🔴 در مورد اغتشاشات
🔴 چگونه مبارزه کنیم؟
🔴 حتماً بخوانید
1️⃣ هدف دشمن (در تمامی جبههها) پس از گذشت چند روز از آغاز اغتشاشات، براندازی بود و عمیقاً فکر میکرد میتواند این کار را انجام دهد اما امروز به هیچ عنوان فکر نمیکند توانایی براندازی دارد و به غیر از متوهمین، تحلیل سرویسهای مختلف این است که قادر به براندازی نیستند. پس چرا تا این حد در آتش اغتشاشات هیزم میریزد؟!
2️⃣ #استمرار کلیدواژهایست که تمام تمرکز دشمن روی آن است. این یعنی هر چند بر عدم براندازی واقف شده اما تلاش میکند کشور آرام نباشد و هر روز در نقطهای درگیری را به نمایش بگذارد. حال این درگیری از جنس سطل آشغال آتش زدن باشد، از جنس دیوار نوشت، از جنس بغل رایگان، از جنس شعار لب پنجره، از جنس شادی بعد از باخت ایران یا از جنس درگیری مسلحانه! (یعنی هر چیزی که میتواند این موج را زنده نگه دارد)
3️⃣ دشمن تا امروز کارش را در چند فضای مختلف پیگیری کرده است. در دانشگاه، در بازار، در اصناف (خصوصاً کارگران)، در اقلیتهای مذهبی، در قومیتهای مختلف ایران (از شرق تا غرب) اما هنوز نتیجه مورد نظرش را نگرفته است.
4️⃣ فضای مجازی و پروپاگاندای رسانهای در شبکههای تلویزیونی هر حادثهای را از طریق پمپاژ تصویر چند صد برابر نشان میدهد و اجازه نمیدهد فرصت فکر کردن برای مخاطب وجود داشته باشد و حتی اگر مخاطب دروغ آن رسانه را متوجه شود، ترجیح میدهد باز هم آن را باور نکند یا سریع از کنارش عبور کند!
5️⃣ وقتی تصویرها قرار است حرف بزنند، وقتی تصویرها قرار است صحنهگردانی کنند، دشمن همه کار میکند تا بتواند تصاویر بیشتری بگیرد. لذا آرزوی دشمن برخورد خشونتآمیز نظام در مناطق مختلف است که بتواند تا سر حد توان این تصاویر را در سراسر دنیا مخابره کند و هر نوع برخوردی را از سوی تروریستها، تجزیهطلبان و هر گروه داخلی و خارجی توجیه کند.
6️⃣ نظام اوج هوشمندی را به خرج داده و به غیر از مناطقی که خود دشمن کار را به درگیری مسلحانه نکشانده وارد این بازی نشده است. لذا آنچه امروز در چند نقطه غربی کشور مشاهده میکنیم ناشی از ورود مسلحانه کومله، دموکرات و سایر تجزیهطلبان است وگرنه مواجهه با مردم معترض در کوچه و خیابان نیاز به تفنگ پینتبال هم ندارد!! (آنچه چندی قبل در سیستان مشاهده کردیم نیز ناشی از درگیری مسلحانه و حمله به پاسگاه نیروی انتظامی بود وگرنه دلیلی بر تیراندازی وجود نداشت)
7️⃣ ضد انقلابی که سالها مخفی بوده امروز به صورت عریان کف میدان آمده است. خصوصاً در غرب کشور که سلاح امر رایجی و تلاش دشمن بر این است که اغتشاش را به جنگ شهری تبدیل کند و هنر ما این است که تا جای ممکنه مانع آن شویم و البته مانع گسترش آن در نقاط دیگر کشور چون در این صورت دیگر امنیتی برای هیچ کس باقی نخواهد ماند. (رو آمدن این چرک بدخیم یکی از الطاف الهی در دل این اتفاقات است)
8️⃣ جنگ امروز یک جنگ ترکیبی عجیب است، خصوصاً در رسانه که مشخصاً دشمن در حال یک بازی هوشمندانه است. یک بازی که منجر به فرسودگی روانشناختی مخاطب شده و قدرت استفادهی درست از رسانه را از او گرفته لذا مخابره هر تصویر درست، هر روایت دقیق و هر گزارش صحیح میدانی یک #گلوله به قلب دشمن است. در این تردید نکنیم ...
#لبیک_یا_خامنه_ای
#شهدا_شر_منده_ایم ❤️
#الّلهُـمَّ_عَجِّــلْ_لِوَلِیِّکَـــ_الْفَـــرَج🤲
@shahde_shirine_shahadat🇮🇷🚀🇮🇱
🌷شهد شیرین شهادت🌷
#دمشق_شهر_عشق #قسمت_سوم 🔹 دلم میلرزید و نباید اجازه میدادم این لرزش را حس کند که با نگاهم در چش
#دمشق_شهر_عشق
#قسمت_چهارم
🔹 انگار گناه #ایرانی و رافضی بودن با هیچ آبی از دامنم پاک نمیشد که خودش را عقب کشید و خواست در را ببندد که سعد با دستش در را گرفت و گله کرد :«من قبلاً با ولید حرف زدم!» و او با لحنی چندشآور پرخاش کرد :«هر وقت این #رافضی رو طلاق دادی، برگرد!»
در را طوری به هم کوبید که حس کردم اگر میشد سر این ایرانی را با همین ضرب به زمین میکوبید. نگاهم به در بسته ماند و در همین اولین قدم، از #مبارزه پشیمان شده بودم که لبم لرزید و اشکم تا روی زمین چکید.
