••🦋✨~
آقا حامد سال ها تو هیئــت فاطمیــه (س)
طالقانی تبریز به عزاداری مشغول بود.🏴
وقتی ایام محرم می شد یکی از چرخ های
مخصــوص حمل باندها رو برای خــودش بر
میداشــت و وظیــفه حــمل اون چــرخ رو بــه
عهــده مــیگرفت.🔊
با عشــق و علــاقــه خاصــی هــم ایــن کار رو
انجام می داد.
وقتی عاشورا می شد برای هیئت چهار هزار
تا نهار میــدادیــم کــه حامــد منتــظر می شـد
همــه کم کم بــرن تا کار شستن دیگ ها رو
شروع کنه... 🧽
با گریه و حال عجیبی شروع به کار میکرد..
بهش میگفتن آقا حامد شما افسری و همه
مــیــشــنــاســنــتــون! بهتــره بــقیــه ایــن کــارو
انجام بــدن.😣
مــی گفــت: "ایــنجــا یه جایــی هست که اگه
سردارم باشــی بایــد شکــسته شوی تا بــزرگ
بشی"😇
و همینطور می گفت: "شفا تو آخر مجلسـه،
آخر مجلســم شستن دیــگ هاســت و من از
این دیگ ها حاجتــم رو خواهــم گرفت"😍
که بالاخره این طور هم شد...
#خاطراتشهدا📚/ #شهیدحامدجوانی🌹
╔═ ღ...🌺...ღ ═╗
@sh_hadadian74
╚═ ღ...🌺...ღ ═╝