eitaa logo
ستاره شو7💫
754 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت39 در‌فاصله‌اي‌که‌آن‌ها‌به‌
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت40 سیاوش‌از‌همان‌لحظه‌ي‌اول‌از‌دانیال‌بدش‌آمده‌بود‌و‌مطمئن‌بود‌که‌با‌هم‌کنار‌نمي‌آیند.‌فریاد‌زد: ‌«پای‌منو‌وسط‌نکش. ‌در‌ضمن‌کجا‌قد‌من‌دو‌وجب‌کوچک‌تر‌از‌توئه؟‌ من‌بیست‌سالمه،‌مثل‌تو‌هنوز‌بچه‌شیرخوره‌نیستم!.» کربلایی‌و‌مش‌برزو‌از‌ دروغ‌شا‌خدار‌سیاوش‌به‌خنده‌افتادند. ‌دانیال‌با‌لودگی‌خندید‌و‌گفت: ‌«بیست‌سالته؟‌پس‌ریش‌و‌سیبیلت‌کو؟‌حتماً‌کچلی‌گرفتی‌ریش‌و‌سیبیلت‌ریخته».‌ ‌سر‌به‌سر‌من‌نذار‌بچه.‌می‌زنم... ‌تو‌منو‌بزنی؟‌همچین‌می‌زنم‌تو‌سرت‌به‌گربه‌بگی‌خان‌دایی! ‌اگر‌مردشی‌بیا‌بریم‌بیرون‌نشونت‌بدم! ‌نامردم‌اگه‌نیام! یوسف‌و‌کربلایی‌و‌‌مش برزو‌با‌هزار‌زور‌و‌زحمت،‌سیاوش‌و‌دانیال‌را‌گرفتند. ‌یوسف‌یقه‌دانیال‌را‌تکان‌داد‌و‌گفت: ‌«می‌بینی؟‌هنوز‌نیومده‌داری‌شر‌راه‌می‌‌اندازی. ‌همین‌که‌گفتم‌بر‌میگردی‌خونه.‌دیگه‌هم‌حرف‌نباشه». دانیال‌که‌از‌پوزخند‌سیاوش‌شدیدا‌به‌غرورش‌برخورده‌بود،‌به‌زحمت‌جلوی‌گریه‌اش‌را‌گرفت‌ و‌آخرین‌تیر‌زهرًدار‌و‌خانه‌خراب‌کنش‌را‌به‌یوسف‌شلیک‌کرد.‌ ‌باشه،‌برم ‌یگردم‌خونه؛‌اما‌از‌حالا‌بگم،‌ ‌میرم‌به‌همه‌می‌گم‌که‌دروغ‌گفتی‌فرمانده‌گردان‌شدی. ‌آره‌من‌میدونم‌تو‌فرمانده‌قاطرها‌و‌‌الاغها‌شدی.‌ آبروترو‌پیش‌مارال‌‌میبرم. ‌کاری‌‌میکنم‌دیگه‌ ‌هیچکس‌‌حرفات رو‌باور‌نکنه. ‌یوسف‌خشکش‌زد. ‌مش‌برزو‌به‌کربلایی‌اشاره‌معناداری‌کرد. ‌کربلایی‌سر‌تکان‌داد‌که‌بله‌کار‌یوسف‌تمام‌است!‌ یوسف‌چند‌لحظه‌‌هاج‌و‌واج‌به‌دانیال‌خیره‌شد. ‌دانیال‌کم‌نیاورد‌و‌ادامه‌داد:‌ «نگه‌داشتن‌قاطرها‌ از‌کی‌شده‌فرماندهی؟‌خجالت‌کشیدی‌بگی؟‌ نکنه‌یادت‌رفت؟‌حتماً‌یادت‌رفته.‌اما‌من‌یادم‌می‌مونه. ‌به‌همه‌می‌گم‌چی‌شده.‌حالا‌خود‌دانی،‌ یا‌کار‌منو‌درست‌کن‌همین‌جا‌پیش‌خودت‌بمونم‌یا‌برم ‌یگردم‌همه‌جا‌رو‌پر‌می‌کنم‌و‌آبروت‌رو‌مي‌رم». تهدید‌شدید‌دانیال‌کارگر‌شد‌ و‌یوسف‌با‌کلی‌ریش‌گرو‌گذاشتن‌و‌پارتی‌بازی‌توانست‌کاری‌بکند‌که‌دانیال‌نیروی‌جدی‌گردان‌ذوالجناح‌شود. ‌اما‌مشکل‌بزرگ‌ترش‌دشمنی‌دانیال‌و‌سیاوش‌بود. ‌آن‌دو‌ از‌هیچ‌فرصتی‌برای‌دعوا‌و‌کتک‌کاری‌نمي‌گذشتند. ‌به‌سر‌و‌کول‌هم‌می‌پریدند‌و‌به‌هم‌مشت‌مي‌کوبیدند. ‌حتی‌سر‌سفره‌پهن‌کردن‌و‌دادن‌غذای‌قاطرها‌با‌رقابت‌می‌کردند‌و‌با‌کتک‌کاری‌کارشان‌را‌تمام‌ميکردند.‌ نه‌یوسف‌و‌نه‌هیچ‌کس‌دیگر،‌امیدی‌نداشتند‌که‌آن‌ها‌روزی‌دست‌از‌لجبازی‌بردارند‌و‌در‌کنار‌هم‌روزگار‌سر‌کنند. یک‌بار‌که‌علی‌بعد‌از‌کلی‌مشت‌و‌لگد‌خوردن‌از‌سیاوش‌و‌دانیال،‌موفق‌شد‌آن‌دو‌را‌از‌هم‌جدا‌کند،‌ با‌ناامیدی‌گفت:‌«هروقت‌حسین‌با‌قاطرها‌دوست‌بشه‌و‌ماچشون‌کنه،‌این‌دوتا‌هم‌دوست‌و‌صمیمی‌می‌شن!» ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
