شبگرد
فردی که برای همهچیز ذوق کنه، یه فرد بیذوقه.
فردی که توی هر هنری یه دستی ببره، یه فرد بیهنره.
داشتم به لونا میگفتم:
من یه اخلاق عجیبی که دارم اینه برام مهم نیست یه فرد، چقدر بهم میگه برام مهمی و .. اینها اصلاً برام مهم نیستن و اهمیت نمیدم.
اونوقتی برام اثبات میشه برای یکی مهم هستم که بخاطر دستاوردهام، بیشتر از خود من خوشحال بشه تا بخاطر یه حسودی، حتی زحمت تبریک گفتن رو به خودش نده.
اینطوریام اگه یکی برام بیشتر از خودم خوشحال بشه با جون و دل براش جبران میکنم؛ و اما اونطوری نباشه و یک فرد حسود و فقط حرفگرا باشه، اونوقته که کمکم از دورم خط میزنم.
تقدیمی بذارم حمایت میکنید؟ از خود کتاب شبکُش تقدیمی میذارم.
https://abzarek.ir/service-p/msg/5580311
هدایت شده از شبکُش'
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام، امیدوارم که شب های دلتون پر نور باشن🤍
این تقریباً نخستین تقدیمی شبکُش هست که شما، این پیام رو توی چنلتون فوروارد میکنید و در چنل جوین میشید؛ و من طبق وایبی که از شما میگیرم میگم اگه یه نوشته یا شعر بودید توی کتابِ شبکُش(کتاب خودم)، کدوم میشدید و چرا🥲.
لینک چنلهای زیباتون رو، اینجا برام بفرستید:
https://abzarek.ir/service-p/msg/5580311
شبگرد
سلام، امیدوارم که شب های دلتون پر نور باشن🤍 این تقریباً نخستین تقدیمی شبکُش هست که شما، این پیام ر
تقدیمیهاتون رو بدم، میرسیم به افرادی که چنل ندارن و طبق وایب اکانتشون میگم کدوم نوشته یا شعر میشدن:)
شبگرد
سلام، امیدوارم که شب های دلتون پر نور باشن🤍 این تقریباً نخستین تقدیمی شبکُش هست که شما، این پیام ر
حتماً فور کردید، لینک چنلهاتون رو بدید.
شبگرد
شما به خوبی میدانید که پایانِ من هم مرگ است، حتی اگر زندگیای دیگر آغاز شود. اما اگرچه زندگیای شک
و شما از من میپرسید چه خیانتی موجب کشته شدنِ شب شد، و من برای شما جوابی ندارم؛ نه تا وقتی که گمان میکنید حتماً برای رفتن، نابود کردن و بیخیال شدن، بایست خیانتی در کار باشد.
شاید سادهترین جواب این باشد: شب بر من خیانت نکرد؛ جهان بر من خیانت کرد.
در دنیایی بیآهنگ، من به نزد کسی رفتم که لالاییِ مرگبار میخواند؛ نه چون خواستار مرگِ خویش باشم، فقط میخواستم در زندگیای که اینچنین کلیشه از آن فوران میکند، معمایی تازه بیافرینم تا معنایی ابدی را خلق کند.
لیکن ندانستم هرچیزی ارزشِ اینکه پرسشی باشد و جوابی را به نزدِ خود فرا بخواند، ندارد.
من گفتههای خویش را تکذیب نمیکنم؛ و نمیگویم که این «من»، منِ شبگرد نیست.
شما به خوبی به این ایمان آوردهاید که من حتی اگر ملکهی خورشید هم باشم و آفتاب را ببوسم، باز هم شبگرد خواهم بود؛ چرا که شبگردیِ من، نه پرسه زدن در شبهای معمولیِ جهانِ شما، بلکه گشتن و پوییدنِ ظلمتهای درونِ خودم است.
و جهانی که بر پایهی ظلمت و نور بنا شده باشد، هرگز نمیتواند پُر فروغ و نورانی باشد، بیآنکه شبی باشد.
اما با تمامِ اینها، به این هم یقین پیدا کردهام که برخی ظلمتها، هراسانگیز و حیرتانگیز نیستند؛ توهم هستند. توهمی که از حقیقت برای خود ساختهایم و به نظرِ من، شاید این مشکل از تمامِ جهان منشاء میگیرد؛ زمانی که بیرحمانه در گوشِ ما خندید و نجوا کرد: «بایست حتماً شبی داشته باشی تا به خورشید دست یابی.»
این حقیقت است و منکرِ آن نخواهم شد دوستانِ من.
اما این، از یک حقیقتِ فردی بدل شد به حقیقتِ جمعی.
جایی که انسان دیگر نخواست به خورشید دست یابد؛ زیرا همان شب را برای خود خدایی کرد بس مهربان (در باطن بهعکسِ آن) و بندگیِ آن را چنان به جای آورد که بندگیِ خویش را از یاد برد.
و این دیگر چه دنیاییست؟ که ماندن در شبهای ویرانگر را برای خود افتخاری بس پیروزانگیز میدانید، و نورِ حقیقی را یک بهتان؟
شب، شب است و نور، روشنکنندهی شب.
این دو بدونِ یکدیگر به هیچ دردی نمیخورند؛ و من نمیدانم چرا شبهای واقعی را کنار گذاشته، شبهای دروغین را به سجده گرفتهاید و اینچنین، از نور دوری میجویید؟
آخر، برای چه؟
_شبگرد