با‌قطار؟»‌ ‌چند‌دفعه‌بگم؟‌راه‌دوره.‌باید‌مراقب‌این‌زبون‌بسته ها‌بود.‌ ‌چه‌فرقی‌می‌کنه،‌ما‌که‌قراره‌تو‌قسمت‌مسافرها‌باشیم.‌ ‌کی‌گفته؟‌شرمنده،‌شما‌هم‌با‌قاطرها‌همین‌قسمت‌سوار‌می‌شید. ‌باید‌چهار‌چشمی‌حواستون‌باشه‌بین‌راه‌اتفاقی‌براشون‌نیفته! هر‌هفت‌نفر‌با‌وحشت‌و‌نگرانی‌به‌هم‌نگاه‌کردند.‌ آقاابراهیم‌سرش‌را‌پایین‌انداخت‌و‌گفت: ‌«شاید‌این‌طوری‌بهتر‌باشه».‌ حسین‌که‌حسابی‌برزخ‌شده‌بود،‌غرید: ‌«آره‌دیگه،‌تمام‌راه‌با‌هم‌می‌گیم‌و‌می‌خندیم‌و‌به‌اخلاق‌هم‌وارد‌می‌شیم.‌نه؟‌ اون‌هم‌با‌این‌قاطر‌های‌نازنین.‌ ‌ای‌خدا!»‌ سیدعلی‌و‌مراد‌به‌زحمت‌جلوی‌خنده‌شان‌را‌گرفتند.‌ کربلایی‌گفت:‌ «حالا‌که‌قراره‌با‌قاطرها‌همسفر‌بشیم،‌چطوره‌بریم‌تو‌واگن‌رو‌مرتب‌کنیم؟‌ اول‌باید‌ساک‌و‌وسایلمون‌رو‌بچینیم.‌زود‌باشید‌دیگه». ‌به کمک‌هم‌ساک‌ها‌و‌کوله‌هایشان‌را‌سمت‌راست‌واگن،‌کنار‌دیواره‌ی‌چوبی‌چیدند. ‌سیدعلی‌و‌مراد‌هفت‌تا‌کیسه‌خواب‌توی‌واگن‌انداختند. ‌علی‌و‌اکبر‌خراسانی‌چند‌عدل‌کاه‌را‌نفس‌نفس‌زنان‌توی‌واگن‌انداختند. ‌بعدش‌عدل‌های‌کاه‌را‌مثل‌یک‌دیوار،‌وسط‌واگن‌کنار‌هم‌گذاشتند‌تا‌از‌قاطرها‌دور‌بمانند.‌ دو‌کارگر‌راه‌آهن‌با‌یک‌در‌چوبی‌بزرگ‌آمدند. یک‌سر‌آن‌را‌گذاشتند‌توی‌دهانه‌ي‌در‌کشویی‌واگن‌و‌سر‌دیگرش‌را‌روی‌زمین.‌ کربلایی‌جلو‌افتاد‌و‌با‌امر‌و‌نهی‌او،‌افسار‌قاطرها‌را‌کشیدند‌ تا‌سوار‌واگن‌شوند؛‌ اما‌قاطرها‌ترسیده‌بودند‌و‌سر‌و‌گردن‌تکان‌ میدادند.‌ یوسف‌و‌همراهانش‌افسار‌قاطرها‌را‌می‌کشیدند‌و‌آقاابراهیم‌و‌سیدعلی‌و‌مراد‌به‌قاطرها‌زور‌می‌زدند‌تا‌از‌در‌چوبی‌که‌حالا‌پل‌شده‌بود،‌بالا‌بکشند. ‌قاطر‌یک‌چشم‌که‌اولین‌قاطر‌بود‌تسلیم‌فشار‌شد‌و‌با‌سه‌حرکت‌جست‌زد‌و‌سوار‌واگن‌شد. ‌سیاوش‌از‌خوش‌حالی‌جیغ‌کشید. ‌قاطر‌های‌دیگر‌با‌اطمینان‌از‌به‌سلامت‌رسیدن‌دوست‌و‌همکارشان! ‌از‌روی‌پل‌بالا‌کشیدند‌و‌به‌قاطر‌یک‌چشم‌پیوستند ‌سوت‌کشدار‌و‌ممتد‌از‌قطار‌بلند‌شد. ‌همه‌از‌نفس‌افتاده‌بودند. ‌یوسف‌دیگر‌رمق‌نداشت‌درست‌و‌حسابی‌با‌آقاابراهیم‌و‌دو‌همراهش‌خداحافظی‌کند. ‌دستی‌تکان‌داد‌و‌از‌پل‌چوبی‌بالا‌کشید.‌ آقا‌ابراهیم‌گفت: ‌«ما‌هم‌چند‌روز‌دیگه‌می‌آییم‌اون‌جا. ‌سپردم‌وقتی‌رسیدید‌اردوگاه‌بچه‌ها‌کمکتون‌کنند‌جاگیر‌بشید».‌ ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
هوشِ‌من‌راهوسِ‌ڪرب‌و‌بَلایش‌بُرده شبِ‌جمعہ‌‌شده‌و‌بوی‌حرم‌می‌آید ما گُم شدگآنیم که اندر خمِ دنیا تنها هنرِ ماست که مجنونِ حُسینیم +حُـسین آقام همه میرن تو میمونی برام.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
جمعه صبح است به نرگس برسان اين پيغام سوخت بی عطر تو اين باغ كمی زود بیا... ▫️رمضان امسال را با تمام دعاهاے فرج وقت افطارش، با تمام گله هاے هر شب افتتاحش، با تمام «عجّل» هاے شب هاے قدرش، می‌سپارم به شما اے آقاے من! به این امید ڪه به یمن آمین هایت، آخرےن آدینه رمضان بے حضورت باشد •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا خودت برای دلم کاری کن ماه مبارک رمضان به نیمه رسید اما دل من .... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
🍃 •[صدای پای بهار رو میشنوید؟؟]🕊• •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
سبد آرامش😌 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
تو پاساژ راه ميرفتم که يهوخوردم به يه نفرو افتاد زمين.. سريع رفتم بلندش کردم و گفتم: واقعا عذرخواهى ميکنم! وقتى دستشو گرفتم ديدم طرف مانکن جلوى مغازه است.. اطرافمو که نگاه کردم ديدم يه يارو داره بهم نگاه ميکنه و يه لبخند تمسخر هم رو لباشه! بهش گفتم:خنده داره؟خب من فکر کردم آدمه! اما يارو چيزى نگفت! خوب که دقت کردم ديدم اونم يه مانکن ديگست! خیلی حالم بده... 😂😂😂 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ . •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺 ولادت با سعادت امام حسن ع) مبارک باد •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ستاره شو7💫
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت34 ‌سوت‌بلند‌و‌کشدار‌قطار‌بل
══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت35 ‌سیاوش‌و‌علی‌و‌حسین‌و‌مش‌برزو‌و‌کربلایی‌و‌اکبر‌خراسانی‌هم‌سوار‌واگن‌شدند. ‌یکی‌از‌کارگر‌میخواست‌در‌کشویی‌را‌ببندد‌که‌یوسف‌پایش‌را‌جلو‌گذاشت‌و‌گفت:‌«چه‌کار‌م ‌یکنی‌عموجان؟‌درو‌نبند!» ‌درو‌نبندم‌که‌نصف‌شب‌می‌افتید‌بیرون.‌فکر‌قاطرها‌باشید.‌می‌پرند‌بیرون‌ناکار‌می‌شن! ‌حواسمون‌هست.‌اگه‌در‌بسته‌باشه‌از‌بوی‌قاطرها‌خفه‌می‌شیم.‌ ‌خود‌دانید.‌از‌من‌گفتن؛‌اما‌هرچی‌جلو‌برید‌هوا‌سردتر‌می‌شه.‌حواستون‌باشه‌نچایید‌و‌سینه‌پهلو‌نکنید».‌ قطار‌با‌چند‌بوق‌کشدار‌راه‌افتاد. ‌مردم‌با‌هیاهو‌دست‌تکان‌م ‌یدادند. ‌سیاوش‌با‌ذوق‌و‌شوق‌برای‌همه‌دست‌تکان‌میداد. ‌قاطرها‌گوشه‌واگن‌به‌هم‌چسبیده‌بودند‌و‌نفس‌نفس‌می‌زدند. ‌مش‌برزو‌یک‌عدل‌کاه‌را‌باز‌کرد‌و‌جلوی‌قاطرها‌ریخت‌تا‌مشغول‌باشند.‌ یوسف‌همراه‌علی‌و‌اکبر‌خراسانی‌چند‌پتو‌را‌چسبیده‌به‌دیواره‌چوبی‌پهن‌کردند‌تا‌روی‌آن‌استراحت‌کنند. ‌مش‌برزو‌پوتین‌هایش‌را‌کند‌و‌کنار‌یوسف‌نشست.‌ بوی‌گربه‌مرده‌به‌سرعت‌بلند‌شد.‌همه‌دماغشان‌را‌گرفتند ‌مش‌برزو‌با‌خجالت‌گفت: ‌«این‌پا‌های‌وامونده‌شده‌بلای‌جونم.‌هر‌دوا‌درمونی‌که‌بگید‌کردم؛‌اما‌بوش‌نمی‌ره‌که‌نمی‌ره».‌ ‌بهتر‌نیست‌دوباره‌مشما‌بکشی‌به‌پاهات؟‌ مش‌برزو‌پا‌هایش‌را‌در‌دو‌کیسه‌ي‌پلاستیکی کرد‌و‌لبه‌اش‌را‌گره‌زد. ‌سیاوش‌با‌ناراحتی‌گفت: ‌«حسین‌آقا‌جفتک‌آتشین‌داره‌خراب‌کاري‌می‌کنه!» ‌هنوز‌جفتک‌آتشین‌کارش‌را‌تمام‌نکرده‌بود‌که‌عقاب‌و‌کوسه‌و‌رئیس‌بزرگ‌هم‌بدون‌خجالت‌به‌او‌پیوستند‌ حسین‌آه‌کشید‌و‌گفت: ‌«خدا‌به‌دادمون‌برسه.‌هنوز‌کار‌اصلی‌شون‌رو‌نکردن!» یوسف‌تا‌آن‌زمان‌فکر‌میکرد‌بدترین‌خاطره‌ي‌زندگیش‌18ماه‌دوران‌بیمارستان‌پس‌از‌مجروحیتش‌است؛ اما‌آن‌18ساعتی‌که‌با‌قاطرها‌سوار‌قطار‌شد‌تا‌به‌مقصد‌برسند،‌بدتری ‌نخاطره‌و‌کابوس‌زندگیش‌شد! هنوز‌چند‌ساعت‌از‌حرکتشان‌نگذشته‌بود‌که‌قاطرها‌شروع‌کردند‌به‌سروصدا‌و‌خالی‌کردن‌شکم‌شان. ‌چنان‌بوی‌گندی‌بلند‌شد‌که‌بوی‌پا‌های‌مش‌برزو‌در‌برابر‌آن‌مانند‌نسیمی‌کم‌جاني‌در‌برابر‌طوفان‌کمر‌شکن‌به‌حساب‌می‌آمد. ‌سیاوش‌که‌تا‌آن‌زمان‌این‌چیزها‌را‌ندیده‌بود،‌پشت‌سر‌هم‌عق‌می‌زد‌و‌بالا‌می‌آورد. ‌وقتی‌آخرین‌قاطر‌صدای‌ناجوری‌از‌خودش‌درآورد‌و‌سرگین‌گنده‌و‌بدبویی‌بر‌کف‌واگن‌انداخت،‌ سیاوش‌در‌اوج‌بدبختی‌و‌یاس‌جیغ‌زد:‌ «این‌بی‌پدر‌و‌مادرها‌انگار‌با‌هم‌مسابقه‌گذاشتن.‌انگار‌به‌عمرشون‌دستشویی‌نرفتن‌و‌صبر‌کردن‌بیان‌ای ‌نجا‌خودشون‌رو‌راحت‌کنن». ‌حتی‌حسین‌بداخم‌و‌عصبانی‌هم‌از‌این‌حرف‌سیاوش‌به‌خنده‌افتاد. ‌قاطرها‌هم‌با‌خیال‌راحت‌سروصدا‌میکردند‌و‌فضای‌عطرآگین‌را‌معطر‌و‌خوشبوتر‌میکردند... ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