#حکایت
💢 یکی از شیوههای امر به معروف
داستان امر به معروف در خصوص آهنگ گوش دادن موقع اذان:
نزدیکیهای نماز مغرب بود. سوار اتوبوس شده بودیم. هنوز چنددقیقهای از حرکت نگذشته بود که راننده، سیستم صوتی خودرو را روشن کرد. خوانندههای آنطرف آبی شروع به خواندن کرده بودند که سروکله خوانندههای زن نیز به وسط آمد. از همان ابتدا خواستم تذکر بدهم اما هرچه فکر کردم روش درستی به ذهنم نرسید. از واکنش راننده و برخی مسافران موافق او نیز نگران بودم، بهویژه اینکه همسرم نیز همراهم بود.
خدا خدا میکردم تا راهحلی جلوی پایم بگذارد. در همین فکر و خیال بودم که شماره تماس روی شیشه، که کنارش نوشته بود «دربست» توجهام را جلب کرد. به ذهنم رسید که این شماره راننده است. پیامکی به این مضمون برایش ارسال کردم: «سلام آقای راننده، خداقوت، خسته نباشی، در لحظات روحانی نماز مغرب هستیم، بهتر نیست این موسیقی را خاموش کنید؟»
چند ثانیهای طول نکشید که صدای تلفن همراه آقای راننده بلند شد، پیام را خواند و بدون هیچ عکسالعملی، ضبط را خاموش کرد و دیگر تا پایان مسیر، روشن نکرد.
هدایت شده از من یک محجبه ام
#حکایت
شمارۀ۸۳
🔵ریـاضـی، اعـداد، اخـلاق
🔹روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را دربارۀ زن و مرد پرسیدند؛ جواب داد:
اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند پس مساوی هستند با عدد=۱
اگر دارای زیبایی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم=۱۰
اگر پول هم داشته باشند دو تا صفر جلوی عدد یک می گذاریم=۱۰۰
اگر دارای اصل و نصب هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم=۱۰۰۰
ولی اگر زمانی عدد یک رفت(اخلاق)،چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر به تنهایی هیچ نیست، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت!!
#سبک_زندگی_اسلامی #مهارت_های_زندگی #داستان #مشاور #مشاوره #انسان_سازی #خودشناسی #خودسازی
هدایت شده از من یک محجبه ام
#حکایت
شمارۀ۱۱۵
🔵مراقب چشمانت باش
🔸جوانی به عالمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلیها را از او زیباتر یافتم. چند سالی که با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهترند.»
🔹عالم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلختر و ناگوارتر چیست؟»
🔸جوان گفت: «آری.»
🔹 عالم گفت: «اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله شما از آنها زیباترند.»
🔸جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی میگویید؟»
🔹 عالم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجاست که وقتی انسان قلبی طمعکار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیز دیگری پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
🔸جوان گفت: «آری.»
🔹 عالم گفت: «مراقب چشمانت باش.»
#سبک_زندگی_اسلامی #مهارت_های_زندگی #مشاور #مشاوره #انسان_سازی #خودشناسی #خودسازی
هدایت شده از من یک محجبه ام
#حکایت
شمارۀ۱۱۵
🔵مراقب چشمانت باش
🔸جوانی به عالمی گفت: «وقتی همسرم را انتخاب کردم، در نظرم طوری بود که گویا خداوند مانندش را در دنیا نیافریده است. وقتی نامزد شدیم، بسیاری را دیدم که مثل او بودند. وقتی ازدواج کردیم، خیلیها را از او زیباتر یافتم. چند سالی که با هم زندگی کردیم، دریافتم که همه زنها از همسرم بهترند.»
🔹عالم گفت: «آیا دوست داری بدانی از همه اینها تلختر و ناگوارتر چیست؟»
🔸جوان گفت: «آری.»
🔹 عالم گفت: «اگر با تمام زنهای دنیا ازدواج کنی، احساس خواهی کرد که سگهای ولگرد محله شما از آنها زیباترند.»
🔸جوان با تعجب پرسید: «چرا چنین سخنی میگویید؟»
🔹 عالم گفت: «چون مشکل در همسر تو نیست. مشکل اینجاست که وقتی انسان قلبی طمعکار و چشمانی هیز داشته باشد و از شرم خداوند خالی باشد، محال است که چشمانش را به جز خاک گور چیز دیگری پر کند. آیا دوست داری دوباره همسرت زیباترین زن دنیا باشد؟»
🔸جوان گفت: «آری.»
🔹 عالم گفت: «مراقب چشمانت باش.»
#سبک_زندگی_اسلامی #مهارت_های_زندگی #مشاور #مشاوره #انسان_سازی #خودشناسی #خودسازی
هدایت شده از من یک محجبه ام
#حکایت
شمارۀ۱۱۸
🔵هیچ کار خدا بی حکمت نیست
روزی مردی زیر سایه درخت گردویی نشست تا خستگی در کند
در این موقع چشمش به کدوتنبل هایی که آن طرف سبز شده بودند افتاد و گفت:
«خدایا! همه کارهایت عجیب و غریب است ! کدوی به این بزرگی را روی بوته ای به این کوچکی می رویانی و گردوهای به این کوچکی را روی درخت به این بزرگی !»
همین که حرفش تمام شد گردویی از درخت بر سرش افتاد.
مرد بلافاصله از جاجست و به آسمان نظر انداخت و گفت :
«خدایا!خطایم را ببخشای! دیگر در کارت دخالت نمیکنم چون هیچ معلوم نبود اگر روی این درخت به جای گردو ، کدو تنبل رویانده بودی الان چه بلایی بر سر من آمده بود .»!!
#سبک_زندگی_اسلامی #مهارت_های_زندگی #مشاور #مشاوره #انسان_سازی #خودشناسی #خودسازی
هدایت شده از من یک محجبه ام
#حکایت
شماره ۱۱۹
🔵 رمضان کودکانه
ماه رمضونای قدیم توی خونه ما، شیرینی و لذت خاصی داشت. چند روز مونده به ماه رمضون، حوض خونه رو تمیز و پر آبش میکردیم. به قول داییم، ماه رمضونه و حوض پرآبش!
نون قندی (ما میگفتیم نون قاق) و شیرمال، زولبیا بامیه، شربت خاکشیر، ماقوت یا فرنی و خرما پای ثابت سفره افطار بود.
عصر که میشد، حیاط رو جارو میکردیم و فرش پهن میکردیم. همیشه خدا هم خونمون پر از مهمون بود. مهمونی نبود... همه از خود بودن. اونایی که زودتر میومدن توی پاک کردن سبزی و پختن افطار کمک میکردن... اونایی که دیرتر میومدن توی چیدن سفره. به نظر من سادگی سفره ربط به نگاه داره. سفره افطار پر از خوردنی بود ولی ساده بود.. صمیمی و بدون آلایش بود. همه به چشم نعمت خدا نگاش میکردن و از این که با بقیه شریک بشن لذت میبردن. نمیدونم چرا سفرههای رنگی اون موقع به نظرم بیتکلفتر و سادهتر بود از حتی یک نون و پنیر امروزی.
مینشستیم پای سفره و منتظر بودیم که یهو صدا از تلویزیون میومد:
همه از خداییم... به سوی خدا برویم
#همسرداری #مهارت_های_زندگی