🔹 سعد زیر لب به ولید ناسزا میگفت و من نمیدانستم چرا در ایام #نوروز آواره اینجا شدهایم که سرم را بالا گرفتم و با گریه اعتراض کردم :«این ولید کیه که تو به امیدش اومدی اینجا؟ چرا منو نمیبری خونه خودتون؟ این چرا از من بدش اومد؟»
صورت سفید سعد در آفتاب بعد از ظهر گل انداخته و بیشتر از عصبانیت سرخ شده بود و انگار او هم مرا مقصر میدانست که بهجای دلداری با صدایی خفه توبیخم کرد :«چون ولید بهش گفته بود زن من ایرانیه، فهمید #شیعه هستی! اینام وهابی هستن و شیعه رو #کافر میدونن!»
🔹 از روز نخست میدانستم سعد #سُنی است، او هم از #تشیّع من باخبر بود و برای هیچکدام این تفاوت مطرح نبود که اصلاً پابند #مذهبمان نبودیم و تنها برای آزادی و انسانیت مبارزه میکردیم.
حالا باور نمیکردم وقتی برای آزادی #سوریه به این کشور آمدهام به جرم مذهبی که خودم هم قبولش ندارم، تحریم شوم که حیرتزده پرسیدم :«تو چرا با همچین آدمهای احمقی کار میکنی؟» و جواب سوالم در آستینش بود که با پوزخندی سادگیام را به تمسخر گرفت :«ما با اینا همکاری نمیکنیم! ما فقط از این احمقها استفاده میکنیم!»
🔹 همهمه جمعیت از خیابان اصلی به گوشم میرسید و همین هیاهو شاهد ادعای سعد بود که باز #مستانه خندید و گفت :«همین احمقها چند روز پیش کاخ دادگستری و کلی ماشین دولتی رو آتیش زدن تا استاندار عوض بشه!»
سپس به چشمانم دقیق شد و با همان رنگ نیرنگی که در نگاهش پیدا بود، خبر داد :«فقط سه روز بعد استاندار عوض شد! این یعنی ما با همین احمقهای وحشی میتونیم حکومت #بشار_اسد رو به زانو دربیاریم!»
🔹 او میگفت و من تازه میفهمیدم تمام شبهایی که خانه نوعروسانهام را با دنیایی از سلیقه برای عید مهیا میکردم و او فقط در شبکههای #العریبه و #الجزیره میچرخید، چه خوابی برای نوروزمان میدیده که دیگر این #جنگ بود، نه مبارزه!
ترسیده بودم، از نگاه مرد #وهابی که تشنه به خونم بود، از بوی دود، از فریاد اعتراض مردم و شهری که دیگر شبیه جهنم شده بود و مقابل چشمانش به التماس افتادم :«بیا برگردیم سعد! من میترسم!»
در گرمای هوا و در برابر اشک مظلومانهام صورتش از عرق پُر شده و نمیخواست به رخم بکشد با پای خودم به این معرکه آمدم که با درماندگی نگاهم کرد و شاید اگر آن تماس برقرار نمیشد به هوای #عشقش هم که شده برمیگشت.
از پشت تلفن نسخه جدیدی برایش پیچیدند که چمدان را از روی زمین بلند کرد و دیگر گریههایم فراموشش شد که به سمت خیابان به راه افتاد.
🔹 قدمهایم را دنبالش میکشیدم و هنوز سوالم بیپاسخ مانده بود که #معصومانه پرسیدم :«چرا نمیریم خونه خودتون؟» به سمتم چرخید و در شلوغی شهر عربده کشید تا دروغش را بهتر بشنوم :«خونواده من #حلب زندگی میکنن! من بهت دروغ گفتم چون باید میاومدیم #درعا!»
باورم نمیشد مردی که #عاشقش بودم فریبم دهد و او نمیفهمید چه بلایی سر دلم آورده که برایم خط و نشان کشید :«امشب میریم مسجد #العُمَری میمونیم تا صبح!» دیگر در نگاهش ردّی از #محبت نمیدیدم که قلبم یخ زد و لحنم هم مثل دلم لرزید :«من میخوام برگردم!»
🔹 چند قدم بینمان فاصله نبود و همین فاصله را به سمتم دوید تا با تمام قدرت به صورتم سیلی بزند که تعادلم به هم خورد، با پهلو به زمین افتادم و ظاهراً سیلی زمین محکمتر بود که لبم از تیزی دندانم پاره شد.
طعم گرم #خون را در دهانم حس میکردم و سردی نگاه سعد سختتر بود که از هر دو چشم پشیمانم اشک فواره زد. صدای #تیراندازی را میشنیدم، در خیابان اصلی آتش از ساختمانی شعله میکشید و از پشت شیشه گریه میدیدم جمعیت به داخل کوچه میدوند و مثل کودکی از ترس به زمین چسبیده بودم.
🔹 سعد دستم را کشید تا بلندم کند و هنوز از زمین جدا نشده، شانهام آتش گرفت و با صورت به زمین خوردم. حجم خون از بدنم روی زمین میرفت و #گلوله طوری شانهام را شکافته بود که از شدت درد ضجه میزدم...
#ادامه_دارد
✍️نویسنده: #فاطمه_ولی_نژاد
#لبیک_یا_خامنه_ای
#شهدا_شر_منده_ایم ❤️
#الّلهُـمَّ_عَجِّــلْ_لِوَلِیِّکَـــ_الْفَـــرَج🤲
@shahde_shirine_shahadat🇮🇷🚀🇮🇱