eitaa logo
ستاره شو7💫
753 دنبال‌کننده
3.1هزار عکس
2هزار ویدیو
51 فایل
یه ستاره💫 کاشتم واسه تو روشن و زیبا یه ستاره تو دلم💖 جا گذاشتم رنگ فردا... ارتباط با موسسه هفت آسمان @haftaaseman ارتباط با ادمین: @admin7aaseman ‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌ ‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
ستاره شو7💫
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت43 ‌از‌کجا‌میخواهید‌قاطر‌بی
‌══━━━⊱✿⊰﷽ ⊱✿⊰━━━══ •¦[📙💠⃟❅]¦• 🔶گردان قاطرچی ها 🔹داوود امیریان ◾️قسمت44 ‌چند‌بار‌بگم،‌میخواهیم‌برویم‌قاطر‌بخریم،‌واسه‌تفریح‌و‌خوشگذرونی‌که‌نمی‌رویم.‌ انگار‌حرف‌به‌گوش‌سیاوش‌و‌دانیال‌نمی‌رفت .‌یوسف‌کم‌آورده‌بود. ‌کلی‌با‌آن‌دو‌سروکله‌زده‌بود‌تا‌در‌مَقر‌بمانند؛‌ اما‌سیاوش‌و‌دانیال‌پایشان‌را‌در‌یک‌کفش‌ کرده‌بودند‌که‌الا‌و‌بلا‌باید‌بیاییم. دانیال‌با‌ ‌قیافه ي‌حق‌به‌جانب‌گفت: ‌«چرا‌علی‌و‌حسین‌و‌اکبر‌ بیان،‌من‌نیام؟»‌ حسین‌به‌دانیال‌چشم‌غره‌رفت‌و‌غرید:‌ «کشمش‌دُم‌داره،‌حسین‌هم‌آقا!» ‌دانیال‌پوزخند‌زد‌و‌گفت:‌ «وقت‌کردی‌خودت‌رو‌تحویل‌بگیر».‌ حسین‌به‌یوسف‌پرخاش‌کرد:‌ «آقایوسف‌اگر‌نمی‌تونی‌به‌برادر‌زنت‌ادب‌ یاد‌بدی‌من‌می‌تونم.‌ خیلی‌زبون‌درازه». یوسف‌که‌حوصله‌اش‌سر‌رفته‌بود،‌گفت:‌ «بسه،‌دیگه‌دعوا‌نکنید.‌ باشه‌دانیال‌تو‌بیا».‌ سیاوش‌با‌دلخوری‌گفت:‌ «دِکی،‌این‌پارتی‌بازیه.‌ واسه‌چی‌این‌بچه‌رو‌می‌بری‌منو‌نه؟‌حالا‌که‌این‌طوره‌منم‌می‌آم». یوسف‌سرش‌را‌گرفت‌و‌فریاد‌زد:‌ «‌ای‌خدا،‌منو‌از‌دست‌این‌دو‌تا‌جونور‌بکش‌ و‌خلاص‌کن!‌آخه‌به‌چه‌زبونی‌بگم؟‌ما‌میخواهیم‌بریم‌ واسه‌خریدن‌قاطر.‌می‌فهمید؟»‌ اما‌سیاوش‌و‌دانیال‌آ ‌نقدر‌داد‌ و‌هوار‌و‌لجبازی‌کردند‌ که‌یوسف‌تسلیم‌شد.‌ ‌باشه.‌بیایید،‌اما‌از‌الان‌گفته‌باشم.‌ به‌خداوندی‌خدا،‌ اگر‌مسخره‌بازی‌در‌بیارید‌ یا‌شر‌به‌پا‌کنید،‌ دیگه‌ملاحظه‌نمی‌کنم. ‌همچین‌می‌زنم‌تو‌سرتون‌ که‌پخش‌زمین‌بشید.‌ مثل‌بچه ي‌آدم‌می‌آیید‌ و‌از‌پیش‌ما‌تکون‌ نمی‌خورید‌تا‌کارمون‌تموم‌بشه. ‌نه‌حق‌حرف‌زدن‌و‌اظهار‌نظر‌دارید،‌ نه‌جیم‌شدن‌ و‌گم‌و‌گور‌کردن‌ خودتون.‌قبوله؟‌ ‌قبوله. ‌قبوله. کربلایی‌گفت: «یوسف‌جان‌پس‌کی‌بمونه‌پیش‌این‌زبون‌ بسته ها؟ نمی‌شه‌ولشون‌کنیم‌ به‌امان‌خدا.‌ یکی‌باید‌بمونه‌بالا‌سرشون».‌ حسین‌آه‌سردی‌کشید‌و‌گفت:‌ «من‌دیگه‌حس‌اومدن‌ندارم.‌ می‌مونم‌پیش‌این‌درب‌و‌داغونا!از‌اومدن‌با‌این‌دوتا‌بمب‌اتمی‌که‌بهتره!»‌ گروه‌شش‌نفره‌برای‌خریدن‌قاطر‌و‌پالان‌و‌ وسایل‌مورد‌نیاز‌قاطرها‌به‌طرف‌شهر‌راهی‌ شدند. ‌اکبر‌خراسانی‌بدون‌ اینکه‌به‌کسی‌بگوید‌ با‌خودش‌قرار‌گذاشته‌بود‌ همین‌که‌پایش‌به‌شهر‌رسید،‌ جیم‌بزند‌ و‌برود‌سینما‌و‌یک‌دل‌سیر‌فیلم‌نگاه‌کند. ‌فیلمش‌مهم‌نبود،‌ حالا‌هر‌فیلمی‌که‌شد. ‌دلش‌برای‌شور‌و‌هیجان‌تصاویر‌متحرک‌ و‌تخمه‌شکستن‌ و‌هیاهو‌همراه‌دیگران،‌ لک‌زده‌بود. ‌علی‌هم‌تصمیم‌داشت‌ از‌یوسف‌اجازه‌بگیرد‌ و‌به‌‌کتابفروشی ها‌سر‌بزند؛‌ اما‌دانیال‌و‌سیاوش‌هنوز‌‌تصمیمی نگرفته‌بودند.‌ میدان‌مال‌فروش‌ها‌حاشیه‌ي‌ شهر‌و‌کنار‌یک‌رشته‌تپه‌ي‌سنگی‌بود. ‌تپه‌هایی‌که‌جا‌به‌جایش‌درختچه‌های‌ وحشی‌ روئیده‌بود. ‌میدان‌مال‌فروش‌ها‌غلغله‌بود.‌ صدا‌به‌صدا‌نمی‌رسید،‌ از‌هر‌طرف‌صدایی‌بلند‌می‌شد. ‌جر‌وبحث‌دلال‌ها‌و‌فروشنده‌ها‌ و‌خریداران‌از‌یک‌طرف‌ و‌عرعر‌و‌بع‌بع‌ و‌پارس‌سگ‌ها‌و‌ قدقد‌مرغ‌و‌خروس‌ها‌ و‌شیهه‌اسب‌ها‌و‌قاطرها‌ از‌طرف‌دیگر،‌ یک‌سمفونی‌عجیب‌و‌غریب‌درست‌کرده‌بود. ‌سیاوش‌و‌دانیال‌انگار‌که‌به‌باغ‌وحش‌ آمده‌باشند،‌ هر‌چند‌قدم‌می‌ایستادند‌ و‌با‌چشمان‌از‌حدقه‌بیرون‌آمده،‌ به‌حیوانات‌معصوم‌و‌دربند‌خیره‌می‌شدند.‌ یوسف‌دلش‌به‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌خوش‌بود. ‌خودش‌زیاد‌از‌قاطرها‌سر‌رشته‌نداشت‌ و‌امیدش‌به‌آن‌دو‌بود‌که‌سن‌و‌سالی‌داشتند‌ و‌از‌این‌امور‌سردرمی‌آوردند. ‌دانیال‌و‌سیاوش‌آن‌قدر‌معطل‌کردند‌ که‌یوسف‌صبرش‌تمام‌شد.‌ ‌ما‌همین‌دور‌و‌اطرافیم.‌ اگه‌پیدامون‌نکردید،‌سر‌ظهر‌بیایید‌ همین‌قهوه‌خونه.‌فهمیدید‌ به‌اکبر‌و‌علی‌هم‌سپردم‌براي‌ناهار‌این‌جا‌باشن. سیاوش‌و‌دانیال‌که‌به‌چند‌خرگوش‌ و‌سنجاب‌خیره‌شده‌بودند،‌سر‌تکان‌دادند.‌ یوسف‌نگاهی‌به‌دوروبرش‌کرد‌و‌پرسید:‌ «پس‌اکبر‌کجاست؟»‌ مش‌برزو‌گفت:‌«حواست‌کجاست؟‌همین‌که‌خواستیم‌وارد‌میدون‌بشیم‌ عقب‌موند‌و‌گم‌شد».