#خاطراتشهدا♥️
نمیتونست غذا بخوره؛
نمیتونست درست آب بخوره؛
نمیتونست درست راه بره؛ و این حال حدود سه ماه طول کشیده بود!😔
ولی علی بیخیال نبود!
ایام فاطمیه بود و چله های زیارت عاشورای علی شروع شده بود💚
میگفت میخوام برای فاطمیه دوم
بلند شم و نوکری کنم!🙂
البته بیماری روز به روز بیشتر میشد و علی ضعیف تر، تا حدی که به وزن چهل کیلو رسیده بود!🥲
بااین وضع امکان عمل جراحی نبود..
علی برنامه های بلند مدت برای خودش بسته بود
تو همین ایام دوستان نزدیکش تعریف کردند که فرق هایی تو رفتاراش هم دیده بودن!
آروم تر از گذشته.. صبور تر..
ولی همچنان مقاوم و با انگیزه!🌿
#شهید علی خلیلی 🕊
@sh_hadadian74
همیشه لباس کهنه میپوشید
آخرش هم اسمش،
پای لیستِ دانشآموزان کمبضاعت رفت
مدیر مدرسه، داییاش بود..!
همان روز، عصبانی به خانه خواهرش رفت
مادرِعباس، برادرش را پای کمد برد
و ردیف لباسها و کفشهای نو را
نشانش داد و گفت عباس میگوید
دلش را ندارد که
پیش دوستانِ نیازمندش آنها را بپوشد..!
#شهیدعباسبابایی
#خاطراتشهدا
#شهیدانه
@sh_hadadian74🍃🌸
••🦋✨~
آقا حامد سال ها تو هیئــت فاطمیــه (س)
طالقانی تبریز به عزاداری مشغول بود.🏴
وقتی ایام محرم می شد یکی از چرخ های
مخصــوص حمل باندها رو برای خــودش بر
میداشــت و وظیــفه حــمل اون چــرخ رو بــه
عهــده مــیگرفت.🔊
با عشــق و علــاقــه خاصــی هــم ایــن کار رو
انجام می داد.
وقتی عاشورا می شد برای هیئت چهار هزار
تا نهار میــدادیــم کــه حامــد منتــظر می شـد
همــه کم کم بــرن تا کار شستن دیگ ها رو
شروع کنه... 🧽
با گریه و حال عجیبی شروع به کار میکرد..
بهش میگفتن آقا حامد شما افسری و همه
مــیــشــنــاســنــتــون! بهتــره بــقیــه ایــن کــارو
انجام بــدن.😣
مــی گفــت: "ایــنجــا یه جایــی هست که اگه
سردارم باشــی بایــد شکــسته شوی تا بــزرگ
بشی"😇
و همینطور می گفت: "شفا تو آخر مجلسـه،
آخر مجلســم شستن دیــگ هاســت و من از
این دیگ ها حاجتــم رو خواهــم گرفت"😍
که بالاخره این طور هم شد...
#خاطراتشهدا📚/ #شهیدحامدجوانی🌹
╔═ ღ...🌺...ღ ═╗
@sh_hadadian74
╚═ ღ...🌺...ღ ═╝