╭─━─━─• · · · | 📱 . . دل،بیماراز‌آن‌شـد که‌ز‌تو‌دور‌افتاد..! •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو که میدونی آرزوی منو ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌷🇮🇷 🌹🕊 💐یار امام زمان(عج) باید مثل حاج احمد باشه🇮🇷 💐💐 💐💐 ✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
* هر کار خوبی که می کنی خاکش کن خدا رشدش میده... * ✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
╭─━─━─• · · · ➣ 🎙 . . یڪ سنگریزه در کفش👞 گاه تو را از حرکت باز مےدارد✋🏻 سنگریزه ها را دریآب! یڪ نگاهِ نامهربآنانہ بہ پدر و مادر، گآه ڪار همان سنگریزه را مےڪُند...👌🏻 ✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من چیزی ندارم بگم🤣 ✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌻 هر كس به امور بيهوده بپردازد، امور سودمند را از دست بدهد غررالحكم حدیث 8520 🌼 امیرالمؤمنین علیه السلام: شيفتگى به كارهاى بيهوده و همنشينى با نادان حماقت است غررالحكم حدیث1914 🌸🍃 ✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جالب پنکه برقی!😍 ᘜ✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖 ══❀━━☆◇☆━━━❀══
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت40 سیاوش‌از‌همان‌لحظه‌ي‌اول
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت41 یوسف‌نفس‌عمیقی‌کشید. ‌سعی‌کرد‌طپش‌قلب‌ناآرام‌و‌هیجان‌زده‌اش‌را‌کنترل‌کند.‌گوش‌تیز‌کرد.‌ از‌اتاق‌فرمانده‌ای‌صدای‌صحبت‌و‌همهمه‌می‌‌آمد. ‌برای‌اولین‌بار‌قرار‌بود‌در‌نقش‌یک‌فرمانده‌در‌جلسه‌مهم‌فرمانده‌هان‌سطح‌لشکر‌شرکت‌کند. ‌دچار‌شور‌و‌هیجان‌شده‌بود.‌چه‌کیفی‌داشت! ‌حالا‌همرده‌ی دیگر‌فرمانده‌هان‌بود‌و‌برای‌نظراتش‌ارزش‌قائل‌می‌شدند. ‌می‌دانست‌که‌باید‌سنجیده‌و‌درست‌و‌درمان‌حرف‌بزند‌ و‌موقّر‌و‌متین‌برخورد‌کند‌تا‌دیگران‌او‌را‌دست‌کم‌نگیرند‌و‌نخندند. ‌یک‌بار‌دیگر‌نفس‌عمیقی‌کشید‌و‌چند‌تقه‌آرام‌به‌در‌چوبی‌و‌رنگ‌و‌رورفته‌اتاق‌زد‌و‌بازش‌کرد.‌ ‌سلام. سبیل‌به‌سبیل‌فرمانده‌در‌اتاق‌نشسته‌بود. ‌آقاابراهیم‌کنار‌دیوار‌ایستاده‌بود‌و‌دستانش‌را‌روی‌سینه‌جمع‌کرده‌بود. ‌نگاه‌ها‌به‌طرفش‌برگشت.‌یوسف‌از‌روی‌قصد‌کمی‌دیر‌آمده‌بود‌تا‌ورودش‌جلب‌توجه‌کرده‌ و‌همه‌را‌متوجه‌حضورش‌کند. ‌با‌اعتماد‌به‌نفس‌و‌لبخند‌بر‌لب،‌سری‌برای‌همه‌تکان‌داد.