‌ یوسف‌و‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌سراغ‌قاطرها‌و‌الاغ‌ها‌رفتند. ‌فروشنده‌ها‌به‌کمک‌دلال‌هاي‌کار‌کشته،‌ در‌حال‌پختن‌ و‌ وسوسه‌کردن‌ خریداران‌ساده‌دل‌و‌بی اطلاع‌بودند. ‌مرد‌درشت‌هیکلی‌ که‌تمام‌دندان‌هایش‌طلا‌بود،‌ همین‌که‌متوجه‌یوسف‌و‌کربلایی‌و‌مش‌برزو‌شد‌ با‌زبان‌چرم‌و‌نرم‌گفت:‌ «سلام‌بر‌برادران‌رزمنده‌و‌دلاور.‌ قدم‌رو‌چشم‌ما‌گذاشتید.‌ قصد‌خرید‌چه‌حیوونی‌دارید؟‌ اسب‌یا‌الاغ.‌ بنیه‌تون‌چه‌قدره.‌ اوس‌جلال‌در‌خدمتتونه» یوسف‌نگاهی‌به‌قاطر‌ زهوار‌در‌رفته‌اي‌که‌روی‌زمین‌ ولو‌شده‌بود‌کرد‌و‌گفت:‌ «چند‌تا‌قاطر‌میخواهیم».‌ چشم‌هاي‌اوس‌جلال‌مثل‌دندا‌نهای‌‌طلایش‌برق‌زد‌و‌گفت: ‌«پیش‌خوب‌کسی‌اومدید. ‌تو‌تمام‌این‌میدون‌همه‌ اوس‌جلال‌ رو‌خوب‌می‌شناسن. ‌حیوون‌بهت‌بدم‌که‌تا‌آخر‌عمر‌برات‌کار‌کنه‌ و‌آخ‌هم‌نگه. ادامه دارد.... به نظرتون اوس جلال کلاه سر یوسف میزاره یا نه 🤔😄 با ما همراه باشید ✌️ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اگر دوست دارین این رمان جذاب ادامه پیدا کنه بفرستین برای دوستان و گروه هاتون تا ما هم انگیزه و انرژیمون نیفته 🥴😃 برسونید بچه ها به 1k
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هر کسی رو که بخوام، با کمک خودم تاییدش میکنم🌱 وَاللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَنْ يَشَاءُ سوره آل عمران آیه ۱۳ •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🧚🏻‍♂️ آموزش ساخت کاردستی موشک •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پشت صحنه تاریخی 😂⛔️ میگه هِم های ... 🤣🙈 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
ســــــــــــــــــــلام صبح زیباے آخر هفتہ توݩ بخیر باشہ😘 الهے دعاے پدرامام زمان عج همیشہ نوࢪ لحظہ هاتون باشہ🌱 یہ روز دیگه هم شرو؏ شد و قراره به همه دنـیا نشون بدے چقدࢪ باسلیقه ای 😎💪 یه صبحونہ گرم و خوب 🍳 لطفا مقوے باشہ تاجوݩ بگیری 😁 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
علی ظهریباندوران‌ کودکی.mp3
زمان: حجم: 10.6M
┈┅ ❁ـ﷽ـ❁ ┅┈ 🔸مشتی محمد حسین می گفت: به دلم افتاده این بچه از بنده های خوب خدا میشه... 🔹ابراهیم با خدا قهر کرد و گفت: دیگه نماز نمیخونم😤 •✾💫اینجا ستاره شو 💫✾• 💖@setaresho7💖