eitaa logo
🇮🇷دلم آسمون میخاد🇮🇷
3.1هزار دنبال‌کننده
14.2هزار عکس
12.6هزار ویدیو
119 فایل
﴾﷽﴿ °. -ناشناسمون:بگوشم 👇! https://harfeto.timefriend.net/17341201133437 . -شروط‌وسفارشات↓ @asemohiha . ارتباط با مدیر کانال @Majnoon1108 . •|🌿|کانال‌وقفِ‌سیدالشهداست|🌿|• . -کپی‌‌محتوای‌کانال = آزاد✋
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷دلم آسمون میخاد🇮🇷
بسم الله الرحمان الرحیم💎♥🌱 #سه_دقیقه_در_قیامت #پارت_پنجاه_یکم 🌸خیلی ناراحت بودم . بسیاری از اعمال
بسم الله الرحمان الرحیم💎♥🌱 🌸به محض اینکه به من گفته شد: برگرد، یکباره دیدم که زیر پای من خالی شد! تلویزیون های سیاه وسفید قدیمی وقتی خاموش می شد، حالت خاصی داشت، چند لحظه طول می کشید تا تصویر محو شود . 🌸مثل همان حالت پیش آمد و من یک باره رها شدم . کمتر از لحظه دیدم روی تخت بیمارستان خوابیده ام و تیم پزشکی مشغول زدن شوک برقی به من هستند . 🌸 دستگاه شوک را چند بار به بدن من وصل کردن و به قول خودشان بیمار احیا شد . روح به جسم برگشته بود، حالت خاصی داشتم ‌. 🌸هم خوشحال بودند که دوباره مهلت یافته‌ام و هم ناراحت بودم که از آن وادی نور، دوباره به این دنیای فانی برگشته ام . پزشکان بعد از مدتی کار خودشان را تمام کردند . 🌸در واقع غده خارج شده بود و در مراحل پایانی عمل بود که من دچار ایست قلبی شدم . بعد هم با ایجاد شوک، مرا احیا کردند . من در تمام آن لحظات، شاهد کارهایشان بودم . پس از اتمام کار، مرا به اتاق مجاور جهت ریکاوری انتقال داده و پس از ساعتی، کم کم اثر بیهوشی رفت و درد و رنج ها دوباره به بدنم برگشت 🇮🇷🍃ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📿 ♥️🌿↓ @shahadat_arezoomee ما دادیم که شهادت زیباست↑🌿🍁
🇮🇷دلم آسمون میخاد🇮🇷
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂 🍃 #نسل_سوخته #پارت_پنجاه_یکم ارث با درخواست خاله،پز
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂 🍃 ساعت به وقت کربلا دیگه آب و غذا هم نمی تونست بخوره...سُرم هم توی دستش نمی موند...می نشستم بالا سرش و قطره قطره لی هاش رو تر می کردم...اما باطگز دهنش خشک خشک بود... بی حس تر از همیشه روی تخت دراز کشیده بود...حس و رمق از چشم هاش رفته بود و تشنگی بهش فشار می آورد...هر چی لب هاش رو تر می کردم ،فایده نداشت...وجودش گُر گرفته بود... گریه ام گرفت...بی اختیار کنار تختش گریه می کردم...حالش خیلی بد بود...خیلی... شروع کردم به روضه خوندن...هر چی شنیده بودم و خونده بودم،از کربلا و عطش بچه ها...اشک می ریختم و روضه می خوندم...از علی اکبر امام حسین که لب هاش از عطش سوخته بود،از گریه های علی اصغر و مَشک پاره ابوالفضل العباس...معرکه ای شده بود... ساکت که شدم دستش رو کشید روی سَرم...بی حس و جان...از خشکی لب و گلو،صداش بریده بریده می اومد... _زیارت...عاشورا...بخون شروع کردم...چشم هاش می رفت و می اومد... _"اَلسلامُ عَلیکَ یا اَبا عَبدالله...اَلسلامُ علیک یا ابنَ رَسولِ اللهِ...اَلسلامُ عَلیکَ یابنَ اَمیر المومنین... به سلام آخر زیارت رسیده بود... _عَلیکَ مِنّی سَلامُ اللهِ اَبداً... چشم هاش بی رمق خیس از اشکش،چرخید سمت در...قدرت حرکت نداشت اما حس کردم با همه وجود می خواد بلند شه...با دست بهم اشاره کردبایست...ایستادم... دیگه قدرت کنترل خودم رو نداشتم،من ضجه زنان گریه می کردم...و بی بی...دونه دونه...با سر سلام می کرد...دیگه لب هاش تکان نمی خورد...اما با همون سختی تکان شون می داد و چشمش دور اتاق می چرخید... دستم رو گرفتم روی صورت خیس از اشکم... _السلام علی الحسین...و علی علی بن الحسین...و علی و اولاد الحسین... و علی... سلام به آخر نرسیده،به فاصله کوتاه یک سلام...چشم های بی بی هم رفت... دیگه پاهام حس نداشت...خودم رو کنتر کشیدم کنار تخت و بلندش کردم...از آداب میت،فقط خوابوندن رو به قبله رو بلد بودم... نفسم می رفت و می اومد و اشک امونم رو نمی داد...ساعت۳صبح بود... با همون حال،تلفن رو برداشتم...نمی دونستم اول به کی و کجا خبر بدم...اولین شماره ای که اومد به ذهنم،خاله معصومه بود... آقا جلال با صدای خوای آلود،گوشی رو جواب داد...اما من حتی در جواب سلامش نتونستم چیزی بگم...چند دقیقه،تلفن به دست فقط گریه می کردم...از گلوم هیچ صدایی در نمی اومد... آقا جلال به دایی محسن خبر داده بود...۱۰دقیقه بعد از رسیدن خاله،دایی و زن دایی هم رسیدن...محشری به پا شده بود... ★🌻★ . ↓ . 📿 🌿 ʝσɨŋ»https://eitaa.com/joinchat/958332942Cbe70f94293 🍃•😌√ 🇮🇷✌️ 🍃 🍃🍂 🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃 🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂 🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