‌ آقاابراهیم‌لبخند‌جانانه‌ای‌زد‌و‌گفت:‌«علیک‌سلام‌یوسف‌جان،‌کم‌کم‌داشتم‌دل‌نگران‌می‌شدم.‌بفرما‌بشین».‌ سیدعلی‌کمی‌خودش‌را‌جمع وجور‌کرد‌تا‌یوسف‌کنارش‌بنشیند.‌ اما‌یوسف‌کم‌محلی‌کرد‌و‌رفت‌کنار‌عزتی‌نشست‌و‌به‌دیوار‌تکیه‌داد.‌ آقاابراهیم‌سینه‌صاف‌کرد‌تا‌نگاه‌ها‌ متوجه اش‌شود. خیر‌مقدم‌عرض‌می‌کنم‌خدمت‌برادر‌یوسف‌بی‌ریا. ‌آقایوسف‌به‌تازگی‌قبول‌زحمت‌کردن‌و‌مسئولیت‌مهم‌و‌خطیر‌ یکی‌از‌گردان‌های‌تازه‌تأسیس‌را‌به‌عهده‌گرفتند.‌ ان‌شاءالله‌به‌موقع‌درباره‌اش‌صحبت‌می‌کنیم. ‌داشتم‌عرض‌می‌کردم‌که‌عملیات‌قبلی‌در‌ارتفاعات‌حاج‌عمران»...‌ یوسف‌یک‌دفترچه‌کوچک‌از‌جیب‌پیراهن‌نظامی‌اش‌درآورد‌ و‌الکی‌شروع‌به‌یادداشت‌و‌نوشتن‌کرد. ‌متوجه‌بود‌که‌چند‌نفر‌حواسشان‌به‌اوست‌و‌کار‌هایش‌را‌زیر‌نظر‌دارند.‌ آقاابراهیم‌نیم‌ساعتی‌صحبت‌کرد.‌ بعد‌فرمانده‌واحد‌لجستیک‌کلی‌گله‌کرد‌و‌از‌نبود‌امکانات‌ و‌نرسیدن‌تایر‌ و‌ روغن‌ موتور‌ و‌ گازوئیل‌و‌بنزین‌ناله‌کرد. ‌مسئول‌آشپزخانه‌گزارش‌کار‌ داد‌ و‌ سرانجام‌نوبت‌یوسف‌شد. ‌یوسف‌که‌از‌قبل‌یادداشت‌بلند‌بالایی‌تهیه‌و‌آماده‌کرده‌بود‌ایستاد.‌ نگاهی‌به‌فرمانده‌هان‌کرد‌و‌شروع‌به‌صحبت‌کرد: ‌«دوستان‌و‌برادران!‌شکر‌خدا‌با‌هماهنگی‌آقاابراهیم‌ما‌بدون‌کمترین‌صدمه‌و‌تلفات‌ توانستیم‌نیرو‌هایمان‌را‌از‌جنوب‌به‌این‌جا‌منتقل‌کنیم.‌ الان‌محل‌زندگی‌نیروها‌ آماده‌اس‌و‌ازش‌استفاده‌می‌شه. ‌کم‌و‌کسری‌هست؛‌اما‌امیدمون‌به‌خداست».‌ یوسف‌نگاهی‌به‌اطرافیان‌کرد‌تا‌زهر‌کلامش‌را‌خوب‌در‌کام‌کسانی‌که‌شکوه‌و‌گِله‌می‌کردند‌اندازه‌بگیرد. ‌غذا‌و‌خورد‌و‌خوراک‌باشه‌با‌هم‌برادرانه‌و‌دوستانه‌می‌خوریم،‌نباشه‌هم‌قناعت‌می‌کنیم! همه‌پقی‌خندیدند.‌ یوسف‌گیج‌شد.‌نمی‌دانست‌کجای‌حرفش‌خنده‌دار‌است. ‌سیدعلی‌گفت:‌«اون‌نیرو‌های‌مظلوم‌و‌بی‌ادعا‌معلومه‌که‌هرچی‌جلوشون‌بریزی‌برادرانه‌می‌خورند!»‌ خنده‌بیش‌تر‌شد،‌یوسف‌سرخ‌شد؛‌منظور‌سیدعلی‌را‌گرفت. ‌از‌نظر‌پوشاک....‌ عزتی‌که‌هنوز‌میخندید،‌گفت: ‌«پوشاک‌هم‌که‌با‌دوتا‌پتو‌و‌پالان‌سر‌و‌ته‌اش‌هم‌م ‌یآد،‌درسته؟»‌ حتی‌آقاابراهیم‌که‌نمیخواست‌دل‌یوسف‌را‌بشکند‌ و‌ تا‌آن‌لحظه‌جلوی‌خنده‌اش‌را‌گرفته‌بود،‌به‌خنده‌افتاد.‌ دیگر‌سر‌رشته‌کلام‌از‌دست‌یوسف‌در‌رفت،‌ گلویش‌خشک‌شد.‌همه‌از‌خنده‌غش‌و‌ضعف‌ میرفتند. ‌یوسف‌اخم‌کرد‌و‌نشست‌و‌سرش‌را‌به‌پایین‌انداخت. ‌آقاابراهیم‌خنده‌اش‌را‌خورد‌و‌دست‌بلند‌کرد. ‌کم‌کم‌خنده‌ها‌خاموش‌شد.‌... ادامه دارد.... •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا